پردهٔ ذهنی داشته باش، نه دیوار

ذهنت را بپوشان.

هرکس و هرچیزی نباید پا برهنه وارد شود.

به همین سادگی.

همچین یک پردهٔ درست حسابی درست کن که هروقت نیاز بود کنار بزنی و هروقت نیاز نبود بگذاری این هجمه‌های زیاد پشتش گیر کند.

 

چرا پرده؟ چرا دیوار نکشیم تا خیالمان راحت شود؟

چون دیوار از ما یک آدم دگم نفهم می‌سازد. بعضی وقت‌ها و بعضی‌جاها لازم است مخصوصا در برابر همین دگم‌ها اما ضررش بیشتر از سودش است.

پرده هم سبک است هم هروقت بخواهی می‌توانی کنار بزنی. دیوار هرچقدر هم بگویی در و پنجره دارد و دروازه بازهم توجیه است. دیوار دیوار است حالا با در و دروازه یا بدون آن، توفیقی نمی‌کند.

 

پردهٔ ذهن را که ساختی دیگر درگیر خزعبلات نمی‌شوی هربار روی این خزعبلات پرده را می‌کشی و به کارت می‌رسی. هروقت هم حس کردی که خوبی‌ها منتظرند پرده را کنار می‌زنی.

این همه هجویاتی که ما در کله خودمان می‌کنیم، می‌توانست صرف خوبیات و خوشیات شود.

 

اما نمی‌شود دیگر، نمی‌شود.

 

من نه بلدم دیوار بکشم نه علاقه‌ای دارم، تو هم نداشته باش. وقتی پرده باشد مطمئن باش هجویات درزی پیدا می‌کنند و می‌آیند. راستش گاهی هجویات هم لازم است، مثل میکروب‌ها.

ولی وقتی هیچ چیزی نباشد دایم خودمان در معرض بیماری قرار می‌دهیم. اگر هم دیوار کشی کنیم، دچار دگماتیسم شدنش به کنار، انقدر پاستوریزه می‌شویم که با اولین میکروب زارتی به زورتی می‌رویم.

 

نه من علاقه‌ای دارم مثل این روشنفکر نماها یا دگما زده‌ها باشم نه تو. پس دایم رادیکال فکر کردن و یکباره همه چیز را کنار زدن برای همیشه، جز خرفتی ندارد. خودمانیم، دیدی دگمازده‌ها را هرچه خلاف میلشان است باید حذف شود. روشنفکر نماها هم که اگر بگویند شامپانزه باش برای آزادی، می‌گویند آری این راه بشر است. یکی الاغ باری است دیگری درازگوش زینتی.

 

پس راه آنان را نرویم.

 

برای برخی چیزها، عین یک گوش در و دیگری دروازه باش. پرده را هم گاهی بکش و گاهی باز. فقط ۲۴ ساعته مطالعه کردن چیزی به دنیا اضافه نمی‌کند همانطور که ۲۴ ساعته کله در گوشی بودن. گرچه اولی خوشتر است. گاهی باید خندید، وولی خورد، شیطانی کرد. پرده برای همین است، سوراخ است و سبک، می‌گذرند و به ما می‌رسند. اما هجم زیادشان پشت آن می‌میرند و ما به راحتی به کارمان می‌رسیم. از طرفی هم به راحتی کنار می‌رود خوبی‌ها هجوم می‌آورند. دست خودمان است.

 

پردهٔ ذهنی، کنترل ذهنت را به تو می‌دهد.

دنبال استعداد و توانایی‌ات برو، نه دنبال اشتیاقت

چگونه زندگی، شغل و تحصیل واقعی‌مان را پیدا کنیم؟

 

اگر هنوز به دنبال شور و اشتیاقت هستی. باید بگویم راه را اشتباه می‌روی. بگذار راحت بگویم اگر هنوز به دنبال چیزی هستی که شوق داری اصلا شوق آتشین. یعنی به هیچی نرسیده‌ای.

اگر هنوز به چیزی نرسیده‌ای. ولی همچنان به دنبال شوق و اشتیاقت هستی. مسیر را اشتباه آمدی. حقیقت همین‌ست. کسی برای شوق و اشتیاق شما پولی نمی‌دهد. کسی برایش مهم نیست چقدر آتشین شوق داری. آیا کاری انجام می‌دهی؟ برایشان مشکلی حل می‌کنی؟

حتی خودت. چه مشکلی از زندگی خودت را حل می‌کنی؟

 

 

حتما برایت سوال شده که این آدمای موفق که شوق و اشتیاق داشتند چطور پس بالا رفتند؟

صبر کن. آرام باش. شما نکتهٔ آن‌ها را نگرفتی. و هنوز شوق و اشتیاقت در جو است. آن‌ها به دنبال جو و شور و اشتیاق نرفتند. آن‌ها دنبال چیزی رفتند که در وجودشان بود. چیزی که می‌لرزاندشان. اینجا بود که شوق به وجود آمد. در حقیقت آن‌ها با شوق پیش رفتند. نه برای شوق.

اشتیاق آن‌ها چه فرقی داشت؟ آن‌ها اشتیاق را در انجام کاری یافتند. نه انجام کاری را در اشتیاقشان. این حرف‌های بیهوده مربیان جدید دنیا که جز حرف زدن کاری ندارند را بریزیم دور. زندگی موفق‌ها را مطالعه کنیم. خواهیم دید که چطور یک چیزی را پیدا کرده‌اند و به دنبالش رفته‌اند.

 

 

فرق اشتیاق با دوست داشتن

شوق و اشتیاق یا شور بر اثر جو بوجود می‌آید. یعنی شما جوگیر می‌شوی. اصلا این چیز بدی نیست. روش استفاده‌اش می‌تواند مضر باشد.

اما دوست داشتن درونیست. شما چیزی را دوست دارید. حالا به چندین دلیل. گاهی به دلیل خاطره خوب از انجام کاری. گاهی تجربه خوب. گاهی حتی بی‌دلیل. اما در اثر جو نیست.

 

اشتیاق با تجربه و حال و هوای ما به شدت بالا و پایین می‌شود. اما علاقه و دوست داشتن بسیار سخت تغییر می‌کند. و معمولا هنگامی تغییر می‌کند که یا اتفاق بسیار شدید بدی بیافتد. یا به مرور موریانه‌های بدی بدنه علاقه شما را خورده باشند.

خودت را در موقعیتی تصور کن که کنار مخاطب خاصت هستی. می‌خواهی باهاش صحبت‌های خصوصی کنی و مطلب مهمی را بگویی. اما ناگهان متوجه ناراحتی‌اش می‌شوی. برخورد خوبی ندارد و دلت را آزرده می‌کند.

تو حرفت را نمی‌زنی. مدل رفتارت را کمی تغییر می‌دهی. شاید کمی باهم خشک برخورد کنید. و جو سنگین می‌شود. اما دوستش داری.

 

شوق و اشتیاق شما برای برقرار ارتباط و صحبت کور شد. اما علاقه شما کاسته نشد. اصلا هیچ ربطی به علاقه شما نداشت. فقط بخاطر جو رفتار خود را عوض می‌کنید. شاید خشک شوید شاید عاقلانه برخورد کنید و به دنبال حل مشکل برآیید. اما می‌دانید آن که کنارش هستید با همهٔ بداخلاقی که نشان داد همان است که قلبتان برایش می‌تپد.

 

این تفاوت شور و اشتیاق است با دوست داشتن.

 

بگذارید یک مثال دیگری بزنم

تصور کن علاقه‌مند به سبک خاصی از موسیقی هستی. یک روز حوصله نداری و می‌خواهی سبک دیگری گوش کنی. اصلا شور و شوقی برای گوش دادن به آن سبک را نداری. اما آیا واقعا دیگر آن سبک را دوست نداری؟

می‌بینی تفاوت علاقه و شور و اشتیاق اینطور است.

 

پس بجای اینکه به دنبال جو باشی. در کاری که استعداد و علاقه داری جوگیر شو.

 

چطور این علاقه را کشف کنی؟

شاید ناراحت کننده باشد اما بسیار سوال مسخره‌ای است. و این تقصیر ما نیست. تقصیر رسانه‌ها، سیستم آموزشی و … است. اینجا هم عده‌ای فرصت طلب از این ضعف ما استفاده می‌کنند.

گرچه تقصیر ما نبوده اما این مسئولیت ماست که اینطور نمانیم. تقصیر ماست اگر باز به همین اشتباه ادامه دهیم.

 

خیلی ساده‌ست. ما به چه علاقه‌داریم و در چه استعداد داریم. کاملا درون خودمان است. می‌دانم تبلیغ و جو‌های جدید خزعبلات به خورد ما می‌دهند. اما باور کنید دست ماست. کافی به درون خودمان بنگریم. خلوتی کنیم. مطمئن باشید پیدا می‌کنید. اگر هم واقعا نمی‌دانید چه کنید. این راه حل را انجام دهید.

یک کاغذ بردارید. دو قسمت کنید. بالای سمت راست بنویسید: «چیزهایی که دوست دارم» و بالای سمت چپ بنویسید: «هدیه‌های درونی که دارم».

حالا هرچه، از کار تا تحصیل و سبک زندگی که دوست داری داشته باشی سمت راست بنویس. کاغذ کم آوردی کاغذ بعدی. علایقت را خالی کن. ممکن برخی‌هاش شور و جو باشد و تو ندانی. اما مهم نیست. بنویس. در نهایت می‌فهمی کدام‌ها علاقه و کدام جو هستند.

 

 

بعد بیا سمت چپ و هدیه‌های وجودیت را بنویس. از توانایی‌هایی که داری. از روی دست راه رفتن تا توانایی و درک سخت‌ترین مسایل ریاضی. از استعدادهایت بنویس. ممکن است صدای خوبت باشد ممکن است نقاشی زیبا کشیدن باشد. از دویدن خوبت تا نفوذ در دل‌ها و دست پخت خوبت. هرچه استعداد و توانایی داری بنویس.

دلیل اینکه این ستون را هدیه گذاشتم همین است. تا هم استعداد‌هایت را پوشش دهی هم توانایی. هر هدیه‌ای که خدا، آفرینش و یا هرچه که می‌خواهی صدایش کنی در وجودت قرار داده‌است. این‌ها را بنویس.

 

وقتی تمام شد. قدری استراحت کن. شاید بهتر باشد یک روز بگذاری کنار باشد. اما بیشتر از یک روز نشود. شاید هم یک ساعت برایت کافی باشد.

 

 

بعد برگرد و نگاه کن. ببین اینهایی که دوست‌داری کدامشان واقعا علاقه بوده و کدامشان جوگیر شدی. بعد شوق و اشتیاقت را خط بزن. شوق و اشتیاق یک حس زودگذر که می‌توانی در هرچیزی برای خودت به وجود بیاری. همان کاری که رسانه‌ها و خیلی‌ از این جو دهنده‌ها تا الان باهات انجام دادند. تو را به چیزی سوق دادند که اصلا برات مهم نبوده و فکر می‌کنی که دوستش داری. اینجا مشخص خواهد شد.

 

 

حالا وجه مشترک هدیه‌هات با علاقه‌مندی‌ات مشخص است. این‌ها چیزهای هستند که هم یک هدیه درونی در رابطه با آن‌ها داری و هم علاقه داری. اینجاست که شوق درست شکل می‌گیرد. این‌ها چیزهایی هستند که می‌توانی دنبالشان بروی.

 

 

مثلا اگر دست پخت خوبی داری. خب یک آشپزخانه یا یک رستوران محلی است که پیشرفت می‌کنی. می‌توانی همین الان کارت را شروع کنی. از کم شروع کن و بیشتر یادبگیر و پیشرفت کن.

اگر در تدریس توانایی. یک زمینه از علاقه‌ات را دنبال کن و آن را تدریس کن.

 

خیلی سخت نیست. مسیر اینطور است. خیلی ساده شد نه؟

 

حالا یک سوال پیش می‌آید. خیلی از افراد مخصوصا مشاهیر برای رسیدن به چیزی با شوق کار می‌کردند. بلاخره شوق باید داشت یا نه؟

 

قبلش هم گفتم. شوق چیز خوبی‌ست اگر درست استفاده نشود مضر می‌شود. وقتی شما برای چیزی که علاقه‌نداری شوق داشته باشی یعنی جایی از کار می‌لنگد. این‌ها برای چیزی که دوست داشتند و می‌خواستند تلاش کردند. با اشتیاق به سمتش رفتند و تلاش کردند.

 

بگذارید داستان یکی از مشاهیر دنیا را باهم نگاهی کنیم. من ایرانی مثال نزدم چون خیلی وارد نیستم یعنی از مشاهیر هم عصر ما جز عده کمی بقیه به جاهای تاریک می‌رسیم. بعدم من مطالعه خاصی روی زندگی آن‌ها نداشتم. البته بجز کارآفرین‌ها. اما در مشاهیر منظورم سلبریتی‌ها ترجیحا کسی مثال می‌زنم که در کل دنیا مشهور باشد. اینطوری ملموس‌تر است.

 

 

زندگی آرنولد شوارتزنگر را تاحالا خواندی؟

ترمیناتور، کماندو، غارتگر و … فیلم‌های معروف او هستند. فرمانداری کالیفرنیا. قهرمان بدن‌سازی و تناسب اندام جهان. مطمئنا از نظر خیلی‌ها انسان موفقی است.

 

شوق و اشتیاق بسیاری برای همه این‌ها داشت. الان هم در یوتیوب کلیپ‌های خودش مثل له کردن هرچیزی توسط تانک شخصی آرنولد را گذاشته. اولین بار که دیدم برام جالب بود. آرنلود الان ۷۱ سال سن دارد (۱۳۹۷ خورشیدی). ولی ورزش بدنسازی را انجام می‌دهد. تیراندازی می‌کند. وقتی نگاه کردم با خودم مقایسه کردم دیدم. پسر من دارم راهی می‌رم که فکر می‌کنم دوست دارم. شوق و جو بسیار داشتم. برای چیزهایی که فقط جو بود.

آرنولد عاشق بدنسازی بود. عاشق بازیگری. و هرکاری که کرد دوست داشت. شوق و اشتیاقش بر اساس علاقه‌اش به وجود می‌آمد. می‌خواست چیزی باشد نه پولدار. تلاش کرد. توی یکی از ویدیوهاش می‌گفت من وقتی بچه بود از اتریش می‌خواست به آمریکا بیاد. درست در دو دهه رکود بعد از جنگ جهانی دوم به دنیا آمده بود. ولی بجای شوقش، علاقه‌اش را دنبال کرد. برعکس ما آن زمان رسانه‌ها خیلی قوی کار نکرده بودند. ابله‌های موفقیت نما همه جا به لطف شبکه‌های اجتماعی نبودند. که به ما پولدار شو پولدار شو تزریق کنند. یا رسانه‌ها و سیستم آموزشی بگویند، پول اخه، اهه، بده زشته و … .

 

در دوگانگی قرار داریم. کمتر کسی می‌گوید دنبال علاقهٔ درونی‌ات باش. دنبال هدیه‌ات برو.

 

 

آرنولد وقتی وارد آمریکا شدمدرسه می‌رفت و بعد تا عصر کارگر ساختمان بود. باشگاه بدنسازی ورزش می‌کرد. ساعت ۸ تا ۱۲ شب کلاس بازیگری و یک مدت حذف لهجه می‌رفت. به قول خودش ۶ ساعت می‌خوابید. بقیه‌اش را کار می‌کرد. مدرسه، کار، ورزش، کلاس. به امید صبح دولتش ننشسته بود. مثل خیلی‌ها.

 

برای همین به خیلی چیزهایی رسید که آرزوی خیلی‌هاست.

 

بله شوق و اشتیاق در راستای خواسته‌هایشان و هدیه‌های درونیشان دارند. تلاش برای علایق و توانایی‌هاشون. نه برای اینکه صرفا شوق انجام چیزی را داشته باشند. شوق یک احساس است که بعد‌ها به وجود خواهد آمد.

 

 

دنبال اشتیاقت نباش، دنبال هدیه و توانایی‌هایت برو.

چرا برای پیشرفت باید مطالعه کنیم؟

خیلی این حرف کلیشه‌ای را شنیدیم که «برای پیشرفت یا توسعه در هر چیزی باید مطالعه کنیم». اما تا به حال فکر کرده‌اید چرا؟

اول از هر چیز تکلیف این قضیه را حل کنم که تحلیل و حل کردن مشکل با استفاده از تفکر کردن حاصل خواهد شد. چه این تفکر فردی باشد چه جمعی. با حل کردن مشکلات و ارائه راه حل آن‌ها ست که ما پیشرفت خواهیم کرد.

اما چه چیزی باعث می‌شود تا تفکر ما تحلیلی شود؟ برای داشتن تفکر تحلیلی، مانند هر چیز دیگری باید تمرین داشت. مثلا شما برای آنکه بدنی عضلانی داشته باشید باید ورزش کنید و این کار را تا رسیدن به هدفتان دنبال کنید. سپس دوباره باید تمرین کنید تا در آن حالت بمانید. تفکر کردنی که به ارائه راه حل بیانجامد نیز از این قاعده مستثنی نیست. ما همه می‌توانیم حرکت کنیم اما چطور، با چه ریتم، با کمک چی و با چه روشی این‌کار را انجام دادن تبدیل می‌شود به نرمش و ورزش. همهٔ ما می‌توانیم فکر کنیم اما آیا همه ما درست فکر می‌کنیم؟

 

 

بگذارید ساده بگویم. ما می‌توانیم فکر کنیم که چه بدبختی بر سر ما آمده است، ما می‌توانیم فکر کنیم این مشکل را چگونه حل کنیم. از مرحله خشک شدن و در جا زدن به مرحله رسیدن به حل مساله نیاز به یک گذار داریم. برای هر حالت گذاری نیاز به یک سوخت و انرژی نیز داریم. حال این سوخت و انرژی برای فکر کردن و تحلیل مشکل اطلاعات است. از طرفی دیگر مهارت تفکر کردن نیز به کمک ما خواهد آمد.

 

 

مهارت تفکر کردن مثل تصور کردن، تحلیل کردن، تمرکز کردن و غیره است. اما برای اینکه مشکلی را حل نماییم باید این مهارت‌ها همراه با داده‌ها و اطلاعات ترکیب شوند، روی آن‌ها عملیاتی انجام شود (توسط مغز و اندیشه) تا راه حل‌هایی به ذهنمان برسد.

 

 

تا بحال شده که در مقابل یک مشکل ذهنتان مانند برگه‌ای سفید شود و هیچ چیز به ذهنتان نرسد؟

مطمئنا همهٔ ما به نوعی با مشکلات غیرقابل حلی دست و پنجه نرم کرده‌ایم. جالب است بدانید برای هر نوع مشکل و هر سطحی از آن نیاز به مهارت‌های بیشتر و مهمتر اطلاعات بیشتری است. پس ما برای حل مشکلات به این دو بخش نیاز داریم:

  • داده‌ها و اطلاعات
  • مهارت‌های ذهنی و فکری

اما آن‌ها را چگونه بدست آوریم؟ کافیست تا برای حل هر مشکلی یک جستجو کنیم، یک برنامه ببینیم و یا از کسی بپرسیم. آری این همان روش زود پاسخگو است. اما آیا برای همه مشکلات وجود دارد؟ با هر سطحی از آن؟ آخرین باری که یک راه حلی را برای انجام کاری از اینترنت یاد گرفته‌اید تا چند وقت یادتان بود؟ مخصوصا اگر در مورد چیزهای پیچیده مثل ریاضیات، یا حتی خیلی ساده‌تر یک نرم‌افزار باشد؟

 

این‌ها در حقیقت بسته‌های پیچیده شده‌اند که برای یک حل یک مشکل خاص توسط اندیشه کس/کسانی دیگر تهیه شده است. ما همه روزه از آن‌ها استفاده می‌کنیم در حقیقت از ابتدای عمر بشر این بسته‌های مشکل گشا وجود داشته است. از ساختن سلاح با سنگ گرفته تا ابزار و تکنولوژی. اما چه چیزی باعث شد که این ابزارها تغییر کنند؟ پیشرفت کنند و تا به امروز برسند و حتی باز بهتر شوند؟

 

خلاقیت. آری دوست خوبم خلاقیت است که از یک ابزار سنگی مدل‌های جدید بوجود آورد. سپس ابزارهای دیگر و دیگر و دیگر تا پیشرفت کرد و به اینجا رسید. من اینجا به دنبال بررسی E=mC2 و یا اختراع کامپیوتر نیستم. فقط یک خلاقیت کوچک. همان گام ابتدایی.

 

اما اطلاعات و داده چگونه به ما می‌رسد؟ روش‌های زیادی وجود دارد. مطالعه، دیدن، صحبت کردن، گوش دادن و دیگر روش‌ها. چیزی که مطالعه را نسبت به باقی روش‌ها یگانه می‌کند قدرت آن است.

شما با دیدن فیلم در حقیقت اطلاعات می‌گیرید، برای مثلا شما تلویزیون می‌بینید. آن برنامه بر اساس یکسری داده‌ها اطلاعاتی پالایش شده بوجود آورده و در اختیار شما می‌گذارد. این تقریبا در تمام روش‌های بالا یکسان است حتی در مطالعه، گرچه مطالعه معمولا خام‌تر است. اما تلویزیون یا هر چیزی در همین سبک تقریبا قدرت تفکر را از شما می‌گیرد. شما فقط هجم زیادی اطلاعات را وارد می‌کنید و ذخیره. چون انرژی شما صرف ذخیره و به خاطر سپردن می‌شود و معمولا ساعات طولانی پای آن جعبه‌های جادویی یا بهتر بگم امروزه تخته‌های جادویی می‌نشینیم دیگر توانی برای مغز ما نمی‌ماند تا تفکر کند.

 

رادیو نیز مانند تلویزیون است اما، چشمان ما را در گیر نمی‌کند برای همین انرژی بسیار کمتری می‌طلبد و شما باز فرصتی برای تجزیه تحلیل دارید گرچه بستگی به نوع برنامه دارد، اما در کل بهتر از تلویزیون است.

 

 

در مورد مباحثه این موضوع خیلی کمتر است و وضعیت بهتری خواهیم داشت. در حقیقت صحبت کردن یا گفتگو ما را درگیر می‌کند. ما مجبوریم از ذهن خودمان استفاده کنیم و اینگونه مهارت‌های ما افزایش پیدا می‌کند. اما برای مباحثه نیاز به اطلاعات و حتی دانش داریم. مباحثه به خودی خود ما را نمی‌پروراند، باور ندارید! جای دوری نمی‌رویم همین اطراف خود روزانه چقدر بحث می‌شنویم و می‌بینیم که افراد در حال گفتگو هستند و این افرادی که می‌شناسیم تقریبا راه به هیچ جایی نبرده‌اند. مگر عده خاصی که امیدوارم آن‌ها در دایره ارتباطی شما جای داشته باشند. در حقیقت مردم با اطلاعاتی صحبت می‌کنند و عدهٔ خیلی کمی با دانشی که به خوردشان داده‌اند. آن‌ها همان ذخیره کرده‌هایی که به خوردشان داده شده است از خود را تراوش می‌کنند. پس باز در اینجا ما پیشرفت نخواهیم کرد و توسعه پیدا نمی‌کنیم. در حقیقت ما به اندازه اطلاعات و دانش و مهارت‌های خود می‌توانیم توسعه پیدا کنیم. این‌ها مرز ما را تعیین می‌کنند اما لزوما همانقدر پیشرفت نمی‌کنیم.

 

مطالعه. مطالعه ساده حتی. چیزی که ذهن ما را درگیر می‌کند. وقتی ما می‌خوانیم تصور نیز می‌کنیم و هرکس از ما یک نوع تصور خواهد داشت. تصوری که زاده ذهن اوست و هرچقدر نزدیک بهم باشد باز منحصر به فرد خواهد بود حتی منحصر به فردتر از اثر انگشت هر کس. در مطالعه ما تحلیل می‌کنیم. اگر داستان باشد جلوتر را می‌بینیم (همان نیروی تصور). در کتاب‌های دیگر مثل کتاب علمی عمیق می‌شویم تا آن را تجزیه کنیم، سپس با تحلیل کردن آن مطلب را یاد می‌گیریم. شما در مطالعه ذهن خود را درگیر استفاده از مهارت‌ها می‌کنید و حتی مهارت‌های دیگر را بوجود می‌آورید. مطالعه چشمان شما را درگیر نمی‌کند بجز در نوشته و شکل‌هایی که شاید در آن باشد. گوش شما را در گیر نمی‌کند. حس شما تنها به ورق زدن یا لمس صفحه ویا استفاده از موس و کیبرد ختم می‌شود. همه چیز خیلی ساده‌است. نوشته با درون شما سخن می‌گوید. مستقیم ذهن شما را درگیر می‌کند و انرژی شما در قسمت‌های دیگر تلف نمی‌شود. بیش از ۹۰٪ انرژی شما در مغز شما و اندیشیدن مصرف خواهد شد. چیزی که بسیار از شما انرژی خواهد گرفت زیرا مغز ما مانند یک ورزشکار در حال استفاده از خود است و ذهن ما درگیر اندیشیدن و استفاده از مهارت‌های خود است.

 

 

برای همین است که وقتی شما ساعت‌های جلوی تلویزیون وقت تلف می‌کنید حس خستگی بدی دارید. اما ممکن است ساعتی یک مطلب سخت را بخوانید، اما از خستگی و بی‌انرژی بودن راهی رخت خواب شوید حتی اگر فقط چند ساعت از بیداری شما گذشته باشد.

 

 

مطالعه کردن به ما داده می‌دهد. اطلاعات روانه ذهن ما می‌کند و دانشی را منتقل می‌نماید. از طرفی دیگر ذهن ما را به چالش می‌کشد چه این چالش تصور باشد، چه تجزیه، چه تحلیل و بررسی، چه آینده نگری باشد و یا حتی رویا پردازی.

 

 

احتمالا عده‌ای از شما برایشان این سوال به وجود آمده است که اینترنت چطور؟ آیا مطالعه محسوب نمی‌شود؟ وب سایت خواند مطالعه است یا خیر؟

بگذارید همین‌جا یک مساله‌ای را روشن کنم این شبکه جهانی (که اینترنت یکی از بخش‌های آن است) در حقیقت دنیای مجازی است. درست مانند این دنیای واقعی که ما در آن زندگی می‌کنیم، دست کم قدری زندگی می‌کنیم. آنجا مطالعه می‌شود کرد، می‌توان خزعبلات خواند زیرا هرکسی به راحتی می‌نویسد، می‌توان فیلم دید و مانند تلویزیون استفاده کرد، می‌توان غرق در اخبار شد و سکته کرد حتی چند برابر بیشتر از رادیو و تلویزیون، می‌توان عنان از کف داد و هرچه بر لبانمان آمد جاری کرد. می‌توان در توهم غرق شد و هزاران هزار کار دیگر بصورت کاملا مجازی. سپس به خواب رفت و مانند معتادان دوباره به سوی شبکه‌های مثلا اجتماعی رفت. بله، شما می‌توانید در آن مطالعه کنید و شدت و پهناوری بیشتری هم دارد. چه برای مطالعه چه برای فیلم و چه برای اخبار و هر چیز خوب و بد دیگر. انتخاب با شماست.

 

 

 

خب تا اینجا فواید مطالعه برای افزایش مهارت فکری و ذهنی، افزایش اطلاعات و دانش را فهمیدیم. حالا می‌دانیم با افزایش این مهارت‌ها ما می‌توانیم رشد کنیم. زیرا مشکلات را می‌توانیم حل کنیم. مهارت داریم، اطلاعات و دانش داریم. ذهن ما ورزیده شده‌است و افکار ما پخته. اندیشیدن ما همچو تیغی برّان موشکافانه همه چیز را تجزیه و تحلیل می‌کند.

 

 

در حقیقت مطالعه بهترین ورزش برای ذهن و فکر است. مطالعه برای سلامتی جسمی مغز ما نیز مفید است.

 

 

پیشنهاد برای کسانی که نمی‌دانند از کجا شروع کنند.

از کتاب‌های داستان آغاز کنید. اگر فیلمی دیده‌اید مانند هری پاتر یا هابیت یا حتی ارباب حلقه‌ها، کتاب داستان آن را بخوانید. شما یک دنیای زیباتر و بسیار بزرگتر از فیلم را تجربه خواهید کرد.

فراموش نکنید فیلم تصور کارگردان و عوامل آن فیلم از برداشتی از داستان اصلی است. در حالی که داستان اصلی یک روایتی گفته شده از نویسنده که شما با تخیل خود خواهید دید.

مدیریت زمان، دروغ یا حقیقت

   یکی از بحث‌های داغ، مدیریت زمان است. اما آیا این کار حقیقی است یا خیر؟ مدیریت زمان از گذشته بوده‌ و در چند دهه اخیر در دنیا اهمیت بیشتری پیدا کرده است. اکنون بخاطر پیشرفت سریع مطمئناً مدیریت زمان اهمیت بیشتری نسبت به قبل پیدا کرده است. در گذشته‌های دور نیز این مساله بوده و به شکل گوشزد و ضرب المثل نیز نکات فراوانی به جای مانده است. مانند «فرصت را غنیمت شمار»، «در حال زندگی کن» و دیگر نکاتی که بین مردم رواج داشته است. در کشور ما هم، اکنون بسیار رایج و کتاب‌های خوبی ترجمه گردیده. اساتید بزرگی نیز در این زمینه چه دانشگاهی و خارج از دانشگاه وجود دارند. در عین حال خیلی‌ها نیز در حال سو استفاده از این موضوع هستند. کسانی که دروغ‌هایی را سرهم می‌کنند کسانی که با انگیزه دادن و ایجاد فضا و جو روانی سعی در فرو بردن افراد در توهم دارند، تا بتوانند نفعی شخصی ببرند. اما آیا مدیریت زمان وجود دارد؟ آیا می‌شود زمان را مدیریت کرد؟ کنترل کرد؟

 

   قبل از اینکه بخواهیم به موضوع مدیریت زمان بپردازیم، بهتر است به خود زمان بپردازیم. زمان را تعریف کنیم سپس به مدیریت آن بپردازیم. درست هنگام حل مشکل و مساله‌ای که ابتدا باید آن را به خوبی تعریف کنیم و بفهمیم تا بتوانیم آن را حل نماییم.

 

زمان چیست؟

 

   اندیشمندان و دانشمندان هنوز به یک پاسخ واحد برای این پرسش نرسیده‌اند. شاید هم پاسخ واحدی وجود ندارد. اما آنچه که می‌شود در پاسخ‌ها یافت، نسبی بودن آن است. یک تعریف علمی که بر اساس اتفاقات رخ داده بناست می‌گوید که زمان دنباله‌ای از وجود و اتفاقات است. در واقع ما انسانها اکنون نیز بطور کلی زمان را بر اساس یک اتفاق یا پدیده اندازه‌گیری می‌کنیم به نام چرخش محوری زمین. همان چرخشی که دلیل پیدایش روز و شب بر روی این کره خاکی است. این پدیده نسبی است، برای مثال یک شبانه روز بر روی کرهٔ مریخ با زمین متفاوت است و اگر ما آن را با ساعت زمینی اندازه بگیریم باز کاری نسبی انجام داده‌ایم. تقریبا شبیه به چیزی که نظریه نسبیت عام انیشتین بیان می‌کند اما به زبانی بسیار ساده و محاوره‌ای تر. برخی از اندیشمندان معتقد به ذهنی بودن زمان هستند. زمان در زندگی، کسب و کار، هنر، تاریخ، دین، فلسفه، ورزش، زیست و بسیاری از علوم دیگر وجود دارد و در همه آن‌ها نقش اصلی‌اش اندازه‌گیری است.

 

 

   پس دفعه بعدی که کسی از ما بپرسد زمان چیست در ذهن ما بیشتر پرسش‌هایی بوجود خواهد آمد تا پاسخ. بهتر است بیشتر از ثانیه، دقیقه و ساعت به زمان نگاه کنیم. زمان در حقیقت برای چیزهای پویا معنی بیشتری می‌دهد تا چیز‌های ایستا، منظور از چیزها، هر جسم، حرکت، تفکر و هر پدیده وجودی یا انتزاعی است. برای مثال زمان برای یک موجود زنده اهمیت بسیار بیشتری خواهد داشت تا یک تخته سنگ، یک موجود زنده رشد و نمو می‌کند و سرانجام رو به زوال می‌رود، اما آیا تخت سنگ زمان برایش معنی دارد؟ در پاسخ کلی می‌توان گفت خیر. در پاسخ تحلیلی باید گفت که زمان برای سنگ بسیار طولانی تر است (نسبی بودن آن نسبت به جسم و خواص آن) در حقیقت میلیون‌ها سال قبل ممکن است از یک گدازه آتشفشانی یا تحت تاثیر فشار لایه‌های خاک رسوبی پدید آمده باشد و میلیون‌ها سال بعد در اثر فرسایش از بین برود. در حقیقت زمان برای هر دو قابل اندازه‌گیری است و می‌تواند وجود داشته باشد اما نسبت آن‌ها بسیار متفاوت است. ما زمان را بر اساس رخداد تولد، زندگی و فرسایش (مرگ) تعریف و فاصله آن‌ها را با سال‌های زمینی که حاصل یک دور کامل زمین به دور خورشید است توصیف و اندازه‌گیری کرده‌ایم. این امر برای ما انسان‌ها بیشتر نمود دارد زیرا می‌شود گفت ما اولین موجودات زمینی هستیم که به مفهوم زمان فکر کرده‌ایم. زمان برای ما دنباله‌ای از رخداد‌ها و پدیده‌هایی است که به سه بخش اصلی تقسیم می‌گردد که عبارتند از: تولد، زندگی و مرگ. در حقیقت زمان همان عمر ماست یا بهتر بگویم جریان عمر ماست…

 

 

   عمر ما شامل رخداد هایی است که در زندگانی ما ثبت خواهند شد. این رخدادها از تولد شروع و با رشد و نمو ادامه می‌یابد، سپس ماجراها و اتفاقاتی که در طول زندگی اعم از درس، تجربه، تصادف، برخوردها، غم‌ها، شادی‌ها، عاشقی، پیروزی‌ها، شکست‌ها و تمامی رخدادها به آن معنا می‌دهد. پس عمر ما دارای رخداد، پدیده‌ها و رخدادهایی که هم در دستان ما است هم از آن خارج است. نمی‌توان گفت که میزان رخدادهای غیرقابل کنترل و قابل کنترل به چه صورت پخش شده است زیرا این نیز نسبی است و می‌شود بطور خام آن را ۵۰-۵۰ یا نیم به نیم در نظر گرفت. منظور از بصورت خام چیست؟ بصورت خام به معنای عدم انجام ارادی یا پدید آوردن رخداد تازه است یا انجام رخدادهای تکراری، برای مثال انسان‌های اولیه به خوردن، آشامیدن، آمیختن و زاییدن و شکار مشغول بودند. عواملی مانند رخدادهای طبیعی (سیل، زلزله، طوفان و …)، درگیری با درنده‌گان و غیره جز عواملی بودند که ناچار بر زندگی آنها کاملا تاثیر می‌گذاشت و بخاطر کم بودن تعداد رخدادهای ارادی آنها، تقریبا تعداد رخدادهای غیرقابل کنترل آنها بیشتر از قابل کنترل آنها بود. اما پس از گذشت سالیان و به خاطر خلاقیت و قدرت خلق و آفریدن انسان، سبب شد تا بشر علوم بیشتری کسب کند و با اختراع و ابداع زمینه رخدادهای ارادی را بیشتر نماید. اکنون می‌توان گفت که انسانها خالق هستند، خالق رخدادهای تازهٔ خودشان و تعداد رخدادهای ارادی آنها بسیار بیشتر از رخدادهای غیر ارادی آنها است.

 

 

   عمر نوع انسان پس از سالها گرانبها شد و زمان نقش بیشتری پیدا کرد. تفکر انسان باز شد و رشد بیشتری نمود. در زمان حاضر عمر ما گرانبهاتر از هر عصری خواهد بود.

 

 

مدیریت زمان چیست؟

   مدیریت زمان را می‌شود مدیریت رخدادهای ارادی عمر و زندگی انسان تلقی کرد. در حقیقت ما با مدیریت بر رخدادهای ارادی می‌توانیم پدیده‌های بیشتری بوجود آوریم و بر اساس قانون طبیعت چیزهای بیشتری کسب نماییم. هرچه بیشتر این رخدادها را جهت دهی کنیم و پدیدآوریم بیشتر مدیریت بر عمر خود یا مدیریت بر زمان خود خواهیم داشت. در حقیقت مدیریت زمان همان مدیریت و پدید آوردن رخدادها در طول عمر ما خواهد بود. مدیریت زمان در عمر ما خلاصه خواهد شد.

 

 

   برای مدیریت بر زمان باید بتوانیم کار‌های خود را مدیریت کنیم. کافیست تا روش‌های بهینه کار کردن را بیاموزیم. روش‌های بسیاری برای بهینه کار کردن وجود دارند، بهترین روش‌ها معمولا حول محور تکرار و تمرین و به سبک سینوسی یا موجی تکیه دارند. تشریح چنینی روش‌هایی از حوصله مطالب ما خارج است اما شمایل کلی آن‌ها بر این اساس است که با تکرار و تمرین شما بهتر خواهید شد و از طرفی کار دایمی بدون استراحت سبب فرسایش شما خواهد شد، پس باید حرکت شما بصورت سینوسی باشد همراه با تفریح و استراحت و جدایی از کار، سپس بازگشت به آن. (تمرین و موج)

 

 

   پس مدیریت زمان در حقیقت همان کنترل و مدیریت رفتارها و کنش‌های ماست که منجر به ایجاد رخدادی گردد. ما نمی‌توانیم ساعت را نگه داریم، اگر هم عقربه‌ها را نگه داریم، زمین خواهید چرخید و شب و روز خواهند گذشت، باز هم اگر زمین را از حرکت نگه داریم، همچنان خورشید خواهد درخشید و اتم‌ها تجزیه خواهند شد و باز پدید خواهند آمد، باز هم عمر ما خواهد گذشت و به پیری و سپس به افول عمر خود خواهیم رسید. البته اگر راهی برای جوان ماندن بیابیم قضیه بهتر خواهد شد اما باز نیز اتفاقات پدید خواهند آمد و باز ممکن است ما در طی یک اتفاق فرصتی دیگر نداشته باشیم. این همان نسبی بودن زمان است، که با هر حرکت ما بصورتی دیگر روان خواهد بود.
اکنون می‌دانیم که مدیریت زمان در حقیقت مدیریت بر کارها و کنش‌های خود (یا سازمان) است. دیگر بجای آنکه به دنبال معجزه و ایستادن یا کندی زمان باشیم باید به دنبال استفاده و خلق رخداد‌های موثر و مفید در زندگی خود باشیم، تا بتوانیم بهره‌وری خود (یا سازمان) را دو چندان نماییم و مهمتر از همه از عمر خود به خوبی بهره‌مند گردیم.

 

 

   با همهٔ این تفاسیر آیا می‌شود با انجام روش خاصی استاد مدیریت زمان شویم؟ پاسخ کمی تلخ است زیرا چیزی به اسم قانون موفقیت یا روش طلایی برای مدیریت زمان آن هم برای همه وجود ندارد. اما هرکس می‌تواند روش خودش را بیابد، کافیست تا اصول اولیه آن را به کار ببرید، سپس خواهید دید که روش خود را چگونه در جریان زندگی پیدا خواهید نمود. برای مثال کافیست تا زمان موثر خود را بیابید، برخی از ما در صبح و برخی در شب بهره‌وری بیشتری دارند. همین موضوع در مکان نیز صادق است. کافیست تا مهمترین کارهای خود را در آن زمان انجام دهیم.

 

 

   پس برای رسیدن به مهارت مدیریت زمان باید اصولی که کارها و کنش های شما را موثرتر می‌کنند را به کار بندید و استفاده نمایید. همانطور که در کتاب مبانی مدیریت نوشته رابینز و سنزو گفته شده است: «به خاصر داشته باشید که مدیریت زمان چیزی نیست که به همین سادگی به دست بیاید. برای «مدیر خوب زمان بودن» باید بسیار تلاش کرد.» تلاش نیاز است.