چیزی به نام اهمال‌کاری وجود ندارد!

آری درست خواندید، چیزی به نام اهمال‌کاری وجود ندارد. در حقیقت اهمال‌کاری هرچی که هست یک تعریف برای یک چیزی است که نیست! کمی جمله عجیبی است اما در حقیقت اهمال‌کاری نامی است که برای عدم انجام کاری می‌گذاریم. بگذارید یک مثال بزنم:

شما یک روز بیدار می‌شوید، دکمه اسنوز ساعت (یا موبایل) خود را می‌زنید و دوباره می‌خوابید. و دوباره صدای زنگ و تکرار این روند. تا دقیقا زمانی می‌رسد که شما دیر کرده‌اید و به قول معروف تا دقیقه ۹۰ طولش می‌دهید تا کاری را انجام دهید. کارتان دیر می‌شود، دیر به سر کار می‌رسید و کلی ماجرا که مطمئناً پیش خواهد آمد. یا شاید اصلا به سر کار نروید و خب مشکلات بدتر بعد از آن. از طرفی یک پروژه دارید با زمان پایان دو ماهه و حالا که روز چهل و پنجم است شما هنوز کاری انجام نداده‌اید. احتمالاً تا روز پنجاه و پنجم هم کاری نمی‌کنید. در اینطورت یک پروژه سر هم بندی شده اگر خیلی وارد باشید تازه، یا یک پروژه بی‌مصرف تحویل می‌دهید، در حقیقت شما پروژه را انجام نمی‌دهید!

در این مثال دقت کنید، یک وجه اشتراک با همه ما دارد. نداشتن، نکردن، نرسیدن، انجام ندادن و غیره. تمام افعال منفی هستند. این افعال موکد نبودن هستند در حقیقت ما برای چیزی که نیست نام اهمال‌کاری می‌گذاریم.

ما فعل تنبلی داریم، اما اهمال‌کاری وجود ندارد. اهمال‌کاری در عدم است، در نبودن.

 

 

 

راه‌های بسیاری را برای غلبه بر اهمال‌کاری ارائه داده‌اند و این روزها نقل مجلس همگی است. کسانی که در این زمینه تخصص دارند و یا حتی ندارند هم کلی راه ارائه دادند. کاری به غیر متخصص‌ها ندارم که امروزه فراوانند اما در حرف متخصص‌ها یک چیز مشترک هست و آن هم هدف‌گذاری است. یعنی می‌گویند هدف ندارید برای همین اهمال می‌کنید. درست است تا حدی. اما این همه آدم بی‌هدف که اهمال می‌کنند و اهمال نمی‌کنند. پس مشکل هدف نیست. چیز نسبتا مشترک دیگرشان هم اولویت بندی است. و انصافا هم تاکید زیادی دارند. در حقیقت شاید نمی‌دانند که این دلیل اصلی اهمال‌کاری است و یا شاید می‌دانند و روش کار این است. اما چیزی که مهم است همین اولویت و اهمیت است. بگذارید یک مثال دیگر بزنم:

شما اهمال‌کارید، در کارهایتان اهمال می‌کنید از بیدار شدن صبح زود تا حتی خوابیدن به موقع. اما یک شب درست هنگام نیمه شب به شما بگویند که فردا صبح دقیقاً ساعت ۴:۳۰ اینجا باشید تا یک جعبه طلا تقدیم شما کنیم. شما کی حاضر خواهید بود؟ درست است ساعت چهار صبح آنجایید. چرا؟ چون برای شما اهمیت دارد. چون اولویت شماست! بله دقیقاً مشکل اینجاست که شما اولویت زندگی خودتان را نمی‌دانید.

 

شما تکلیف درس و مدرسه و دانشگاه دارید و تا شب واقعه انجام نمی‌دهید! شما کار و پروژه دارید و دقیقه ۹۰ شروع می‌کنید همه و همه این‌ها در واقع شما را به این موضوع می‌رساند که آن کارها برایتان اهمیت ندارد…

آری، کارهای شما اولویت شما نیستند، سرکار دیر می‌رسید چون برایتان اهمیت ندارد، کاری را انجام نمی‌دهید چون برایتان اهمیت ندارد. بجای انجام پروژه خودتان را سرگرم بازی می‌کنید، چون اهمیت آن با بازی کردن برایتان یکسان است و یا حتی کمتر است. شما احتمالا کاری را از سر اجبار انجام می‌دهید. برای پول درآوردن، برای گرفتن مدرک و … اما آن‌هام گویا برایتان اولویت ندارند! اهمیتی ندارند!

 

خودمانیم، در حقیقت برایمان مهم نیستند که اولویت ندارند. در حقیقت با نداشتن اولویت سبب انجام ندادن کارها می‌شویم. پس مهمترین چیز این است که اولویت خودمان را پیدا کنیم. و اینکه چطور اولویت خودمان را پیدا کنیم باید ابتدا خودمان را پیدا کنیم. و برای اینکه بدانیم که هستیم از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت باید رسالت زندگی خویش را درک کنیم. پس از آن می‌توانیم پیدا کنیم که هدفهایمان چیست، نیازهایمان و علایقمان چیستند.

 

 

دفعه بعدی که کلمه اهمال‌کاری را شنیدید بدانید که همچین کاری وجود ندارد بلکه اولویت‌ها و اهمیت‌ها معلوم نیستند و این معمولا یک مشکل ریشه‌ایست که با یک دوره، فیلم، سمینار و کتاب و هزاران چیز انگیزشی دیگر رفع نخواهد شد. شما اگر نمی‌دانید از کجایید و در کجایید و به کجا می‌روید، با انگیزش دیگران فقط مانند یک برق گرفته از جا می‌پرید و سپس به حالت خود برمی‌گردید و انقدر این روند تکرار می‌شود تا در نهایت دیگر اثری رویتان ندارد. آنجاست که برای برگشتن هزاران برابر انرژی لازم خواهید داشت.

 

پس مشکل و ریشه مشکل خودمان را پیدا کنیم و آن را حل کنیم نه آنکه صورت مساله را پاک کنیم! برای اینکه انگیزش اثر بخش باشد باید رسالت و هدف داشته باشیم. هرگز هم دیر نیست. اندک ثانیه در مسیر خویش بودن، به عمرهای باطله‌ی غوطه‌ور در خیال و وهم می‌ارزد، می‌ارزد. می‌ارزد.

چگونه با انگیزه باقی بمانیم درحالی که زندگی سخت شده‌است؟

روزهای ابری، شب‌های غم انگیز، عصر‌های دلگیر و صبح‌های بی‌انرژی در زندگی تک تک انسان‌ها وجود دارد. روزها و شب‌هایی که سپری کردنشون پر از بار اضافه بر دوش است چه برسد که بخواهیم لبخند زورکی هم بر لبانمان جاری کنیم!

البته مجبور نیستیم لبخند بزنیم یا بار اضافی را بر دوش بکشیم. حتی می‌توانیم در سختی غرق شویم و بگذاریم تا روان ما را این وضعیت مانند یک موریانه در چوب بخورد و پوکی به بار آورد.

اما اگر می‌خواهید تا با همه مشکلات باز بایستید، انگیزه دوباره بیابید و خودتان را پیدا کنید. همراهمان باشید و با انجام این کارها به خود بازگردید و انگیزه خویش را بازگردانید:

 

قدردان چیزهایی باشید که دارید.

چه این قدر دانی برای خانواده‌تان باشد، سقف بالای سرتان، لباس تنتان، گلدان کوچکتان، وبسایتتان، دفترچه یادداشتی که دلنوشته‌هایتان را می‌نویسید و یا حتی اندک نانی که سر سفره دارید. وقتی که ارزش چیزهایی که دارید را دریابید (هرچقدر که آن‌ها در نگاه اول کوچک بنظر آیند) به شما دیدگاه تازه‌ای به زندگی خواهد داد. وقتی اینکار را کنید کم کم چیزهای مثبت بیشتری را در سختی‌ها نیز خواهید دید. خانواده آرامش شما را باز می‌گرداند. دوستانی که شما را همدلی می‌کنند، سلامتی که در شرایط بیکاری شما را راهی یافتن کار می‌کند و هر چه از این قبیل. سپس چیزهایی که تا به حال برایتان منفی بودند تبدیل به انرژی مثبت خواهند شد و درحالی‌که قبلتر عذابتان بودند اکنون برایتان انرژی و انگیزه خواهند شد.

 

نقاط سَمی را مسدود کنید و سَم‌ها را دور بیاندازید.

شوخی ندارم، دوستان سمی، اخلاق سمی، عادات سمی یا حتی محیط سمی. همه این‌ها به شما انرژی منفی و موج روانی بد خواهند داد. توقع نداشته باشید وقتی به شما سِرُم‌های سَمی متصل شده‌ است، روح و روان و حتی بدنی سالم داشته باشید. چون این نقاط سمی زندگی شما دایما به شما سم تزریق می‌کنند و حتی بعد از مدتی شما را معتاد خواهند کرد و هر روز شما را بیشتر نحیف‌تر و ضعیف‌تر می‌کنند تا از لحاظ روحی نابود شوید و سپس بدنتان نیز از کار بیافتد.

 

از خودتان بپرسید که «آیا این دوستان من، شریک من، فامیل و هرکس که رابطه عمیق‌تر از یک رابطه معمولی دارم، هنگامی که از ترس‌هایم، از خواسته‌هایم و از مشکلات و راه‌هایی که بنظرم می‌رسد می‌گویم، مرا تشویق می‌کنند یا مرا دلسر و اندوهگین می‌کنند؟».اگر پاسختان شما را به این نتیجه رساند که دایم در حال گرفتن انرژی منفی و سرخوردگی هستید بدانید در جمعی بیمار زندگی می‌کنید و اکنون زمان آن است تا ارتباطتان را با آن‌ها قطع کنید. ارتباطات جدید بسازید و با کسانی ادامه دهید که شما را تشویق می‌کنند تا رو به بهتر شدن و انجام کارهای درست بروید.

البته خیلی از مشکلات عادات بیمارگونه و سَمی خودمان است. این عادات مخرب ذهنیت ما را می‌سازند و طرز تفکر ما (مقایسه دایمی خود با دیگران) سبک زندگی ما را (تنبلی و اهمالکار بودن و درجا زدن دایمی).

تغییر نوع تفکر و روش اندیشیدنتان می‌تواند به آرامی عادات خوب را در شما شکل دهد و شما آن‌ها را به آرامی جایگزین عادات بد خویش کنید. این‌گونه انگیزه بیشتر و بهتری برای عبور از سختی‌ها خواهید داشت.

 

 

هرگز تسلیم نشوید.

اگر زندگی آسان بود شما باز هم بهانه مختلف برای ناراحت شدن و از دست دادن انگیزه داشتید. کماکان که ممکن است شمایی که در حال خواندن این مطلب هستید مشکل مالی نداشته باشید اما همچنان انگیزه ندارید و خود را در عادات منفی و بیهوده و یا ارتباطات بیمار (مانند بالا) غرق کرده‌اید.

 

اینکه هدف و مهمتر از آن رسالت زندگی خویش را بیابید به شما انگیزه خواهد داد. وقتی که سردرگم هستید و به دنبال اتلاف وقت و زندگی خود و یا خوشگذرانی بی‌حد و مرز باشید یعنی تسلیم شده‌اید. تسلیم شرایط و محیط. یکی تسلیم تنگدستی و مشکلات مالی، دیگری تسلیم پول زیاد و غرق شدن در عادات بیمارگون (مانند اعتیاد، خوشگذرانی بیش از حد و اتلاف کامل زندگی) ناشی از بی‌هدفی و دیگری خفته در روزمرگی بدون داشتن هیچ بینشی. مهم نیست که شرایط شما چیست مهم این است که بدانید همه انسانیم و این درون ماست که ما را به سوی اهدافمان سوق می‌دهد. محیط فقط شرایط را برای رسیدن به مادیات می‌تواند تعیین کند اما ما همانطور که گفتم این درون ماست که ما را حتی در ثروت نیز تسلیم می‌کند.

 

پس هرگز تسلیم خوشی‌ها یا سختی‌های گذرا نشوید. برای اینکار باید رسالت زندگی خود را بیابید و اهداف خود را مشخص نمایید. با اینکار روحیه و انگیزه تازه‌ای به شما دمیده خواهد شد.

 

به خودتان مهلت پایان دهید.

باید هدفی را تعیین کنید و در مدت زمانی به هدفی برسید. اما هدف تعیین کردن و پیمودن راه درست مانند یک مسابقه مارتن است. مانند کوهنوردی است. شاید شما یک دید کلی از انتهای مسیر داشته باشید اما دید دقیقی از انتها ندارید. همین نداشتن دید می‌تواند شما را خسته و فرسوده کند، برای همین بسیاری از افراد انگیزه خود را برای ادامه مسیر از دست می‌دهند و از اهداف خویش دست می‌کشند.

 

برای همین باید یک مهلت پایان برای قسمت‌هایی از کار تعیین کنید. همانطور که برای رسیدن به خود هدف تعیین می‌کنید. با اینکار شما لذت‌های زودتر و ملموس را در طی مسیر احساس خواهید کرد که سبب خواهند شد باک انگیزه شما پُر شود و موتور تلاش خود را برای ادامه مسیر روشن نگه دارید.

 

با تقسیم کردن اهدافتان به قدم‌های کوچکتر و تمرکز بر روی هر پله از کار می‌توانید دستاوردهای کوچک و متوسط را لمس کنید. درحالی که شاید قبلا چندتا از آن‌ها را در طول مسیر به دست آورده باشید اما به آن‌ها توجه نمی‌کردید. اینگونه انگیزه را برای رسیدن به هدف اصلی حفظ خواهید کرد.

 

 

با خودتان صاف و صادق باشید. رو راست بودن مهمترین بخش قبل از هر تغییر است. مطمئن باشید با گول زدن خودتان انگیزه نخواهید یافت و یا در صورت توهم انگیزشی در مشکلات بیشتری غرق خواهید شد. زیرا انگیزه کاذب دید شما را نسبت به دامی که گرفتارش شده‌اید کور خواهد کرد و شما بیشتر در مشکلات قبل خویش فرو خواهید رفت و نه‌تنها درجا نمی‌زنید بلکه عقب‌گرد خواهید داشت.

 

 

بخشی از این نوشته برگرفته از این پست آقای استیو هاروی است (طنزپرداز، مجری و استندآپ کمدین). برای دیدن نوشته ایشان به این لینک مراجعه کنید.

چگونه زندگی کنیم؟ – رسالت زندگی خویش

رسالت زندگی خویش

هنر زندگی کردن، چیزی که سال‌هاست اندیشه ما انسان‌ها را درگیر کرده است.

 

این مدل را تصور کنید:

صبح بلند می‌شویم، یک روز دیگر آغاز شده و حالا می‌خواهیم کمی متفاوت باشیم. اما در پایان روز همچنان مانند قبل هستیم و به سوی رختخواب می‌رویم، سپس درجای خود دراز می‌کشیم و با هزار فکر و خیال غلط می‌خوریم تا درنهایت از فرط خستگی ذهنی خوابمان می‌برد. دوباره صبح بیدار می‌شویم به امید روز تازه و تغییر و همچنان در نهایت به همان ترتیب به خواب می‌رویم. سپس آنقدر این سیکل ناقص ادامه پیدا می‌کند تا بعد از مدتی خسته و فرتوت می‌گردیم.

تقریبا همهٔ ما این مدل زندگی را تجربه کرده‌ایم و می‌کنیم. با هر سبکی که زندگی کنیم. این یک سیکل ناقص است، یک چرخهٔ بی‌پایان و ناقص که هربار تکرار می‌گردد. هربار با کلی امید و آرزو به خواب می‌رویم و صبح را تا شب تلاش می‌کنیم اما همچنان در این چرخه گیر کرده‌ایم.

 

اما مشکل از کجاست؟

شاید متوجه این قضه نشده باشیم که این چرخه می‌تواند کامل شود می‌تواند چرخه‌های دیگری بوجود آورد اما تا زمانی که ما هیچ‌وقت به خود جرات برخورد با تازه‌ها را ندهیم در همان حالت فعلی خود گیر خواهیم کرد. اشتباه نکنید مشکل حالت موجود و فعلی ما نیست. بگذارید یک سناریو را باهم مرور کنیم:

 

تصمیم می‌گیریم یک زندگی خوب داشته باشیم. ثروت خوبی داشته باشیم، محل کار عالی و همه چیز حتی با جزئیات. بعد هر روز به دنبال آن هستیم و بهش فکر می‌کنیم دوباره دنبالش می‌رویم و سپس در نهایت باز همانیم.

چرا؟ مشکل دقیقا آنجاست که ثروت، خوشبختی و … همگی خیلی کلیشه‌ای هستند. حتی با تمام جزئیاتی که برایش متصور شویم. خیلی‌ها پس از سالها تلاش و کسب ثروت باز هم وقتی سر صحبت را باز می‌کنند احساس می‌کنند یک چیز خیلی مهم کم است. تند نرویم! مشکل عشق و عاطفه هم ندارد از این لحاظی که ما فکر می‌کنیم هم خوشبخت است. اما خودش می‌گوید که چیزی بسیار مهم نیست.

 

بله ثروت، قدرت عشق و … همه خوب است و در حقیقت باید باشد، هرکسی هم که به شما گفت این‌ها خوب نیست، اعتنا نکنید چون یا مشکلی دارد، یا خودش در خفا و دور از شما حسابی ثروت دارد مثل خیلی از کسانی که دعوت به سقوط می‌کنند ولی همیشه خودشان در بالای قله نشسته و حسابی می‌خورند.

 

Moment

 

مشکل بیشتر ما آنجاست که نمی‌دانیم چه می‌خواهیم باشیم. مشکل آنجاست که ما به دنبال زندگی هستیم دریغا که همین لحظاتی که زندگی می‌کنیم، زندگی هستند تمام لحظاتی که به دنبال چیزی می‌گردیم همان زندگی ما هستند.

 

«آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم»

 

در حقیقت ما رسالت زندگی نداریم. یا آن را پیدا نکرده‌ایم و یا اگر هم پیدا کرده‌ایم جرات حرکت به سمت آن را نداریم. زندگی ما چیست؟ چرا؟ چگونه؟ این‌ها پاسخهایی دارند که ما را به یافتن رسالت و دلیل زندگیمان نزدیک می‌کنند.

هرکسی دنیایی دارد. هرکسی یک داستان بزرگی است که باید با دستان خودش آن را بسازد. آنچه که دنبالش باید باشیم خود زندگی نیست بلکه مقصود و دلیل زندگی است. و ما اشتباه به دنبال زندگی هستیم. زندگی در دستان ماست زندگی همین لحظات است همین لحظه، هم اکنون که چشمانتان به این نوشته‌ها خیره شده و آن را می‌خوانید. این‌ همان زندگی است. زندگی را باید ساخت نباید جست. زندگی پیداست زندگی از لحظه تولد ما بوجود می‌آید و ما با پیدا کردن رسالت زندگی خود آن را می‌سازیم. وقتی می‌دانیم که زندگی ما چیست و چرا. آنگاه به دنبال آن می‌رویم و زندگیمان را می‌سازیم.

 

رسالت زندگی همیشه یک مسیر است. هدف جزیی از آن مسیر است. یکی رسالت زندگی‌اش سفر است، دیگری یافتن و دستیابی به تازه‌ها، آن یکی به دنبال کتاب‌ها و علوم است، کسی دیگر به دنبال کمک به انسان‌ها و هم مسیرش به دنبال کمک به محیط زیست، در گوشه‌ای شخصی به دنبال نوشتن است که با قلم و یا تایپ کردن زندگیش را می‌سازد، آن سوتر دختری به دنبال احساس و عشق حقیقی است و با مهربانی با حیوانات و انسان‌ها و کمک به دیگران جای بهتری را برای زندگی می‌سازد، در جایی دیگر پسری به دنبال زیبایی‌ها می‌رود و با دستانش می‌نوازد یا نقش می‌زند، آنسوی جهان پیری برای رهنمود انسان‌ها گام برمی‌دارد و با کمک‌های کوچک تجربی و ذهنی و احساسی اطرافیانش را به سوی انسانیت سوق می‌دهد و زندگیش را می‌سازد، هزاران هزار و میلیاردها میلیارد زندگی آمده و خواهند آمد. این‌ها تنها مثال‌هایی کوچک بودند.

همه و همه نه از ثروت گریزان بودند، نه به دنبال بدبختی رفتند و یا «نه» به ارتباطات گفتند، گرچه ممکن است رسالت هرکس خیلی متفاوت‌تر باشد و خیلی از این‌ها مانند ثروت در زندگیش جایی نداشته باشد. اما ما از آن دسته نیستم یا دست کم فعلا نیستیم.

 

اما تفاوت آن‌ها با ما چیست؟

آن‌ها نه عجیب و غریبند نه چیزی دارند که ما نداریم. آن‌ها رسالت زندگیشان را پیدا کرده‌اند و مسیرشان مشخص شده است. در مسیرشان گام برمی‌دارند. هرچه که آنان دارند ما نیز داریم فقط آن‌ها گام برداشته‌اند بجای آنکه به دنبال زندگی باشند به دنبال دلیل زندگی بودند تا زندگیشان را بر اساس آن بسازند.

 

فراموش نکنیم که چیزی که گم نشده نیاز به گشتن و پیدا کردن ندارد. زندگی در دستانمان است. در حقیقت ما با ساختن زندگیمان خودمان را می‌سازیم. پیدا کردن خودمان باشد هنگامی که گم شده‌ایم! اکنون که گم نشده‌ایم بهتر است که خودمان را بسازیم و در مسیری که یافته‌ایم یا می‌یابیم گام برداریم.

 

قبل از هرگونه هدف گذاری بیاییم رسالت و دلیل زندگی خودمان را بیابیم. وقتی ندانیم از زندگی چه می‌خواهیم هرگونه هدف‌گذاری اشتباه است. اگر موفق نشویم عمری را تلف کرده‌ایم و اگر موفق بشویم همچنان گمشده‌ای داریم. درست مانند آن است که رسالت و کشش درونی ما در شرق باشد ولی ما با سرعت هرچه تمام‌تر در جهت غرب گام برداریم، حتی کلی قله در غرب فتح کنیم همچنان دلمان، روان، روح و اندیشه‌مان جای دیگری است.

 

 

پس بیایید رسالت زندگیمان را بیابیم. پس از آن هرچه تلاش کنیم در مسیر زیبای خودمان است و هرگونه شکستی برابر است با تجربه و نتیجه در مسیر خودمان و هرگونه موفقیتی، خوشبختی لذت بخشی است.

 

رسالت هرکس منحصر به فرد است گرچه در مسیرتان همراهان زیادی را خواهید یافت. فراموش نکنیم که در دو قسمت از مسیر تنهاییم، ابتدا و انتهای آن، در ابتدا چون گامی برنداشتم و یا گام‌های کمی برداشتیم کسی را نمی‌بینیم، سپس آهسته آهسته افراد را در مسیر خواهیم دید. در نهایت وقتی به پایان مسیر می‌رسیم یک مسیر شخصی و خاص پیدا می‌شود آنگاه اولین گام‌ها در آن مسیر گامهای ما خواهد بود و ما مسیری تازه را رقم خواهیم زد. در حقیقت مسیر زندگی بی‌پایان است و ما در یک مسیر عمومی یک راه تازه یک مسیر نو را کشف می‌کنیم و پیشتاز مسیر خویش خواهیم بود.

 

 


رسالتتان چیست …

تلاش، رسیدن یا نرسیدن. مسأله این نیست!

تلاش تلاش تلاش

یک کلمه تحریف شده همیشگی! به خصوص که الان حرف خیلی‌ها شده، تلاش کنید تا برسید! درست مثل اینکه بیان و بگویند که برو تا برسی! خب به کجا؟ رسیدن به کدام مکان؟ کدام هدف؟ تلاش درست چطوری است؟ (نمی‌دانم شاید سودی برایشان داشته باشد.)
بله بله! هدف گذاری! باید هدف داشت، این دوره کمتر کسی پیدا می‌شود که آرزویی نداشته باشد. هدف همان آرزویی است که عاقلانه بهش نگاه کردیم، موهومات را جدا کرده‌ایم، منطق را در نظر گرفته‌ایم و به یک جمله معلوم رسیده‌ایم. جمله معلوم یعنی جمله‌ای که درش هیچ مجهولی نداشته باشیم. برای مثال من می‌خواهم یک برنامه نویس در زمینه سیستم عامل شوم و در شرکت فلان کار کنم یا می‌خواهم یک کسب و کار در زمینه بسته بندی راه بندازم با فلان قدر سرمایه در فلان جا از فلان زمان. این‌ها یک جمله معلوم هستند، ولی من می‌خواهم یک برنامه نویس معروف شوم یا می‌خواهم یک کاری راه بندازم برای خودم. فقط یک آرزو هستند. آرزو هم بر جوانان و پیران عیب نیست، در کل نه تنها عیب نیست بلکه کاملا آرزو نیاز اولیه یک هدف است. حالا این هدف شما می‌تواند مستقیم خود آرزویی باشد که تبدیل به هدف شده است یا این هدف مشتقی از آرزو و یا حتی بدون ربط مستقیم به آن باشد. (در مورد هدف هم بعدا خواهم نوشت).

 

تلاش هم درست مثل آرزو مثل خیال کردن و فکر کردن است. یک حرکت لازم است (بسیار لازم و ردخور هم ندارد) اما تلاش خالی درست مثل آرزو است و البته بسیار ملموس است. مثل دویدن بی دلیل. برای چه می‌دویم؟ برای تمرین؟ برای سلامتی؟ برای مسابقه؟ برای رسیدن به جایی؟ و … . الکی دویدن بلاخره یک سودی دارد اما تلاش الکی کردن مطمئنا غیر از فرسودگی برای شما سودی نخواهد داشت. یک زمانی من هم موافق تلاش دایمی بودم و هنوزم موافق تلاش کردن درست هستم. اما دیگر فقط تلاش الکی کردن یا به قولی زور زدن الکی هیچ جایی برایم ندارد. تلاش شما را در یک حرفه، یک مسیر یا یک روش می‌سازد، قوی‌تر می‌کند اما وقتی هدف ندارید مطمئناً نمی‌دانید از کجا سر درمی‌آورید، هر کجا ممکن است بروید، و این تلاش نیست که باید رهایش کرد که به جایی شما را برساند. بلکه آن جریان است، جریان است جریان زندگی است که با رها کردنش می‌توانید لذت ببرید. تلاش کردن بدون هدف دقیقاً مثل دویدن است در یک مسیر غلط، شما با تمام وجود بدوید، خب شما در یک مسیر اشتباه رفته‌اید درست مثل دویدن برعکس مسیر مسابقه، هرجایی خلاف مسیر رفتن هم کار خوبی نیست، شاید متفاوت باشد اما آیا واقعا مفید است؟ بحث من نگاه و تفاوت از نگرش دیگران نیست که بگویند شما آدم متفاوتی هستید، منظور من این است که شما برای خودتان چه تفاوتی را ایجاد می‌کنید؟ آیا در مسیر خلاف جهت مسابقه دویدن شما را نفر اول می‌کند؟ (فرض بر این است که شما در مسابقه برای مقام آوردن شرکت کرده‌اید).

 

مثال دیگری که برای زندگی خیلی طبیعی‌تر از دویدن است مثال ورزش‌های رزمی مبارزاتی است (ورزش‌های رینگی)، شما توی یک رینگ مسابقه هستید و مشکلات زندگی مقابل شما، هر حرکت شما، هر ضربه شما هر رقص پا هر تکان خوردن شما، انرژی مصرف می‌کند. حالا فکر کنید وقتی زنگ را می‌زنند شما بجای رفتن به سمت حریف دور خودتان بچرخید و برای هوا مشت بزنید، لگد بزنید، بپرید چپ بپرید راست، گارد بگیرید بهترین فنون و حرکات قشنگتان را اجرا کنید. آیا حریفتان چیزی می‌شود؟ خیر بلکه خودتان را فقط خسته کرده‌اید و کار را برای حریف راحتتر. کافی است یک مشت نه چندان محکم به شما بزند، مطمئن باشید ناک اوت خواهید شد! چون دیگر توانی برای مبارزه ندارید، توانی برای ایستادگی ندارید، همه توانتان را خرج هوا کرده‌اید!

 

زندگی و مشکلات زندگی هم بسیار شبیه یک مبارزه هستند، یک مبارزه همیشگی. شما باید مثل یک مبارزه حرفه‌ای تک تک حرکات، ضربات، جا خالی‌ها و دفاع‌هایتان حساب شده باشد. مطمئن باشید که حریف شما هم همینکار را خواهد کرد. پس فکر کنید، بله مبارزه ذهن فعال می‌خواهد، خصوصا مبارزه با مشکلات زندگی. تلاش بی وقفه و بی هدف مساوی خواهد شد با ناک اوت شدن. همه ما درست مثل خود من این حس را تجربه کرده‌ایم که آخر چرا؟! من که همه‌ی تلاشم را کردم پس چرا هیچ اتفاقی نیافتاد! ما تلاش کردیم ولی برای هوا.

 

باید نقشه کشید، از قبل آمادگی ذهنی داشت، تلاش درست کرد مطمئنا نتیجه خواهیم گرفت. و وقتی می‌گویم نتیجه می‌گیریم منظورم مثل افرادی نیست که وعده پوشالی تلاش و بردن را می‌دهند. نتیجه می‌گیریم یعنی فقط کتک نمی‌خوریم، بلاخره دوتا ضربه هم می‌زنیم! ما ممکن است نتیجه مساوی بگیریم، ممکن است ببریم و حتی ببازیم اما نتیجه‌ای پر بار داریم. حتی در صورت باختن یاد گرفته‌ایم که کجا اشتباه بود، کجا ضربه نباید می‌زدم، کجا باید دفاع می‌کردم کجا باید حمله می‌کردم و کجا باید جاخالی می‌دادم! در حالی که وقتی بیهوده تلاش کرده باشیم بدون نتیجه می‌بازیم. نمی‌فهمیم چه شد، چه یاد گرفتیم، حتی اگر هم مبارزه با مشکلات را حالا با هر شانس یا معجزه‌ای ببریم هرگز نخواهیم فهمید که مشکلات خودمان کجاست. چون تلاش ما بیهوده بوده و نمی‌دانیم که چه شد. پس حتی در صورت برد لذت لحظه‌ای خواهیم داشت و باز در همان سطح خواهیم ماند.

 

 

تلاش با هدف و فکر در باتلاق یعنی فکر کردن برای رها شدن، آزاد کردن گیر! اما تلاش و زور الکی زدن برابر است فرو رفتن سریعتر و بیشتر در باتلاق!