چگونه می‌توان از دردهای درونی و احساس بد رها شد؟

شکست خورده‌ای؟ بیزینست از بین رفته است؟ خیانت دیدی؟ بهم ریخته‌ای؟ می‌خواهی از این افسردگی نجات پیدا کنی؟

وقتی بیدار می‌شوی حس خوبی نداری؟ یا وقتی به مشکل بر می‌خوری همیشه افکارت درگیر می‌شود؟ خب تا اینجا طبیعی است اما اگر انقدر گیر می‌کنی که نمی‌توانی هیچ پیشرفتی داشته باشی یا خودت را به حالت عادی برگردانی دیگر طبیعی نیست. در ناملایمتی‌ها گیر می‌کنیم و این اصلا چیز خوبی نیست.

دوست‌داری بدانی چطور می‌شود باز احساس خوبی داشت؟

مثلا فرض کن در یک امتحان قبول نشدی و ترس ترم بعد را داری؟ این‌همه هم کار داری باز یک ترم عقب افتادن خودش کلی ذهن را درگیر می‌کند. این را وقتی می‌فهمی که آخرهای درست باشد.

یا تصور کن در یک رابطه عاطفی قرارگرفتی و به تو خیانت شده. چقدر احساساتت بهم می‌ریزد؟ ممکن است حس کنی همه چیز تمام شده، شاید با خودت دعوا بیافتی که کاش فلان می‌کردم و بهمان. شاید هم حتی خون خودت را می‌خوری که ببین من چقدر عمرم تلف شد من خر را بگو بخاطر این کثافت عشق و حال نکردم با اینکه هزارتا فرصت داشتم و …

همه این‌ها درمان دارد هر دردی درمان دارد. به قول قدیمی‌ها کسی که درد داده، دوا هم داده. حالا یکی دوایش را در ماری‌جوانا پیدا می‌کند دیگری در خوب شدن واقعی.

بگذار دوایی که من خیلی استفاده کردم را برایت باز کنم. برخلاف خیلی‌ها مستقیم می‌گویم چه کنی. فقط کافی که بخواهی تا عمل کند.

flower on the wall

فرمول من این است. یک بطری آب، یک جفت کتانی ورزشی و نرم، یک دست گرم کن. پیش به سوی پیدا روی صبح‌گاهی یا شبانه.

وسط روز است و یا حوصله ندارم بدوم؟ کاری ندارد باز هم آب + موسیقی + لباس بیرونی + کتانی. پیش به سوی پیاده روی.

بعد از کار هستم؟ مسیر دور است؟ ماشین پارک و قدم زدن و بعد از یکی دوساعت دوباره به سمت کار یا خانه و هرجایی که لازم است.

اما چرا پیاده روی یا دویدن؟ چرا تفریح نکنم؟ چرا استخر نه؟ چرا با دوستان نه؟

ادامه…

خود ارضایی ذهنی با فیلم‌های انگیزشی و موفقیتی

خود ارضایی ذهنی با فیلم‌های انگیزشی و موفقیتی

دوست خوبم سلام؛

قبل از اینکه گاردت را تبدیل به مشت‌های آهنین کنی و بر سر صورت من بکوبی ادامهٔ این نامه را بخوان.
من نه تنها مخالف موفقیت و انگیزه داشتن نیستم، تازه خیلی هم دوست دارم. اما هر چیزی که از حد گذشت، خفگی و فرو رفتن در توهم می‌آورد.
بله سخن داریم، حدیث داریم، نمی‌دانم تحقیق داریم و هزاران چیز دیگر که همگی می‌گویند: زیادی کار خوب کردن تنها چیزی است که ایرادی ندارد. یعنی زیاده‌روی در کار نیک، بد که نیست هیچ، خوب هم هست.

من هم کاملا موافقم.

اما آیا موفقیت و انگیزش چیزهای خوبی هستند؟ یا بدند؟
راستش نه خوبند نه بد. موفق شدن یک حرکت است، یک دستاورد، یک نتیجه. انگیزه هم یک وسیله است برای پیشرفت.

اینطور تصور کن، هیتلر انسان موفقی بود اما آیا انسان خوبی بود؟ عقیم سازی ضعیفان کار خوبی بود یا سوزاندن آدم‌ها؟ حمله و کشت و کشتار و تجاوز به زن‌ها و بچه‌ها چطور؟ در هر جنگی هست بی‌خودی طفره نرویم و بگوییم این داشت آن یکی نداشت. همهٔ جنگ‌ها داشتند و دارند. دستاورد کثیف بشری است. همین کافی بود که بدانی انسان موفق دلیل بر خوبی نیست. هیتلر، چنگیز و هزاران هزار نفر دیگر از این‌ها در طول تاریخ به هدفشان رسیدند و موفق شدند.

دیدی؟

از طرفی انگیزش هم نمی‌تواند خوب یا بد باشد. فقط خیلی ساده بگویم در یک جمله: انگیزه قتل!

یکی جهان را به صلح می‌کشاند و ایستادگی می‌کند حتی تا پای جنگ (متاسفانه گذری نیست بعضی اوقات). دیگری جنگ می‌کند و دنیا را بهم می‌ریزد.
یکی انگیزه عشق‌ورزی دارد دیگری انگیزه سواستفاده.

تا دلت بخواهد برایت مثال دارم و تو هم تا من دلم بخواهد می‌توانی مثال بیاوری.

اما چرا فیلم‌ها، حرف‌ها و چیزهای انگیزشی و موفقیتی باعث خودارضایی ذهن می‌شوند؟
مخصوصا فیلم‌ها.

تصور کن یک فیلم موفقیتی و انگیزشی می‌بینی. یک آدم بیچاره که با ورزش کردن و تلاش به جایی می‌رسد، دیگری بخاطر تلاش در راه کسب و کار از فقر با هزاران بلایی که سرش می‌آید نجات پیدا می‌کند.

 

این داستان را تصور کن:
سارا به خاطر مشکلات مالی و خانواده فقیرش در یک خیاطی کار می‌کند. چندبار اخراج می‌شود و در نهایت در یک تولیدی مشغول می‌شود. بعد از مدتی با پسری آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند اما پسر خیانت می‌کند و سارا شکسته‌تر از همیشه بعد از طلاق دوباره به خانهٔ فقیرانه‌اش بر می‌گردد. این بار تصمیم می‌گیرد و از همان اتاق کوچک یک تولیدی راه می‌اندازد. یک سال اول با هزاران سختی حتی با خوردن نان خشک و آب سر می‌کند. از سال دوم کم کم وضعش بهتر می‌شود.
حالا هفت سال گذشته و سارا نه تنها چند تولیدی دارد بلکه یک زندگی لوکس و زیبا برای خودش دارد. به هیچ‌کس نیاز ندارد و خواهر و مادرش در رفاه کامل کنارش هستند. حالا او زندگی می‌کند.

 

حس خوبی داری؟
ذهنت احساس می‌کند چون تو هم می‌توانی. تو هم این حق را داری. تو باید این حق را بگیری.
حالا فیلمش را می‌بینی و حست دوچندان می‌شود.

 

چطوره فیلم بعدی را هم ببینی؟ اینبار همین داستان برای علی اتفاق می‌افتد که بعد از خیانت زن‌اش از یک اغذیه خانگی به رستوران می‌رسد.

 

داستان و فیلم بعدی را تصور کن که یک پسر از فقر در ورزش موفق می‌شود و زندگی خودش و مادرش را عوض می‌کند.

 

فیلم بعدی و بعدی و بعدی.

 

همین گفتنش هم ذهنت را خسته کرد. چون عملی انجام نشد. تو فقط ذهنت را پر کردی و پر کردی تا انرژی کاملش گرفته شد و حس خوبی هم معمولا داری.
اما بعد از چند ساعت و در بهترین حالت چند روز بعد بیمارگونه یک گوشه‌ای و حوصله خودت هم نداری.
خیلی حس آشنایی هست، می‌دانم من هم این‌ها را خوب طی کردم حتی خیلی بدتر. من هم همین مشکل را داشتم.

 

اما حالا ترجیح می‌دهم که کاری کنم و شکست بخورم، اصلا شکست چیه، ببازم. صفر بشم باز هم، که چندین بار شده‌ام. اما دیگر به این خودارضایی ذهنی رضایت نخواهم داد.

 

این خودارضایی‌های ذهنی تو را تنها می‌کند. به جای انگیزه گرفتن از طبیعت، از دوستان. به جای ساختن یک گروه دوستی خوب که هم را پشتیبانی مثبت کنید، تو را گوشه گیر می‌کند. تو را در توهم غرق می‌کند و در نهایت یک گوشه خواهی افتاد و چشم باز می‌کنی می‌بینی سال‌ها در توهم ماندی. هیچ کس هم نبود بهت بگه کجایی تو.

 

فقط این سوال را از خودت بپرس
دقت کردی با اینکه این همه فیلم انگیزشی و موفقیتی و الهام بخش و … دیدی، چرا باز زندگیت همینه؟

 

 

واقعا چرا؟ چرا با اینکه این همه انرژی می‌گیری اما باز شوت می‌شوی می‌روی کنار؟
چون ذهن ما تصور می‌کنه که واقعا کاری کرده، برای همین هست که انرژی می‌گیری و شنگول می‌شوی. این یک سو استفاده از قدرت ذهن ماست. ذهن این قدرت را دارد. تصور کن وقتی یکی از عزیزانت نارحت است تو هم ناراحتی می‌شوی و با خوشحالی آن خوشحال. تو کاری کردی؟

 

این فیلم‌ها هیچ چیز خاصی نمی‌دهند جز لحظه‌ای انگیزه. انگیزه‌ام اگر استفاده نکنی تمام شده‌است و سوختی. درست مثل آتشی که روشن کنی زیر دیگ اما غذایی توش نباشد. آخر گرسنه می‌مانی.

 

نگذار با ذهنت بازی کنند و نگذار ذهنت با این تصورهای غلط خودارضایی کند. مگر اینکه دوست داشته باشی بیشتر از هر زمانی در تاریخ عمرت را تلف کنی.

 

بلند شو و حرکتی انجام بده. چیز به درد بخور جدید یادبگیر. دقت کن، چیز به درد بخور، نه هرچیزی که هرکسی بهت گفت. چیزی که به درد خودت به درد پیشرفتت به درد زندگیت بخورد.
قبلا اینجا گفتم با جو پیش نرو با شوق الکی پیش نرو. تکلیف خودت با زندگی را روشن کن و پیش برو. شاید باید یک مهارت جدید یادبگیری یا یک تکنیک یا حتی کار کردن با یک دستگاه. فقط خودت را بشناس و حرکت کن.

 

فیلم و سخن انگیزشی هم ببین و بعدش عمل کن و حرکت در مسیرت. انگیزه را مثل بنزین مثل سوخت اضافی درنظر بگیر.

 

یا اصلا تصور کن انگیزه مثل توربو که روی ماشین نصب می‌کنی. یک مقدار موقع مناسب به خودت تزریق کن تا جلو بیافتی. اگر هی توربو بزنی یا بد موقع حتی تزریق کنی که یا موتور می‌سوزانی یا با اجازه اگر خیلی باشد میزنه به باک و خودت و ماشین باهم می‌روید به فنا.

 

تصمیم با خودت

 

پی‌نوشت: فیلم‌های انسان‌های موفق لازم هست و به نظرم باید دید. حتی آن‌هایی که یک کلیپ هستند و مثلا میان و می‌گویند من اینطوری موفق شدم. چیزی که مهمه زیاده روی نکردن برای مغز است.

پی‌نوشت ۲: مریم در کامنت‌ها به نکته خیلی خوبی اشاره کرد. اینکه وقتی در مسیر خودت قرار بگیری و کارهایی درست و موردعلاقه خودت را دنبال کنی چقدر انرژی و انگیزه خواهی داشت. در حقیقت مریم خانم به خود انگیزشی با عمل کردن که شاید بشود گفت بهترین نوع انگیزش است اشاره کرد.

“وقتی به هر دلیلی یا انگیزه کم یا بی حوصلگی و یا هر دلیل دیگه این فیلم های انگیزشی رو میبینیم حالمون خوب میشه درسته؛ ولی برای من انچنان اثراتی نداشت، بیشتر دچار توهم میشم. ولی حالا هر وقت کم انرژی میشم به سراغ علاقه هام میرم یا نه دوباره با خودم هدف اصلیم رو مرور میکنم اینکه چرا باید بیشتر مقاومت کنم چی از درون در اینده خوشحالم میکنه؟ این چیزیه که این روزها حالم رو خیلی خوب میکنه…”

دنبال استعداد و توانایی‌ات برو، نه دنبال اشتیاقت

چگونه زندگی، شغل و تحصیل واقعی‌مان را پیدا کنیم؟

 

اگر هنوز به دنبال شور و اشتیاقت هستی. باید بگویم راه را اشتباه می‌روی. بگذار راحت بگویم اگر هنوز به دنبال چیزی هستی که شوق داری اصلا شوق آتشین. یعنی به هیچی نرسیده‌ای.

اگر هنوز به چیزی نرسیده‌ای. ولی همچنان به دنبال شوق و اشتیاقت هستی. مسیر را اشتباه آمدی. حقیقت همین‌ست. کسی برای شوق و اشتیاق شما پولی نمی‌دهد. کسی برایش مهم نیست چقدر آتشین شوق داری. آیا کاری انجام می‌دهی؟ برایشان مشکلی حل می‌کنی؟

حتی خودت. چه مشکلی از زندگی خودت را حل می‌کنی؟

 

 

حتما برایت سوال شده که این آدمای موفق که شوق و اشتیاق داشتند چطور پس بالا رفتند؟

صبر کن. آرام باش. شما نکتهٔ آن‌ها را نگرفتی. و هنوز شوق و اشتیاقت در جو است. آن‌ها به دنبال جو و شور و اشتیاق نرفتند. آن‌ها دنبال چیزی رفتند که در وجودشان بود. چیزی که می‌لرزاندشان. اینجا بود که شوق به وجود آمد. در حقیقت آن‌ها با شوق پیش رفتند. نه برای شوق.

اشتیاق آن‌ها چه فرقی داشت؟ آن‌ها اشتیاق را در انجام کاری یافتند. نه انجام کاری را در اشتیاقشان. این حرف‌های بیهوده مربیان جدید دنیا که جز حرف زدن کاری ندارند را بریزیم دور. زندگی موفق‌ها را مطالعه کنیم. خواهیم دید که چطور یک چیزی را پیدا کرده‌اند و به دنبالش رفته‌اند.

 

 

فرق اشتیاق با دوست داشتن

شوق و اشتیاق یا شور بر اثر جو بوجود می‌آید. یعنی شما جوگیر می‌شوی. اصلا این چیز بدی نیست. روش استفاده‌اش می‌تواند مضر باشد.

اما دوست داشتن درونیست. شما چیزی را دوست دارید. حالا به چندین دلیل. گاهی به دلیل خاطره خوب از انجام کاری. گاهی تجربه خوب. گاهی حتی بی‌دلیل. اما در اثر جو نیست.

 

اشتیاق با تجربه و حال و هوای ما به شدت بالا و پایین می‌شود. اما علاقه و دوست داشتن بسیار سخت تغییر می‌کند. و معمولا هنگامی تغییر می‌کند که یا اتفاق بسیار شدید بدی بیافتد. یا به مرور موریانه‌های بدی بدنه علاقه شما را خورده باشند.

خودت را در موقعیتی تصور کن که کنار مخاطب خاصت هستی. می‌خواهی باهاش صحبت‌های خصوصی کنی و مطلب مهمی را بگویی. اما ناگهان متوجه ناراحتی‌اش می‌شوی. برخورد خوبی ندارد و دلت را آزرده می‌کند.

تو حرفت را نمی‌زنی. مدل رفتارت را کمی تغییر می‌دهی. شاید کمی باهم خشک برخورد کنید. و جو سنگین می‌شود. اما دوستش داری.

 

شوق و اشتیاق شما برای برقرار ارتباط و صحبت کور شد. اما علاقه شما کاسته نشد. اصلا هیچ ربطی به علاقه شما نداشت. فقط بخاطر جو رفتار خود را عوض می‌کنید. شاید خشک شوید شاید عاقلانه برخورد کنید و به دنبال حل مشکل برآیید. اما می‌دانید آن که کنارش هستید با همهٔ بداخلاقی که نشان داد همان است که قلبتان برایش می‌تپد.

 

این تفاوت شور و اشتیاق است با دوست داشتن.

 

بگذارید یک مثال دیگری بزنم

تصور کن علاقه‌مند به سبک خاصی از موسیقی هستی. یک روز حوصله نداری و می‌خواهی سبک دیگری گوش کنی. اصلا شور و شوقی برای گوش دادن به آن سبک را نداری. اما آیا واقعا دیگر آن سبک را دوست نداری؟

می‌بینی تفاوت علاقه و شور و اشتیاق اینطور است.

 

پس بجای اینکه به دنبال جو باشی. در کاری که استعداد و علاقه داری جوگیر شو.

 

چطور این علاقه را کشف کنی؟

شاید ناراحت کننده باشد اما بسیار سوال مسخره‌ای است. و این تقصیر ما نیست. تقصیر رسانه‌ها، سیستم آموزشی و … است. اینجا هم عده‌ای فرصت طلب از این ضعف ما استفاده می‌کنند.

گرچه تقصیر ما نبوده اما این مسئولیت ماست که اینطور نمانیم. تقصیر ماست اگر باز به همین اشتباه ادامه دهیم.

 

خیلی ساده‌ست. ما به چه علاقه‌داریم و در چه استعداد داریم. کاملا درون خودمان است. می‌دانم تبلیغ و جو‌های جدید خزعبلات به خورد ما می‌دهند. اما باور کنید دست ماست. کافی به درون خودمان بنگریم. خلوتی کنیم. مطمئن باشید پیدا می‌کنید. اگر هم واقعا نمی‌دانید چه کنید. این راه حل را انجام دهید.

یک کاغذ بردارید. دو قسمت کنید. بالای سمت راست بنویسید: «چیزهایی که دوست دارم» و بالای سمت چپ بنویسید: «هدیه‌های درونی که دارم».

حالا هرچه، از کار تا تحصیل و سبک زندگی که دوست داری داشته باشی سمت راست بنویس. کاغذ کم آوردی کاغذ بعدی. علایقت را خالی کن. ممکن برخی‌هاش شور و جو باشد و تو ندانی. اما مهم نیست. بنویس. در نهایت می‌فهمی کدام‌ها علاقه و کدام جو هستند.

 

 

بعد بیا سمت چپ و هدیه‌های وجودیت را بنویس. از توانایی‌هایی که داری. از روی دست راه رفتن تا توانایی و درک سخت‌ترین مسایل ریاضی. از استعدادهایت بنویس. ممکن است صدای خوبت باشد ممکن است نقاشی زیبا کشیدن باشد. از دویدن خوبت تا نفوذ در دل‌ها و دست پخت خوبت. هرچه استعداد و توانایی داری بنویس.

دلیل اینکه این ستون را هدیه گذاشتم همین است. تا هم استعداد‌هایت را پوشش دهی هم توانایی. هر هدیه‌ای که خدا، آفرینش و یا هرچه که می‌خواهی صدایش کنی در وجودت قرار داده‌است. این‌ها را بنویس.

 

وقتی تمام شد. قدری استراحت کن. شاید بهتر باشد یک روز بگذاری کنار باشد. اما بیشتر از یک روز نشود. شاید هم یک ساعت برایت کافی باشد.

 

 

بعد برگرد و نگاه کن. ببین اینهایی که دوست‌داری کدامشان واقعا علاقه بوده و کدامشان جوگیر شدی. بعد شوق و اشتیاقت را خط بزن. شوق و اشتیاق یک حس زودگذر که می‌توانی در هرچیزی برای خودت به وجود بیاری. همان کاری که رسانه‌ها و خیلی‌ از این جو دهنده‌ها تا الان باهات انجام دادند. تو را به چیزی سوق دادند که اصلا برات مهم نبوده و فکر می‌کنی که دوستش داری. اینجا مشخص خواهد شد.

 

 

حالا وجه مشترک هدیه‌هات با علاقه‌مندی‌ات مشخص است. این‌ها چیزهای هستند که هم یک هدیه درونی در رابطه با آن‌ها داری و هم علاقه داری. اینجاست که شوق درست شکل می‌گیرد. این‌ها چیزهایی هستند که می‌توانی دنبالشان بروی.

 

 

مثلا اگر دست پخت خوبی داری. خب یک آشپزخانه یا یک رستوران محلی است که پیشرفت می‌کنی. می‌توانی همین الان کارت را شروع کنی. از کم شروع کن و بیشتر یادبگیر و پیشرفت کن.

اگر در تدریس توانایی. یک زمینه از علاقه‌ات را دنبال کن و آن را تدریس کن.

 

خیلی سخت نیست. مسیر اینطور است. خیلی ساده شد نه؟

 

حالا یک سوال پیش می‌آید. خیلی از افراد مخصوصا مشاهیر برای رسیدن به چیزی با شوق کار می‌کردند. بلاخره شوق باید داشت یا نه؟

 

قبلش هم گفتم. شوق چیز خوبی‌ست اگر درست استفاده نشود مضر می‌شود. وقتی شما برای چیزی که علاقه‌نداری شوق داشته باشی یعنی جایی از کار می‌لنگد. این‌ها برای چیزی که دوست داشتند و می‌خواستند تلاش کردند. با اشتیاق به سمتش رفتند و تلاش کردند.

 

بگذارید داستان یکی از مشاهیر دنیا را باهم نگاهی کنیم. من ایرانی مثال نزدم چون خیلی وارد نیستم یعنی از مشاهیر هم عصر ما جز عده کمی بقیه به جاهای تاریک می‌رسیم. بعدم من مطالعه خاصی روی زندگی آن‌ها نداشتم. البته بجز کارآفرین‌ها. اما در مشاهیر منظورم سلبریتی‌ها ترجیحا کسی مثال می‌زنم که در کل دنیا مشهور باشد. اینطوری ملموس‌تر است.

 

 

زندگی آرنولد شوارتزنگر را تاحالا خواندی؟

ترمیناتور، کماندو، غارتگر و … فیلم‌های معروف او هستند. فرمانداری کالیفرنیا. قهرمان بدن‌سازی و تناسب اندام جهان. مطمئنا از نظر خیلی‌ها انسان موفقی است.

 

شوق و اشتیاق بسیاری برای همه این‌ها داشت. الان هم در یوتیوب کلیپ‌های خودش مثل له کردن هرچیزی توسط تانک شخصی آرنولد را گذاشته. اولین بار که دیدم برام جالب بود. آرنلود الان ۷۱ سال سن دارد (۱۳۹۷ خورشیدی). ولی ورزش بدنسازی را انجام می‌دهد. تیراندازی می‌کند. وقتی نگاه کردم با خودم مقایسه کردم دیدم. پسر من دارم راهی می‌رم که فکر می‌کنم دوست دارم. شوق و جو بسیار داشتم. برای چیزهایی که فقط جو بود.

آرنولد عاشق بدنسازی بود. عاشق بازیگری. و هرکاری که کرد دوست داشت. شوق و اشتیاقش بر اساس علاقه‌اش به وجود می‌آمد. می‌خواست چیزی باشد نه پولدار. تلاش کرد. توی یکی از ویدیوهاش می‌گفت من وقتی بچه بود از اتریش می‌خواست به آمریکا بیاد. درست در دو دهه رکود بعد از جنگ جهانی دوم به دنیا آمده بود. ولی بجای شوقش، علاقه‌اش را دنبال کرد. برعکس ما آن زمان رسانه‌ها خیلی قوی کار نکرده بودند. ابله‌های موفقیت نما همه جا به لطف شبکه‌های اجتماعی نبودند. که به ما پولدار شو پولدار شو تزریق کنند. یا رسانه‌ها و سیستم آموزشی بگویند، پول اخه، اهه، بده زشته و … .

 

در دوگانگی قرار داریم. کمتر کسی می‌گوید دنبال علاقهٔ درونی‌ات باش. دنبال هدیه‌ات برو.

 

 

آرنولد وقتی وارد آمریکا شدمدرسه می‌رفت و بعد تا عصر کارگر ساختمان بود. باشگاه بدنسازی ورزش می‌کرد. ساعت ۸ تا ۱۲ شب کلاس بازیگری و یک مدت حذف لهجه می‌رفت. به قول خودش ۶ ساعت می‌خوابید. بقیه‌اش را کار می‌کرد. مدرسه، کار، ورزش، کلاس. به امید صبح دولتش ننشسته بود. مثل خیلی‌ها.

 

برای همین به خیلی چیزهایی رسید که آرزوی خیلی‌هاست.

 

بله شوق و اشتیاق در راستای خواسته‌هایشان و هدیه‌های درونیشان دارند. تلاش برای علایق و توانایی‌هاشون. نه برای اینکه صرفا شوق انجام چیزی را داشته باشند. شوق یک احساس است که بعد‌ها به وجود خواهد آمد.

 

 

دنبال اشتیاقت نباش، دنبال هدیه و توانایی‌هایت برو.

چگونه با انگیزه باقی بمانیم درحالی که زندگی سخت شده‌است؟

روزهای ابری، شب‌های غم انگیز، عصر‌های دلگیر و صبح‌های بی‌انرژی در زندگی تک تک انسان‌ها وجود دارد. روزها و شب‌هایی که سپری کردنشون پر از بار اضافه بر دوش است چه برسد که بخواهیم لبخند زورکی هم بر لبانمان جاری کنیم!

البته مجبور نیستیم لبخند بزنیم یا بار اضافی را بر دوش بکشیم. حتی می‌توانیم در سختی غرق شویم و بگذاریم تا روان ما را این وضعیت مانند یک موریانه در چوب بخورد و پوکی به بار آورد.

اما اگر می‌خواهید تا با همه مشکلات باز بایستید، انگیزه دوباره بیابید و خودتان را پیدا کنید. همراهمان باشید و با انجام این کارها به خود بازگردید و انگیزه خویش را بازگردانید:

 

قدردان چیزهایی باشید که دارید.

چه این قدر دانی برای خانواده‌تان باشد، سقف بالای سرتان، لباس تنتان، گلدان کوچکتان، وبسایتتان، دفترچه یادداشتی که دلنوشته‌هایتان را می‌نویسید و یا حتی اندک نانی که سر سفره دارید. وقتی که ارزش چیزهایی که دارید را دریابید (هرچقدر که آن‌ها در نگاه اول کوچک بنظر آیند) به شما دیدگاه تازه‌ای به زندگی خواهد داد. وقتی اینکار را کنید کم کم چیزهای مثبت بیشتری را در سختی‌ها نیز خواهید دید. خانواده آرامش شما را باز می‌گرداند. دوستانی که شما را همدلی می‌کنند، سلامتی که در شرایط بیکاری شما را راهی یافتن کار می‌کند و هر چه از این قبیل. سپس چیزهایی که تا به حال برایتان منفی بودند تبدیل به انرژی مثبت خواهند شد و درحالی‌که قبلتر عذابتان بودند اکنون برایتان انرژی و انگیزه خواهند شد.

 

نقاط سَمی را مسدود کنید و سَم‌ها را دور بیاندازید.

شوخی ندارم، دوستان سمی، اخلاق سمی، عادات سمی یا حتی محیط سمی. همه این‌ها به شما انرژی منفی و موج روانی بد خواهند داد. توقع نداشته باشید وقتی به شما سِرُم‌های سَمی متصل شده‌ است، روح و روان و حتی بدنی سالم داشته باشید. چون این نقاط سمی زندگی شما دایما به شما سم تزریق می‌کنند و حتی بعد از مدتی شما را معتاد خواهند کرد و هر روز شما را بیشتر نحیف‌تر و ضعیف‌تر می‌کنند تا از لحاظ روحی نابود شوید و سپس بدنتان نیز از کار بیافتد.

 

از خودتان بپرسید که «آیا این دوستان من، شریک من، فامیل و هرکس که رابطه عمیق‌تر از یک رابطه معمولی دارم، هنگامی که از ترس‌هایم، از خواسته‌هایم و از مشکلات و راه‌هایی که بنظرم می‌رسد می‌گویم، مرا تشویق می‌کنند یا مرا دلسر و اندوهگین می‌کنند؟».اگر پاسختان شما را به این نتیجه رساند که دایم در حال گرفتن انرژی منفی و سرخوردگی هستید بدانید در جمعی بیمار زندگی می‌کنید و اکنون زمان آن است تا ارتباطتان را با آن‌ها قطع کنید. ارتباطات جدید بسازید و با کسانی ادامه دهید که شما را تشویق می‌کنند تا رو به بهتر شدن و انجام کارهای درست بروید.

البته خیلی از مشکلات عادات بیمارگونه و سَمی خودمان است. این عادات مخرب ذهنیت ما را می‌سازند و طرز تفکر ما (مقایسه دایمی خود با دیگران) سبک زندگی ما را (تنبلی و اهمالکار بودن و درجا زدن دایمی).

تغییر نوع تفکر و روش اندیشیدنتان می‌تواند به آرامی عادات خوب را در شما شکل دهد و شما آن‌ها را به آرامی جایگزین عادات بد خویش کنید. این‌گونه انگیزه بیشتر و بهتری برای عبور از سختی‌ها خواهید داشت.

 

 

هرگز تسلیم نشوید.

اگر زندگی آسان بود شما باز هم بهانه مختلف برای ناراحت شدن و از دست دادن انگیزه داشتید. کماکان که ممکن است شمایی که در حال خواندن این مطلب هستید مشکل مالی نداشته باشید اما همچنان انگیزه ندارید و خود را در عادات منفی و بیهوده و یا ارتباطات بیمار (مانند بالا) غرق کرده‌اید.

 

اینکه هدف و مهمتر از آن رسالت زندگی خویش را بیابید به شما انگیزه خواهد داد. وقتی که سردرگم هستید و به دنبال اتلاف وقت و زندگی خود و یا خوشگذرانی بی‌حد و مرز باشید یعنی تسلیم شده‌اید. تسلیم شرایط و محیط. یکی تسلیم تنگدستی و مشکلات مالی، دیگری تسلیم پول زیاد و غرق شدن در عادات بیمارگون (مانند اعتیاد، خوشگذرانی بیش از حد و اتلاف کامل زندگی) ناشی از بی‌هدفی و دیگری خفته در روزمرگی بدون داشتن هیچ بینشی. مهم نیست که شرایط شما چیست مهم این است که بدانید همه انسانیم و این درون ماست که ما را به سوی اهدافمان سوق می‌دهد. محیط فقط شرایط را برای رسیدن به مادیات می‌تواند تعیین کند اما ما همانطور که گفتم این درون ماست که ما را حتی در ثروت نیز تسلیم می‌کند.

 

پس هرگز تسلیم خوشی‌ها یا سختی‌های گذرا نشوید. برای اینکار باید رسالت زندگی خود را بیابید و اهداف خود را مشخص نمایید. با اینکار روحیه و انگیزه تازه‌ای به شما دمیده خواهد شد.

 

به خودتان مهلت پایان دهید.

باید هدفی را تعیین کنید و در مدت زمانی به هدفی برسید. اما هدف تعیین کردن و پیمودن راه درست مانند یک مسابقه مارتن است. مانند کوهنوردی است. شاید شما یک دید کلی از انتهای مسیر داشته باشید اما دید دقیقی از انتها ندارید. همین نداشتن دید می‌تواند شما را خسته و فرسوده کند، برای همین بسیاری از افراد انگیزه خود را برای ادامه مسیر از دست می‌دهند و از اهداف خویش دست می‌کشند.

 

برای همین باید یک مهلت پایان برای قسمت‌هایی از کار تعیین کنید. همانطور که برای رسیدن به خود هدف تعیین می‌کنید. با اینکار شما لذت‌های زودتر و ملموس را در طی مسیر احساس خواهید کرد که سبب خواهند شد باک انگیزه شما پُر شود و موتور تلاش خود را برای ادامه مسیر روشن نگه دارید.

 

با تقسیم کردن اهدافتان به قدم‌های کوچکتر و تمرکز بر روی هر پله از کار می‌توانید دستاوردهای کوچک و متوسط را لمس کنید. درحالی که شاید قبلا چندتا از آن‌ها را در طول مسیر به دست آورده باشید اما به آن‌ها توجه نمی‌کردید. اینگونه انگیزه را برای رسیدن به هدف اصلی حفظ خواهید کرد.

 

 

با خودتان صاف و صادق باشید. رو راست بودن مهمترین بخش قبل از هر تغییر است. مطمئن باشید با گول زدن خودتان انگیزه نخواهید یافت و یا در صورت توهم انگیزشی در مشکلات بیشتری غرق خواهید شد. زیرا انگیزه کاذب دید شما را نسبت به دامی که گرفتارش شده‌اید کور خواهد کرد و شما بیشتر در مشکلات قبل خویش فرو خواهید رفت و نه‌تنها درجا نمی‌زنید بلکه عقب‌گرد خواهید داشت.

 

 

بخشی از این نوشته برگرفته از این پست آقای استیو هاروی است (طنزپرداز، مجری و استندآپ کمدین). برای دیدن نوشته ایشان به این لینک مراجعه کنید.

چرا برای پیشرفت باید مطالعه کنیم؟

خیلی این حرف کلیشه‌ای را شنیدیم که «برای پیشرفت یا توسعه در هر چیزی باید مطالعه کنیم». اما تا به حال فکر کرده‌اید چرا؟

اول از هر چیز تکلیف این قضیه را حل کنم که تحلیل و حل کردن مشکل با استفاده از تفکر کردن حاصل خواهد شد. چه این تفکر فردی باشد چه جمعی. با حل کردن مشکلات و ارائه راه حل آن‌ها ست که ما پیشرفت خواهیم کرد.

اما چه چیزی باعث می‌شود تا تفکر ما تحلیلی شود؟ برای داشتن تفکر تحلیلی، مانند هر چیز دیگری باید تمرین داشت. مثلا شما برای آنکه بدنی عضلانی داشته باشید باید ورزش کنید و این کار را تا رسیدن به هدفتان دنبال کنید. سپس دوباره باید تمرین کنید تا در آن حالت بمانید. تفکر کردنی که به ارائه راه حل بیانجامد نیز از این قاعده مستثنی نیست. ما همه می‌توانیم حرکت کنیم اما چطور، با چه ریتم، با کمک چی و با چه روشی این‌کار را انجام دادن تبدیل می‌شود به نرمش و ورزش. همهٔ ما می‌توانیم فکر کنیم اما آیا همه ما درست فکر می‌کنیم؟

 

 

بگذارید ساده بگویم. ما می‌توانیم فکر کنیم که چه بدبختی بر سر ما آمده است، ما می‌توانیم فکر کنیم این مشکل را چگونه حل کنیم. از مرحله خشک شدن و در جا زدن به مرحله رسیدن به حل مساله نیاز به یک گذار داریم. برای هر حالت گذاری نیاز به یک سوخت و انرژی نیز داریم. حال این سوخت و انرژی برای فکر کردن و تحلیل مشکل اطلاعات است. از طرفی دیگر مهارت تفکر کردن نیز به کمک ما خواهد آمد.

 

 

مهارت تفکر کردن مثل تصور کردن، تحلیل کردن، تمرکز کردن و غیره است. اما برای اینکه مشکلی را حل نماییم باید این مهارت‌ها همراه با داده‌ها و اطلاعات ترکیب شوند، روی آن‌ها عملیاتی انجام شود (توسط مغز و اندیشه) تا راه حل‌هایی به ذهنمان برسد.

 

 

تا بحال شده که در مقابل یک مشکل ذهنتان مانند برگه‌ای سفید شود و هیچ چیز به ذهنتان نرسد؟

مطمئنا همهٔ ما به نوعی با مشکلات غیرقابل حلی دست و پنجه نرم کرده‌ایم. جالب است بدانید برای هر نوع مشکل و هر سطحی از آن نیاز به مهارت‌های بیشتر و مهمتر اطلاعات بیشتری است. پس ما برای حل مشکلات به این دو بخش نیاز داریم:

  • داده‌ها و اطلاعات
  • مهارت‌های ذهنی و فکری

اما آن‌ها را چگونه بدست آوریم؟ کافیست تا برای حل هر مشکلی یک جستجو کنیم، یک برنامه ببینیم و یا از کسی بپرسیم. آری این همان روش زود پاسخگو است. اما آیا برای همه مشکلات وجود دارد؟ با هر سطحی از آن؟ آخرین باری که یک راه حلی را برای انجام کاری از اینترنت یاد گرفته‌اید تا چند وقت یادتان بود؟ مخصوصا اگر در مورد چیزهای پیچیده مثل ریاضیات، یا حتی خیلی ساده‌تر یک نرم‌افزار باشد؟

 

این‌ها در حقیقت بسته‌های پیچیده شده‌اند که برای یک حل یک مشکل خاص توسط اندیشه کس/کسانی دیگر تهیه شده است. ما همه روزه از آن‌ها استفاده می‌کنیم در حقیقت از ابتدای عمر بشر این بسته‌های مشکل گشا وجود داشته است. از ساختن سلاح با سنگ گرفته تا ابزار و تکنولوژی. اما چه چیزی باعث شد که این ابزارها تغییر کنند؟ پیشرفت کنند و تا به امروز برسند و حتی باز بهتر شوند؟

 

خلاقیت. آری دوست خوبم خلاقیت است که از یک ابزار سنگی مدل‌های جدید بوجود آورد. سپس ابزارهای دیگر و دیگر و دیگر تا پیشرفت کرد و به اینجا رسید. من اینجا به دنبال بررسی E=mC2 و یا اختراع کامپیوتر نیستم. فقط یک خلاقیت کوچک. همان گام ابتدایی.

 

اما اطلاعات و داده چگونه به ما می‌رسد؟ روش‌های زیادی وجود دارد. مطالعه، دیدن، صحبت کردن، گوش دادن و دیگر روش‌ها. چیزی که مطالعه را نسبت به باقی روش‌ها یگانه می‌کند قدرت آن است.

شما با دیدن فیلم در حقیقت اطلاعات می‌گیرید، برای مثلا شما تلویزیون می‌بینید. آن برنامه بر اساس یکسری داده‌ها اطلاعاتی پالایش شده بوجود آورده و در اختیار شما می‌گذارد. این تقریبا در تمام روش‌های بالا یکسان است حتی در مطالعه، گرچه مطالعه معمولا خام‌تر است. اما تلویزیون یا هر چیزی در همین سبک تقریبا قدرت تفکر را از شما می‌گیرد. شما فقط هجم زیادی اطلاعات را وارد می‌کنید و ذخیره. چون انرژی شما صرف ذخیره و به خاطر سپردن می‌شود و معمولا ساعات طولانی پای آن جعبه‌های جادویی یا بهتر بگم امروزه تخته‌های جادویی می‌نشینیم دیگر توانی برای مغز ما نمی‌ماند تا تفکر کند.

 

رادیو نیز مانند تلویزیون است اما، چشمان ما را در گیر نمی‌کند برای همین انرژی بسیار کمتری می‌طلبد و شما باز فرصتی برای تجزیه تحلیل دارید گرچه بستگی به نوع برنامه دارد، اما در کل بهتر از تلویزیون است.

 

 

در مورد مباحثه این موضوع خیلی کمتر است و وضعیت بهتری خواهیم داشت. در حقیقت صحبت کردن یا گفتگو ما را درگیر می‌کند. ما مجبوریم از ذهن خودمان استفاده کنیم و اینگونه مهارت‌های ما افزایش پیدا می‌کند. اما برای مباحثه نیاز به اطلاعات و حتی دانش داریم. مباحثه به خودی خود ما را نمی‌پروراند، باور ندارید! جای دوری نمی‌رویم همین اطراف خود روزانه چقدر بحث می‌شنویم و می‌بینیم که افراد در حال گفتگو هستند و این افرادی که می‌شناسیم تقریبا راه به هیچ جایی نبرده‌اند. مگر عده خاصی که امیدوارم آن‌ها در دایره ارتباطی شما جای داشته باشند. در حقیقت مردم با اطلاعاتی صحبت می‌کنند و عدهٔ خیلی کمی با دانشی که به خوردشان داده‌اند. آن‌ها همان ذخیره کرده‌هایی که به خوردشان داده شده است از خود را تراوش می‌کنند. پس باز در اینجا ما پیشرفت نخواهیم کرد و توسعه پیدا نمی‌کنیم. در حقیقت ما به اندازه اطلاعات و دانش و مهارت‌های خود می‌توانیم توسعه پیدا کنیم. این‌ها مرز ما را تعیین می‌کنند اما لزوما همانقدر پیشرفت نمی‌کنیم.

 

مطالعه. مطالعه ساده حتی. چیزی که ذهن ما را درگیر می‌کند. وقتی ما می‌خوانیم تصور نیز می‌کنیم و هرکس از ما یک نوع تصور خواهد داشت. تصوری که زاده ذهن اوست و هرچقدر نزدیک بهم باشد باز منحصر به فرد خواهد بود حتی منحصر به فردتر از اثر انگشت هر کس. در مطالعه ما تحلیل می‌کنیم. اگر داستان باشد جلوتر را می‌بینیم (همان نیروی تصور). در کتاب‌های دیگر مثل کتاب علمی عمیق می‌شویم تا آن را تجزیه کنیم، سپس با تحلیل کردن آن مطلب را یاد می‌گیریم. شما در مطالعه ذهن خود را درگیر استفاده از مهارت‌ها می‌کنید و حتی مهارت‌های دیگر را بوجود می‌آورید. مطالعه چشمان شما را درگیر نمی‌کند بجز در نوشته و شکل‌هایی که شاید در آن باشد. گوش شما را در گیر نمی‌کند. حس شما تنها به ورق زدن یا لمس صفحه ویا استفاده از موس و کیبرد ختم می‌شود. همه چیز خیلی ساده‌است. نوشته با درون شما سخن می‌گوید. مستقیم ذهن شما را درگیر می‌کند و انرژی شما در قسمت‌های دیگر تلف نمی‌شود. بیش از ۹۰٪ انرژی شما در مغز شما و اندیشیدن مصرف خواهد شد. چیزی که بسیار از شما انرژی خواهد گرفت زیرا مغز ما مانند یک ورزشکار در حال استفاده از خود است و ذهن ما درگیر اندیشیدن و استفاده از مهارت‌های خود است.

 

 

برای همین است که وقتی شما ساعت‌های جلوی تلویزیون وقت تلف می‌کنید حس خستگی بدی دارید. اما ممکن است ساعتی یک مطلب سخت را بخوانید، اما از خستگی و بی‌انرژی بودن راهی رخت خواب شوید حتی اگر فقط چند ساعت از بیداری شما گذشته باشد.

 

 

مطالعه کردن به ما داده می‌دهد. اطلاعات روانه ذهن ما می‌کند و دانشی را منتقل می‌نماید. از طرفی دیگر ذهن ما را به چالش می‌کشد چه این چالش تصور باشد، چه تجزیه، چه تحلیل و بررسی، چه آینده نگری باشد و یا حتی رویا پردازی.

 

 

احتمالا عده‌ای از شما برایشان این سوال به وجود آمده است که اینترنت چطور؟ آیا مطالعه محسوب نمی‌شود؟ وب سایت خواند مطالعه است یا خیر؟

بگذارید همین‌جا یک مساله‌ای را روشن کنم این شبکه جهانی (که اینترنت یکی از بخش‌های آن است) در حقیقت دنیای مجازی است. درست مانند این دنیای واقعی که ما در آن زندگی می‌کنیم، دست کم قدری زندگی می‌کنیم. آنجا مطالعه می‌شود کرد، می‌توان خزعبلات خواند زیرا هرکسی به راحتی می‌نویسد، می‌توان فیلم دید و مانند تلویزیون استفاده کرد، می‌توان غرق در اخبار شد و سکته کرد حتی چند برابر بیشتر از رادیو و تلویزیون، می‌توان عنان از کف داد و هرچه بر لبانمان آمد جاری کرد. می‌توان در توهم غرق شد و هزاران هزار کار دیگر بصورت کاملا مجازی. سپس به خواب رفت و مانند معتادان دوباره به سوی شبکه‌های مثلا اجتماعی رفت. بله، شما می‌توانید در آن مطالعه کنید و شدت و پهناوری بیشتری هم دارد. چه برای مطالعه چه برای فیلم و چه برای اخبار و هر چیز خوب و بد دیگر. انتخاب با شماست.

 

 

 

خب تا اینجا فواید مطالعه برای افزایش مهارت فکری و ذهنی، افزایش اطلاعات و دانش را فهمیدیم. حالا می‌دانیم با افزایش این مهارت‌ها ما می‌توانیم رشد کنیم. زیرا مشکلات را می‌توانیم حل کنیم. مهارت داریم، اطلاعات و دانش داریم. ذهن ما ورزیده شده‌است و افکار ما پخته. اندیشیدن ما همچو تیغی برّان موشکافانه همه چیز را تجزیه و تحلیل می‌کند.

 

 

در حقیقت مطالعه بهترین ورزش برای ذهن و فکر است. مطالعه برای سلامتی جسمی مغز ما نیز مفید است.

 

 

پیشنهاد برای کسانی که نمی‌دانند از کجا شروع کنند.

از کتاب‌های داستان آغاز کنید. اگر فیلمی دیده‌اید مانند هری پاتر یا هابیت یا حتی ارباب حلقه‌ها، کتاب داستان آن را بخوانید. شما یک دنیای زیباتر و بسیار بزرگتر از فیلم را تجربه خواهید کرد.

فراموش نکنید فیلم تصور کارگردان و عوامل آن فیلم از برداشتی از داستان اصلی است. در حالی که داستان اصلی یک روایتی گفته شده از نویسنده که شما با تخیل خود خواهید دید.

چرا ارتشیان در دنیا موفق‌تر از بیشتر افراد معمول به‌نظر می‌رسند؟ (درس خوبی که از دوره بد سربازی آموختم)

اینبار می‌خواهم یک درس خوب را که از دوران خدمت آموختم با شما در میان بگذارم. البته این مورد مرا هرگز از جبهه مخالفان خدمت سربازی اجباری برکنار نمی‌کند. این فقط یک بینش است که در بدترین شرایط خوبی‌ها را ببینیم.

شاید برای شما پیش آمده باشد که به یک نظامی مستبد نگریسته باشید ولی کمی که بیشتر دقت کنید در او یک نظم خاصی را می‌بیند سپس احساس می‌کنید او موفق بوده است. بله وقتی به یک سرهنگ، تیمسار(امیر) ارتش نگاه می‌کنید معمولا حس نظم و موفقیت همراه با قدرت را احساس می‌کنید. این یک امر اتفاقی نیست. در ارتش سخت گیری منظم وجود دارد حتی برای کادر ارتش، آن‌ها دوره دیده‌اند تا در شرایط سخت و استرس‌زا شرکت کنند. گرچه این روزها قدرت و منزلت قبل را در ارتش نخواهید دید اما هنوز هم دود از کنده بلند می‌شود.

 

اما چه چیزی باعث می‌شود که همچین حس و بقولی نظم یا دیسیپلینی را از آن‌ها دریابیم؟ آن‌ها طی سال‌ها هرروز صبح زود از خواب برخاسته‌اند و به موقع خفته‌اند مگر در روزگار سخت جنگ و یا درگیری. در حقیقت آن‌ها آماده مقابله با سختی شده‌اند. از تمام بدی‌های نظامی‌گری بگذریم این نکته که آن‌ها انسانهایی سرسخت هستند عالیست. آنها برای رسیدن تلاش می‌کنن گرچه شاید راه پیشرفت زیادی نداشته باشند اما همیشه برای رسیدن در حال تلاش هستند. همین تلاش و قدم‌های کوچک روزانه سبب می‌شود تا عده‌ای از آن‌ها در مقابل سختی‌ها سر خم نکنند. عده‌ای که شاید نبودن آن‌ها مساوی باشد با نبودن ما. این فقط در ارتش ما صدق نمی‌کند که در هر ارتشی در سراسر جهان وجود دارد. آن‌ها اگر با معیار‌های ما موفق نباشد با معیار‌های خویش موفق هستند. یک سرتیپ یا ارتشبد شاید نهایت جایی باشد که هر ارتشی در هرجای جهان آرزویش باشد. آن‌ها روزانه برای افراد زیادی سخن‌رانی می‌کنند. در پادگان‌ها یک سرهنگ یا سرگرد به راحتی برای دست کم یک هنگ سخنرانی می‌کند. هفته‌ای دست کم یک بار مراسم صبح‌گاه جمعی دارند و در آن مراسم یک گردان و یک یگان را مدیریت می‌کنند.

 

 

 

اما یکی از کارهایی که هر صبح یک سرباز انجام می‌دهد چیست؟ شما تخت خودت را در عرض پنج دقیقه مرتب می‌کنی درحالی که ساعت بیداریت چهار صبح است. تختت را که شامل چند ملحفه و دو پتو و یک بالش و دو رو بالشی است مرتب می‌کنی. آن‌هم نه تمیز و صاف.

 

تخت شما باید بدون هرگونه مشکلی باشد. ملحفه روی تخت کشیده بدو کوچکترین چین خوردگی، پتوی زیرین کامل تا سه چهارم تخت را گرفته و بصورت پاکتی انتهای آن آنکارد باشد درست مانند پاکت نامه باید تا خورده باشد. پتو و ملحفه از هر جهت کشیده باشد بطوری که روی هوا بایستد نه روی تشک زیرین! بالش زیر ملحفه درست دربالای تخت بدون چین خردن آن‌ها و کوچکترین جابجایی. پتوی دیگر تاشده و بصورت یک کاغذ نازک در پایین تخت دورش پیچیده شود بدون آنکه باقی چیزها بهم بخورد. همه چیز سفت و سخت. در نهایت پتوها با یک فرچه شانه شده و تمیز گردید. همه این‌کارها در کمتر از پنج دقیقه و در اوج آموزش کمتر از دو دقیقه انجام می‌پذیرد. سپس بازدید و اگر تختی به درستی و کامل آنکارد نشده بود همه چیز بهم میریخت و باید دوباره آن سرباز تختش را آنکارد می‌کرد این کار انقدر تکرار می‌شد تا بلاخره موفق گردد. بعد از اجازه داشت به کارهای بعدی مانند واکس زدن پوتین‌ها و غیره برسد. همه این‌ها باید قبل از مراسم صبح‌گاه تمام می‌شد مگر آنکه علاقه به تنبیه در کسی بیداد می‌کرد.

 

 

این‌ها کارهای بیهوده‌ای بود از نظر ما. اما حالا می‌فهمم که چه مزیتی داشت.اولین نکته آنجا بود که با اینکار اولین وظیفه روزت را انجام می‌دادی و حس بسیار کوچکی را در خود بیدار می‌کردی. حس انجام وظیفه درست مانند انجام اولین کار از برنامه روزانه. دومین نکته آن بود که شما تا اولین کار را انجام نمی‌دادی حق نداشتی به هیچ کار دیگری حتی یک دستشویی ساده برسی که یک کار شخصی و واجب بود. هیچ چیز واجبتر از آن وجود نداشت. شما اولین کار برنامه روزانه را تمام می‌کردی درست هنگامی که از خواب برخاسته بودی. این یک نظم بوجود می‌آورد. یک نظم شخصی آن هم در میان آنهمه استرس و مشکلات. چیزی که به شما ثابت می‌کرد که در هر شرایطی باید به مسیر خویش ادامه دهی.

 

آری شما اگر هر روز صبح تخت و رختخواب خود را مرتب و آنکارد کنید اولین کار و وظیفه روزانه خود را انجام داده‌اید و احساس کوچکی از غرور و عزت نفس پیدا می‌کنید و این شجاعت را پیدا می‌کنید تا وظیفه و کار بعدی را نیز انجام دهید و کار بعدی و بعدی و بعدی …

آنکارد کردن تخت یاد می‌دهد که کوچکترین چیزها نیز اهمیت دارند و اگر شما نتوانید و یا نخواهید کارها و وظایف کوچک خود را انجام دهید و یا گام‌های کوچک را بردارید هرگز نخواهید توانست که کارها و وظایف بزرگ خویش را انجام دهید و گام‌های بزرگ بردارید!

 

بعد از آن صبحانه بود و باز گشت دوباره به یگان و گروهان. پس از آن نوبت به مرتب کردن گردان می‌رسید. به تمیز کردن، جارو کردن، آب دادن درختان که البته خیلی وسیع بود. به من آب دادن درختان رسید البته به جمعی از ما، عده‌ای دیگر جاروکردن و تمیز کردن و باقی وظایف مربوط به تمیزکاری و مرتب کردن محوطه. چیزی که هرگز به تنهایی میسر نمی‌شد آنهم درست قبل از ساعت هفت صبح. شاید جالب باشد اما مطابق قوانین نظامی در صورت نبود سرباز آموزشی نوبت به سربازهای صفر می‌رسید برای اینکار و اگر سرباز صفری نباشد، درجه داران و باز اگر نباشد افسران. بله طبق قوانین اگر هیچ کس نباشد سرهنگ باید نگهبانی نیز بدهد حال چه سرهنگ باشد چه سرتیپ. این چیزی ست که در نظام جاریست.

 

 

اما آنچه این وظیفه در خود دارد این است که کارها با جمع آسان می‌شود و کار جمعی است که هدف‌های بزرگ را میسر می‌کند. چیزی که امروزه در ایران به ندرت در آن شاهد هستیم. اگر جمعی باشد پس از اتمام از هم می‌پاشد و هدف یکسانی ندارند. اگر می‌خواهیم جهان را جای بهتری کنیم باید باهم کار کنیم نه ضد هم.

نکته دیگر تمرین ورزش روزانه است. که از ساعت هفت یا هفت و ده دقیقه به مدت نیم ساعت انجام می‌شد. هر روز بدون استثنا. و این ورزش نیز همگانی بود. هر روز در گردان و هفته‌ای یک بار کل یگان و پادگان این ورزش را انجام می‌دادند. چیزی که باعث می‌شود سلامت خود را حفظ کنیم. همچنین با انجام آن و آزاد کردن کمی هورمون مانند آدرنالین و سرتونین حس خوبی را برای ادامه روز آنهم در یک منطقه نظامی و دوست نداشتنی به دست آوریم.

 

 

 

بله چیزی که باعث می‌شود ارتشیان در سراسر دنیا دست کم کمی بهتر از بقیه ما نمایان شوند در جمع کارکردن و قدر دانستن لحظات، انجام وظایف کوچک و تمرین روزانه است.

 

هرچند در ایران متاسفانه ارتش دیگر آن ابهت سابق را ندارد…

 

اگر می‌خواهید به هدفتان برسید، وظایف خویش را فراموش نکنید و مهمتر آنکه وظایف را یکی پس از دیگری هرچقدر که کوچک باشند انجام دهید. اگر کاری بزرگ در سر می‌پرورانید و قصد انجامش را دارید به فکر ساختن یک تیم باشد. شما تنهایی نمی‌توانید همه وظایف را برای انجام کاری قبول کنید. همچنین هر روز ساعتی را به تمرین و پرورش سلامتی جسمی و ذهنی خویش بگذرانیم.

 

شما چه نظری دارید؟ آیا شما درسی در بدترین شرایط زندگی خود گرفته‌اید یا چیز خوبی در بدی‌ها دیده‌اید؟

پیروزیِ آسان همچو آب خوردن؟

آیا پیروز شدن آسان است؟

چرا آسان نباشد؟ پیروز شدن به چند چیز بستگی دارد. به میزان تلاش ما و میزان تلاش شما به انگیزه و اراده و دلایل شما بستگی دارد، همه این‌ها نیز ارتباط مستقیم با هدف شما دارند. پس شما در یک زنجیره هستید. یک زنجیری که با هدف شروع می‌شود و اراده و انگیزه و تلاش شما را در پی هم می‌خواهد تا به پیروزی برسید.

بله خود پیروزی آسان است، تنها مشکل آن، حفظ انگیزه و تلاش کردن است. به خصوص تلاش کردن. تلاش و کوشش شما را یک کنشگرا (عملگرا) می‌سازد و پیروزی ازآن کسانیست که کنشگر باشند و کاری را انجام دهند. تلاش را می‌توان با دلیل ادامه داد حتی اگر انگیزه‌ای نباشد. این دلیل شما حتی می‌تواند به شما انگیزه دهد. پس دلیل و چرای کار خود را بیابید. سپس چگونه انجام آن را خواهید یافت.

به خاطر بسپارید که دلیل و چرای هدف خود را کنار آن یادداشت نمایید و هربار به خود یادآوری کنید.

زندگیتان پِلاس🙂

۸ نکته موثر در واکنش نشان دادن به شکست، به سبک ورزشکاران (حرفه‌ای)

همگی ما در زندگی تجربه شکست را داشته‌ایم. از شکست‌های عاطفی و احساسی تا شکست‌های کاری و زندگی، هر یک به نحوی این تجربه را بدست آورده‌ایم.
خاطرات شکست‌هایی که ما را در زندگی همراهی می‌کنند، بعضی از آنها که آرزو می‌کنیم هرگز به حقیقت نمی‌پیوستند، زمان‌ها و مکان‌هایی که تکرار آنها برای ما ممکن است خوشایند نباشد.

 

اما کمتر کسی از ما می‌داند چگونه به شکست خوردن واکنش درست نشان دهد. اغلب ما در حالتی احساسی قرار می‌گیریم، برخی حتی واکنش‌هایی نشان می‌دهیم که بعد‌ها بیشتر پشیمان می‌شویم. معمولاً مهمترین واکنشی که بیشتر ما نشان می‌دهیم یک واکنش دراز مدت و حتی دایمی است. حسی که همیشه درباره شکست همراه ما است و در موارد بسیار شدیدتر، این حس ما را فرا می‌گیرد و باعث خودخوری ما می‌شود. شکست‌ها در زندگی اجتناب ناپذیر هستند، چیزی که ما در اینجا بررسی می‌کنیم اجتناب از شکست و یا راهی برای پیروزی نیست. بلکه نکات و روشی است که برای رویارویی با شکست استفاده می‌شوند.

 

چیزی که ما در اینجا بررسی می‌کنیم اجتناب از شکست و یا راهی برای پیروزی نیست. بلکه نکات و روشی است که برای رویارویی با شکست استفاده می‌شوند.

 

من یک روانشناس نیستم، همچنین مددکار اجتماعی نیستم و در تخصص من نیست که برای کسی روش درمانی روانشناسانه تجویز کنم! اما نکاتی را مطرح خواهم کرد که تجربه هم برای خودم و هم برای خیلی از دوستان موثر، مفید و کارآمد بوده است. این روش‌ها و نکات ممکن است برای خیلی از ما آشنا باشند و حتی خیلی از ما آنها را بدانیم. ما می‌خواهیم یاد بگیریم که چگونه مانند یک ورزشکار (حرفه‌ای) با شکست روبرو شویم و چگونه به آن واکنش نشان دهیم.

 

ورزشکاران شاید یکی از بهترین نمونه‌های شکست خوردن باشند. کسانی که بعد از هر شکست دوباره مسیر خود را ادامه می‌دهند و خیلی از آنها به درجات بالایی می‌رسند. اما چه چیزی از ورزشکاران می‌توانیم بیاموزیم؟ در ادامه ۸ نکته مهم و کاربردی از نحوه برخورد ورزشکاران با شکست را برای شما بازگو می‌کنم. (پیشنهاد می‌کنم از آن‌ها یادداشت بردارید و جلوی  چشمتان قرار دهید.)

 

۱. واقع بین باشید

باید با واقعیت روبرو شوید، شکست جزیی از زندگیست و اتفاق خواهد افتاد. نیاز به عصبانیت نیست! نیاز نیست کاسه‌ها را بر سر کسی بشکنید، حتی خودتان. از خودتان توقع کامل بودن را نداشته باشید، شما با اینکار فقط باعث نا امیدی بیشتر و بیشتر از خودتان خواهید شد و این نا امیدی می‌تواند پس از مدتی شما را در زندگی هرروز عقبتر اندازد و صدمات جبران ناپذیری بر جای خواهد گذاشت.

 

ورزشکاران هنگام شکست مانند ما مبهوت خواهند بود اما به سرعت خودشان را پیدا می‌کنند و شکست را می‌پذیرند.

 

۲. مسئولیت خودتان را بپذیرید

مسئولیت شکست را به طور کامل بپذیرید. با خودتان رو راست باشید. شما مسئول شکست خوردن خودتان هستید. پس زانوی غم بغل نکنید و دیگران و زمین و آسمان را مقصر شکست خوردن خودتان ندانید. شما تا مسئولیت زندگی خودتان را برعهده نگیرید نمی‌توانید در زندگی خود پیشرفت خوبی داشته باشید. فراموش نکنید که شکست هم جزیی از زندگی است.

 

۳. خودتان را مورد بازبینی قرار دهید

به خودتان نگاهی بیاندازید. مشکلات خودتان را روی کاغذی بنویسید و شروع به بررسی آن‌ها کنید. برای هر مشکلی که در خودتان می‌بینید که سبب شکست شما شده است راه حل بیاورید. برای مثال ممکن است شما بخاطر ندانستن و نداشتن علم به کاری آن را شروع کرده‌اید و به همین خاطر به سرعت شکست خورده‌اید. برای همین نیاز دارید تا در آن کار مطالعه کنید، آموزش ببینید و مشورت کنید (رفع مشکل).

 

۴. شکست را از دید مثبت نگاه کنید و خود را آماده نمایید

بله شکست نیز نکات مثبت زیادی دارد حتی شاید بسیار بیشتر از نکات منفی آن! اولین نکته این است که شکست خوردن شما نشانه حرکت کردن شماست و این خبر خوبی است زیرا شما ثابت نیستید و در حال انجام کاری هستید. به خاطر بسپارید کسی که شکست نخورده در حقیقت کاری نکرده و فقط درجا زده است. شکست را به عنوان یک تجربه تازه و درسی جدید بنگرید. مطمئن باشید که شما هرگاه حرکت کنید مشکلات جدیدتری برای شما پیش خواهد آمد. خود را آماده کنید تا با آنها مقابله کنید و از شکست خوردن نترسید (در حال حاضر دیده‌اید که می‌توانید ادامه دهید و تجربه‌اش کرده‌اید). از زندگی و جریان آن لذت ببرید.

در حقیقت ورزشکاران (حرفه‌ای) با شکست خوردن انگیزه بیشتری پیدا خواهند کرد. آن‌ها خود را آماده تمرینات سختتر برای مشکلات دیگر خواهند کرد و آن را بصورت عملی اجرا می‌کنند.

 

۵. شکست را شخصی نکنید

شکست خوردن، شما را یک آدم بازنده نمی‌کند بلکه به شما خواهد گفت که شما زنده هستید و زندگی می‌کنید. پس هرگز خود را سرزنش نکنید. شکست حتی می‌تواند پله‌ای باشد برای پیشرفت سریعتر شما.

 

۶. با خودتان مهربان باشید

با خرد کردن اعصاب و تکه تکه کردن خود هیچ چیز جز عذاب برای خودتان بدست نخواهید آورد. همچنین کسی برای شما کاری نخواهد کرد و دلسوزی دیگران هیچ سودی برای شما نخواهد داشت. به خودتان استراحت دهید. یک تعطیلات واقعی برای خود در نظر بگیرید چه در مسافرت چه فقط در خانه باشید باید به خودتان استراحت دهید. با استراحت افکار شما باز خواهد شد. یادتان باشد در مدت استراحت قرار نیست دایم به شکست خود فکر کنید بلکه باید فکر خود را منحرف نمایید.

 

در مدت استراحت قرار نیست دایم به شکست خود فکر کنید بلکه باید فکر خود را منحرف نمایید.

 

۷. از مسیر خودتان خرج نشوید

خیلی از ما پس از شکست دست از تلاش می‌کشیم و با کوچکترین اتفاق و شکستی بیخیال تمام اهداف خود می‌شویم. یادتان باشد که شکست تجربه است و شما با پند گرفتن از آن است که می‌توانید پله‌های ترقی را پشت سر بگذارید.

 

هرگز تسلیم نشوید.

 

۸. استراتژی خود را تغییر دهید

شاید هرکسی بداند که تلاش کردن خوب است. اما حقیقت این است که تلاش کردن لازم است اما کافی نیست. همانطور که در مقاله «تلاش، رسیدن یا نرسیدن. مسأله این نیست!» به آن اشاره کرده‌ام تلاش خالی و بدون هدف و استراتژی شما را موفق نخواهد کرد و حتی ممکن است با پا فشاری بیشتر شما را بیشتر عقب بیاندازد. شما نیاز به تغییر دارید. استراتژی خود را تغییر دهید. روش خود را متحول کنید. مَثَل قدیمی خودمان یادتان باشد «آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود!».

شما نیاز به تغییر دارید. استراتژی خود را تغییر دهید.

 

برای مثال شما در یک کسب و کاری شکست خورده‌اید. آیا بازهم با همان روشِ بازاریابی، روشِ تولید و ارائه خدمات می‌توانید موفق شوید؟ مطمئنا در ۹۰٪ مواقع پاسخ «نه» می‌باشد. شما نیاز به روش و استراتژی و ارتباطات جدید و تغییر دارید. در زندگی نیز شما نیاز به تغییر دارید تغییر روش زندگی تغییر در رابطه با برخی دوستان، آشنایان، اطرافیان و قطع ارتباطات مضر.

یک ورزشکار حرفه‌ای استراتژی خود را تغییر می‌دهد و حتی خیلی وقت‌ها برای هر حریف یک روش و استراتژی را پیاده می‌کند.

 

به یاد داشته باشید که زندگی پر از فراز و نشیب است. این واکنش ما است که بر قسمت بزرگی از جریان آن تاثیر گذار است و این واکنش‌های ما است که می‌تواند کاری کند تا از زندگی خود لذت ببریم یا در جهنمی سوزان خود را غرق نماییم.

 

 

برای مطالعه بیشتر می‌توانید به مقالات و وب سایت‌های زیر مراجعه نمایید:

 http://www.motivationalwellbeing.com/react-to-failure.html (استفاده شده در مقاله)

http://www.dailyinfographic.com/how-people-react-to-failure (اینفوگرافی جالبی دارد)

http://dosomethingcool.net/react-failure/

http://www.active.com/tennis/articles/how-champions-react-to-failure?page=1 (استفاده شده در مقاله)