معرفی کتاب خاک خوب

   این‌بار نیز می‌خواهم یکی از آثار کلاسیک جهان را برایتان معرفی کنم. یک اثر بسیار زیبا و پر از شگفتی در معنا، اثری که ما (ایرانیان) با آن ارتباط بر قرار خواهیم کرد، تحفه‌ای به دستان بانویی غربی، برگفته از شرق از یک «خاک خوب»، از چین. اثری از خانم «پرل باک» نویسنده سرشناس و اولین زن آمریکایی که جایزه نوبل ادبیات را از آن خودش کرد. کتاب اول از یک سه‌گانه، کتابی زیبا که در نیمه اول قرن ۲۰ام به دستان نویسنده توانایش نگاشته شده است. کتاب «خاک خوب».

درباره نویسنده:

   «پرل سیدنستریکر باک» زاده شده در سال ۱۸۹۲ و درگذشته به سال ۱۹۷۳ برنده جایزه نوبل ادبیات و اولین زن آمریکایی که مفتخر به دریافت این جایزه گردیده است. وی همراه با پدرش در پنج ماهگی به چین سفر کرد. پرل پس از بازگشت به آمریکا یکی مدافعان سرشناسِ حقوق زنان و اقلیت‌ها گشت. بیشتر آثار او درباره چین و فرهنگ آسیایی است. آثار وی به بیش از ۳۰ زبان مختلف ترجمه و نمایش‌نامه‌های بسیاری از روی آن‌ها نوشته شده است.

پرل باک

نام کتاب: «خاک خوب» ( به انگلیسی: The Good Earth).
نویسنده: «پرل سیدنستریکر باک» نویسنده معروف آمریکایی.
سال اولین چاپ: ۱۹۳۱ میلادی

مترجم: «غفور آلبا»
ناشر: انتشارات علمی و فرهنگی
چاپ نخست: ۱۳۴۰
چاپ پنجم: ۱۳۹۴
وب سایت ناشر: elmifarhangi.ir

موضوع: رمان آمریکایی – چینی
تعدا صفحات: ۳۵۰صفحه
قیمت: ۱۵۰.۰۰۰ ریال

معرفی کتاب «خاک خوب»

   ونگ لانگ، پسر روستایی چینی که از لحظه‌ای که چشم باز کرده خودش را در زمین و خاک یافته، یک چینی دهاتی که عمرش را بر سر زمین سپری می‌کند. زندگیش زمین است و کشت و زرع. کتاب از لحظه‌ای شروع می‌شود که ونگ لانگ قرار است آن روز عروس خود را درخانه روستاییش بیاورد. عروسی که سربسته و به انتخاب پدرش بوده، پدری که هر روز با غرغرهای آن را تحمل کند و عروسی که پدرش نیز آن را ندیده است و فقط طبق سنن از یک خانواده اشرافی درون شهر تقاضا کرده تا یک کنیز که نه زیبا و نه زشت است برای پسرش کنار بگذارند. آری به همین راحتی، شاید قرابتی بین فرهنگ‌های شرق باشد که اینگونه ما را به یاد دوران نه چندان قدیم سرزمین خودمان می‌اندازد. فلسفه‌اش هم آن است که زیبا رویان به فکر زیبایی خود هستند و به درد سر زمین کار کردن نخواهند خورد و صد البته که برای بچه دار شدن نیز مناسب نیستند. دست کم این یکی برایشان کار می‌کند و دست کم بخاطر زیبایی‌ نداشته‌اش در دستان اربابان جوان نچرخیده است. به هرحال از همان برگ‌های نخستین در خواهیم یافت که زن همچو کالایی برای تولد اولاد است و برای فقیرانی مانند خانواده لانگ کمکی بر سر زمین و خانه داری بی نظیر خواهد بود تا هم کمکی برای شوهرش و هم در خدمت پدر شوهر پیرش باشد تا غذایش کمی دیر نشود. شاید برای همین است که ونگ لانگ از صبح روز عروسی‌اش به خوبی غرغرهای پدرش را تحمل می‌کند، زیرا می‌داند که دیگر از فردایش زنی در آن خانه هست و نیاز نیست صبح زود بیدار شود و برای پدرش آب گرمی بار گذارد.

 

   ونگ لانگ یک فقیر که عروسش «اولان» را تا لحظه‌ای که از دستان بانوی بزرگ خانه اعیان نشین تحویل نمی‌گیرد ندیده است. روز اول هیجان جوانی‌اش و استرس روبرویی با اعیان را بسی تجربه می‌کند و خوشحال که زنی کنارش است که برای اوست. زنی که در ادامه پا به پایش سر زمین کار می‌کند و خانه آنها را سامان می‌دهد. کنیزی که در آشپزخانه اربابش بوده و بخاطر چهره نه چندان خوبش خوشبختانه مورد توجه اربابان هوس باز قرار نگرفته ولی در عین حال زخم‌هایی که از کنیزی در دل دارد را، تا انتها با خود می‌کشد.

   زنی که برای ونگ در اولین آبستن شدنش پسری می‌زاید و مایه مباهات خانواده می‌شود، به قدری که با آن وضع میهمانی برای آن ترتیب می‌دهند و برعکس هنگامی که دختری پس از به دنیا می‌آورد از شرمندگی سرافکنده می‌شود.

   خاک خوب زندگی یک روستایی چینی را در بحبوحه جنگ‌های داخلی و انقلاب چین روایت می‌کند. یک روستایی ساده که چیزی جز زمین بیشتر برایش اهمیت ندارد و زیبایی داستان نیز در همین سادگی و خاک نهفته است. زندگی‌ای که قحطی را تجربه می‌کند و خانواده را به سوی جنوب می‌کشاند. در این داستان ما قهرمانی نداریم و همه مردم هستند و زندگی چیزی جز سیر طبیعی آن نیست و این زیبایی آن را دوچندان کرده است. البته که قلم «پرل باک» و ترجمه زیبای «غفور آلبا» است که آن را برای ما به ارمغان آورده است.

 

   داستانی با فراز و فرودهای بی‌وقفه و اتفاق‌های طبیعی اما مهیب و هیجان انگیز که زندگی خانواده لانگ را همیشه تهدید می‌کند. و در هنگام یکی از همین اوج‌هاست که ونگ لانگ که پولی برای خودش دست و پا کرده پایش به روسپی خانه باز می‌شود و عاشق روسپی می‌شود که در خواب ندیده بود و هنگامی که عکسش را در کاباره طبقه پایین دیده بود با خود خیال می‌کرد نقاشی است از یکی از الهه‌های چین که به دین‌سان زیباست. عشقی که حرمت می‌شکند و زیبایی غم انگیز داستان را دوصد چندان می‌کند و اگر شما نیز با من هم عقیده باشید، آهی غم انگیز را از نهانتان بلند خواهد کرد و حالا این مرد زحمت کش را دیگر دوست نخواهید داشت. حرمت شکسته شده‌ی زحمت و پایاپایی یک زندگی. شاید این نیز اثر همان پولی است که کثیف می‌نامند.

 

   این اثر زیبا و واقع گرا تصویری از زندگی را ارائه می‌دهد که همه ما در اطراف خود شاهد آن بوده‌ایم و یا حتی ممکن است خود نیز قربانیان یکی از این اتفاقات نامیمونی که در سیر این کتاب اتفاق می‌افتد باشیم. کتابی که می‌تواند به ما یاد آوری کند که زندگی می‌تواند چگونه پستی و بلندی داشته باشد و چه اتفاقات ناشگونی. دست کم برای من این را نمایان کرد که قدر اطرافیان و عزیزانم را بدانم، نمی‌دانم در شما چه حس‌های زنده خواهد کرد اما می‌دانم که ارزش خواندن بسیار بالایی دارد.

 

 

   این رمان می‌تواند برای چندین شب شما را سرگرم کند و افکار و تفکراتتان را برانگیزد تا شما را به دنیای درونتان ببرد و با نزدیکی‌ای که با شخصیت‌های داستان احساس خواهید کرد در چند شب یک زندگی دیگری را تجربه نمایید. ارزش این کتاب و تخیلی که در حین خواند برای تصور استفاده خواهید کرد بسیار بسیار والاتر و با ارزش‌تر از سریال‌هایی است که ساعت‌ها جلوی تلویزیون صرف آن می‌کنیم و تصورات دیگران را مشاهده می‌کنیم.

 

   من به شخصه به این کتاب نمره کامل می‌دهم و به شما پیشنهاد می‌کنم تا با خواندن آن زندگی در آن دوران چین را تجربه کنید.

معرفی کتاب رودین

   اگر شما اهل داستان‌ و رمان‌های کلاسیک باشید احتمالا نام «ایوان تورگنیف» را شنیده‌اید کسی که کتاب بسیار معروف «پدرها و پسرها» را نوشته است. در اینجا می‌خواهم شما را با اولین رمان این نویسنده روس آشنا کنم، البته که من منتقد نیستم و فقط برداشت شخصی خودم را در اینجا می‌نویسم و به معرفی کتاب می‌پردازم. این کتاب از سری مجموعه کتاب‌های جیبی است که توسط انتشارات «علمی و فرهنگی» منتشر شده است. ادامه دادن چاپ و نشر کتاب‌های جیبی توسط این انتشارات بسیار ستودنی است و امیدوارم با گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی، کتاب‌های جیبی دوباره و بیشتر از قبل جای خود را در کیف و جیب افراد جامعه باز پس گیرند.

 

ایوان تورگنیف

نام کتاب و نویسنده:
«رودین» ( به انگلیسی: Rudin)  نوشته «ایوان سرگئی یویچ تورگنیف» نویسنده معروف روسی، در سال ۱۸۵۶ میلادی است.

مترجم: «محمدهادی شفیعیها»
ناشر: انتشارات علمی و فرهنگی
چاپ نخست: ۱۳۴۴
چاپ دوم: ۱۳۹۴
وب سایت ناشر: elmifarhangi.ir

موضوع: رمان روسی قرن ۱۹ام
تعدا صفحات: ۲۳۸ صفحه
قیمت: ۱۰۰.۰۰۰ ریال

 

 

   داستانی که در یک ظهر دلپذیر تابستانی آغاز و در یک روز داغ و طاقت فرسای تابستانی نیز پایان می‌پذیرد. رودین قهرمان داستان که نامش بر کتاب نقش بسته است، کسی که دنیا را از دریچه خودش می‌بیند. سرزمین روس‌ها سالهاست که دست خوش تغییرات بوده، رودین شخصی تحصیل کرده و نجیب است که در دوران روشنگری به دنبال فلسفه خودش روس و اروپا را گشته و مدتی را در عمارت «داریا» اقامت می‌کند. داستان در قرن ۱۹ام اتفاق می‌افتد و شما را با حال و هوای آن قرن در کشور روس آشنا می‌کند. سال‌هایی که روشنفکری و روشنگری اروپایی در تمام اروپا و آمریکا فراگیر شده بود، تقابل اندیشه‌ها و آزادی اندیشه انسان‌های خاصی را در آن سال‌ها ساخت، انسان‌هایی از تبار تغییر، انسان‌هایی رادیکال که برای تغییر گام بر می‌داشتند.

   داستان رودین بیانگر زندگی یک انسان روشنگر و در عین حال بی ثمر در دوران تقابل فرهنگ ارباب و رعیتی با انقلاب‌ها، شورش‌ها و جنگ‌های پیوسته‌ است. داستان در یک روستا یا شاید یک شهر کوچک در روسیه اتفاق می‌افتد. جایی که احترام‌ها و روابط اجتماعی رواج دارد و مردم تقریبا روابط خوبی باهم دارند. چندتن از زمین داران و اشراف که به مهمانی‌های دورهمی و حرف‌های جدید علاقه‌مندند با آمدن رودین به دنیایی تازه‌ای معرفی می‌شوند که برای برخی جذاب و برای برخی عذاب آور است. نویسنده رودین را یک جوان آرمان گرا و باهوش آفریده که با سخنوری خود بقیه را مبهوط خود می‌نماید، فردی که شاید به پرستش آرمانهایش می‌پردازد ولی با کشمکش‌های درونی‌اش و تناقضاتش داستان را جذاب می‌کند. تناقضاتی که  در داستان پنهان است و خواننده شاید تا فصل‌های آخر داستان متوجه آن نگردد.

 

   یک فاکتور جذاب در این کتاب رادیکالیسمی است که در دو شخصیت کتاب وجود دارد. یکی شخصیت کناری و نه چندان پر رنگ با افکار قدیمی، خسته و پر از غرغرهای متناوب که بیشتر هدفش نیش و کنایه زدن به زن‌ها است. گرچه ما هنوز هم می‌توانیم در این دوران در جامعه خودمان مثال‌های زیادی از این شخصیت به نام «پیگاسوف» را که کم هم نیستند بیابیم  و دیگری «دمیتری نیکلایویچ رودین» شخصیت اصلی داستان با تحصیلات بالا و افکار نو، با آداب نجیب زادگان و سخنرانی جذاب و در عین حال با ذهنی پریشان که مسیر خود را طی می‌کند، کسی که درنهایت تفکر و ایده و آرمان‌گرایی است. جریان داستان بیشتر در عمارت داریا جریان دارد که رودین در آن بصورت مهمان اقامت دارد. جذابیت رودین را می‌شود از تناقض و تقابل عشق و آرمان دریافت، جایی که قهرمان داستان عاشق دختر صاحب عمارت می‌شود و جریان داستان را دست خوش تغییر می‌کند، شاید این روند می‌خواهد روی دیگر سکه را نشان ‌دهد روی دیگری از یک انسان متفکر و آرمان‌گرا هنگامی که عاشق می‌شود که گویی خودش نمی‌داند و یا نمی‌خواهد به خود بقبولاند. داستان بدون اینکه مستقیم اشاره کند ما را با اعماق ذهن شخصیت‌ها بیشتر آشنا می‌کند.

 

   ترجمه خیلی روانی ندارد و بیشتر کلمات و جمله بندی‌ها بصورت ادبی و شاید برای برخی سنگین بنظر آید که البته تاثیر مثبتی بر روی داستان دارد، دست کم از نظر من مخاطب که یک داستان نوشته شده در قرن ۱۹ را می‌خوانم این ترجمه خوبی است که می‌تواند حس آن زمان را بهتر به ما منتقل کند.

   به نظرم «رودین» شخصیتی درونگراست که برونگرا شده است، شاید بهتر باشد بگویم درونگرایی که بر اثر تحصیلات و عشق سوزان به آرمان‌هایش و علاقه به روشنگری، سخنرانی گیرایی می‌کند و سبب جذب بیشتر افراد و افزایش احترام نسبت به او می‌گردد. گرچه رودین در قرن ۱۹ام نگارش شده اما احساس نزدیکی و آشنایی خاصی ایجاد می‌کند، حداقل در من خواننده این احساس پدیدار شد و مثال‌هایی حتی از اشخاص بسیار زیاد دیگری به ذهنم رساند، نمی‌دانم شاید ما هم رودین درونی داریم، شاید رودین برای خیلی از ما آشنا باشد، افکار زیاد، آرمان‌گرایی ولی بی ثمر و هنگامی که چشم باز می‌کنیم در می‌یابیم که ۱۰ سال گذشته است …

   یکی از زیبایی‌های کتاب طراحی ساده و در عین حال کم حجم (جیبی) آن است. رنگ جلد قهوه‌ای با طرح روی کتاب هماهنگی نسبتا خوبی دارد و طرح آن نماینده کامل محل علم و ادب اروپا، فرانسه است که با دو توپ جنگی در اطراف احاطه شده است و بیانگر انقلاب و جنگ‌های آن دوران است. همچنین بصورت انتزاعی نمایانگر روشنگری و سر برافراشتن در مقابل استبداد و فرهنگ اربابی آن زمان است که در آن سالها رو به سقوط می‌رفت. در کل طرح با متن هم‌خوانی خوبی دارد و در عین حال برای خرید شما را ترغیب خواهد کرد.

رودین - به هنر دمیتری کاردوفسکی

رودین – به هنر دمیتری کاردوفسکی

داستان آشنایی من و رودین:

   در یک روز پاییزی نسبتا سرد پارسال (۱۳۹۵) بود، من قدم زنان در خیابان انقلاب راه می‌رفتم، هر از چند گاهی مقابل کتاب فروشی‌ها می‌ایستادم و به کتاب‌ها را می‌نگریستم، به چشمک‌های کتاب‌ها خیره می‌شدم ولی هیچکدام نور کافی برای دست به جیب شدن من را نداشتند، به هر حال قدرت پول و کششی که پول درون جیبم داشت بیشتر از نور چشمک آن کتاب‌ها بود. راستش من آن روز خیلی به فکر خرید کتاب خاصی نبودم فقط می‌خواستم یک داستان دیگری بخوانم، یه دنیای دیگری را تجربه کنم. گرچه بیشتر کتاب‌هایی که می‌خرم غیر داستانی است ولی اینبار احتیاج شدید به داستان داشتم، یادم افتاد که از یک کتاب فروشی توی یک زیر زمین چندبار خرید کردم و کتابهای جیبی خوبی هم داشت. فکر کنم سر خیابان ۱۶ آذر بودم که مستقیم راهی انتشارات امیرکبیر شدم، طبقه زیر زمین. نمی‌دانم آنجا هم جز کتاب فروشی امیرکبیر است یا نه ولی کتاب‌های خوبی دارد، مستقیم به سمت کتاب‌های جیبی رفتم. چند کتاب دیدم، دو دل بودم یا شاید چند دل بین انتخاب کتاب‌ها، حقیقتش پول زیادی نداشتم و موجودی کارتی هم که همراه داشتم چنگی به دل نمی‌زد. آن روز از بین کتاب‌ها «رودین» را برگزیدم و از انتخابم راضی هستم. علاوه بر آن کتاب تمرین خوش‌نویسی هم برداشتم که خب تنبلی کارش را تا به حال کرده و فقط یک تمرین اول را تا به حال انجام داده‌ام!

   فکر کنم همان شب بود که من کتاب رودین را آغاز کردم. ترجمه برایم کمی دشوار بود و اسامی سخت و طولانی که بعضی اوقات در یک پاراگراف چند بار نمایان می‌شدند بر دشواری خواندن می‌افزود. نمی‌دانم چقدر طول کشید ولی چند شبی با هم سرگرم بودیم (مطمئنم بیشتر از یک هفته، ده روز شد) و من کم کم بیشتر جذبش شدم به خصوص بعد از نمایان شدن بخش عاشقانه و درنهایت فصل‌های آخر که یک‌دندگی رودین و پای آرمانش ایستادن را به نهایت کشاند گرچه پشیمانی در حرف‌هایش نقش بسته بود، گرچه به نظرم آرمان جالبی هم نبود ولی کارش ستودنی بود! و داستان من و رودین اینگونه پایان یافت:))

 

بخش‌هایی از کتاب برای شما:

«شعر زبان خدایان است. من هم شعر را دوست دارم. ولی شعر فقط منظومه نیست، شعر در همه جا هست دور و بر ما همه شعر است… به این درخت‌ها و این آسمان نگاه کنید. زندگی و زیبایی از هر طرف به چشم می‌خورد. هر جا زندگی و زیبایی وجود دارد شعر هم وجود دارد.»

 

«آه نه، من انتظار بسیاری از چیزها را دارم، ولی نه برای خودم… از فعالیت و لذت بردن از آن هرگز سر باز نمی‌زنم، ولی از لذایذ دیگر دست کشیده‌ام. امیدها و آرزوهای من، بالاخص خوشبختی شخصی من برایم مطرح نیست. عشق (هنگام ادای این کلمه شانه‌ها را بالا انداخت)… عشقی برای من نیست… من شایسته آن نیستم. زنی که عاشق انسان می‌شود حق دارد که خواستار سراپای وجود آدم باشد. من دیگر نمی‌توانم همه‌ٔ وجودم را در اختیار کسی بگذارم.»

 

 

«من قاصدک به دنیا آمده‌ام، نمی‌توانم یک جا بمانم.»
«ولی یادت باشد… می‌شنوی پیرمرد؟ متفکران هم از کارافتاده می‌شوند و باید مأمنی داشته باشند.»