خود ارضایی ذهنی با فیلم‌های انگیزشی و موفقیتی

خود ارضایی ذهنی با فیلم‌های انگیزشی و موفقیتی

دوست خوبم سلام؛

قبل از اینکه گاردت را تبدیل به مشت‌های آهنین کنی و بر سر صورت من بکوبی ادامهٔ این نامه را بخوان.
من نه تنها مخالف موفقیت و انگیزه داشتن نیستم، تازه خیلی هم دوست دارم. اما هر چیزی که از حد گذشت، خفگی و فرو رفتن در توهم می‌آورد.
بله سخن داریم، حدیث داریم، نمی‌دانم تحقیق داریم و هزاران چیز دیگر که همگی می‌گویند: زیادی کار خوب کردن تنها چیزی است که ایرادی ندارد. یعنی زیاده‌روی در کار نیک، بد که نیست هیچ، خوب هم هست.

من هم کاملا موافقم.

اما آیا موفقیت و انگیزش چیزهای خوبی هستند؟ یا بدند؟
راستش نه خوبند نه بد. موفق شدن یک حرکت است، یک دستاورد، یک نتیجه. انگیزه هم یک وسیله است برای پیشرفت.

اینطور تصور کن، هیتلر انسان موفقی بود اما آیا انسان خوبی بود؟ عقیم سازی ضعیفان کار خوبی بود یا سوزاندن آدم‌ها؟ حمله و کشت و کشتار و تجاوز به زن‌ها و بچه‌ها چطور؟ در هر جنگی هست بی‌خودی طفره نرویم و بگوییم این داشت آن یکی نداشت. همهٔ جنگ‌ها داشتند و دارند. دستاورد کثیف بشری است. همین کافی بود که بدانی انسان موفق دلیل بر خوبی نیست. هیتلر، چنگیز و هزاران هزار نفر دیگر از این‌ها در طول تاریخ به هدفشان رسیدند و موفق شدند.

دیدی؟

از طرفی انگیزش هم نمی‌تواند خوب یا بد باشد. فقط خیلی ساده بگویم در یک جمله: انگیزه قتل!

یکی جهان را به صلح می‌کشاند و ایستادگی می‌کند حتی تا پای جنگ (متاسفانه گذری نیست بعضی اوقات). دیگری جنگ می‌کند و دنیا را بهم می‌ریزد.
یکی انگیزه عشق‌ورزی دارد دیگری انگیزه سواستفاده.

تا دلت بخواهد برایت مثال دارم و تو هم تا من دلم بخواهد می‌توانی مثال بیاوری.

اما چرا فیلم‌ها، حرف‌ها و چیزهای انگیزشی و موفقیتی باعث خودارضایی ذهن می‌شوند؟
مخصوصا فیلم‌ها.

تصور کن یک فیلم موفقیتی و انگیزشی می‌بینی. یک آدم بیچاره که با ورزش کردن و تلاش به جایی می‌رسد، دیگری بخاطر تلاش در راه کسب و کار از فقر با هزاران بلایی که سرش می‌آید نجات پیدا می‌کند.

 

این داستان را تصور کن:
سارا به خاطر مشکلات مالی و خانواده فقیرش در یک خیاطی کار می‌کند. چندبار اخراج می‌شود و در نهایت در یک تولیدی مشغول می‌شود. بعد از مدتی با پسری آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند اما پسر خیانت می‌کند و سارا شکسته‌تر از همیشه بعد از طلاق دوباره به خانهٔ فقیرانه‌اش بر می‌گردد. این بار تصمیم می‌گیرد و از همان اتاق کوچک یک تولیدی راه می‌اندازد. یک سال اول با هزاران سختی حتی با خوردن نان خشک و آب سر می‌کند. از سال دوم کم کم وضعش بهتر می‌شود.
حالا هفت سال گذشته و سارا نه تنها چند تولیدی دارد بلکه یک زندگی لوکس و زیبا برای خودش دارد. به هیچ‌کس نیاز ندارد و خواهر و مادرش در رفاه کامل کنارش هستند. حالا او زندگی می‌کند.

 

حس خوبی داری؟
ذهنت احساس می‌کند چون تو هم می‌توانی. تو هم این حق را داری. تو باید این حق را بگیری.
حالا فیلمش را می‌بینی و حست دوچندان می‌شود.

 

چطوره فیلم بعدی را هم ببینی؟ اینبار همین داستان برای علی اتفاق می‌افتد که بعد از خیانت زن‌اش از یک اغذیه خانگی به رستوران می‌رسد.

 

داستان و فیلم بعدی را تصور کن که یک پسر از فقر در ورزش موفق می‌شود و زندگی خودش و مادرش را عوض می‌کند.

 

فیلم بعدی و بعدی و بعدی.

 

همین گفتنش هم ذهنت را خسته کرد. چون عملی انجام نشد. تو فقط ذهنت را پر کردی و پر کردی تا انرژی کاملش گرفته شد و حس خوبی هم معمولا داری.
اما بعد از چند ساعت و در بهترین حالت چند روز بعد بیمارگونه یک گوشه‌ای و حوصله خودت هم نداری.
خیلی حس آشنایی هست، می‌دانم من هم این‌ها را خوب طی کردم حتی خیلی بدتر. من هم همین مشکل را داشتم.

 

اما حالا ترجیح می‌دهم که کاری کنم و شکست بخورم، اصلا شکست چیه، ببازم. صفر بشم باز هم، که چندین بار شده‌ام. اما دیگر به این خودارضایی ذهنی رضایت نخواهم داد.

 

این خودارضایی‌های ذهنی تو را تنها می‌کند. به جای انگیزه گرفتن از طبیعت، از دوستان. به جای ساختن یک گروه دوستی خوب که هم را پشتیبانی مثبت کنید، تو را گوشه گیر می‌کند. تو را در توهم غرق می‌کند و در نهایت یک گوشه خواهی افتاد و چشم باز می‌کنی می‌بینی سال‌ها در توهم ماندی. هیچ کس هم نبود بهت بگه کجایی تو.

 

فقط این سوال را از خودت بپرس
دقت کردی با اینکه این همه فیلم انگیزشی و موفقیتی و الهام بخش و … دیدی، چرا باز زندگیت همینه؟

 

 

واقعا چرا؟ چرا با اینکه این همه انرژی می‌گیری اما باز شوت می‌شوی می‌روی کنار؟
چون ذهن ما تصور می‌کنه که واقعا کاری کرده، برای همین هست که انرژی می‌گیری و شنگول می‌شوی. این یک سو استفاده از قدرت ذهن ماست. ذهن این قدرت را دارد. تصور کن وقتی یکی از عزیزانت نارحت است تو هم ناراحتی می‌شوی و با خوشحالی آن خوشحال. تو کاری کردی؟

 

این فیلم‌ها هیچ چیز خاصی نمی‌دهند جز لحظه‌ای انگیزه. انگیزه‌ام اگر استفاده نکنی تمام شده‌است و سوختی. درست مثل آتشی که روشن کنی زیر دیگ اما غذایی توش نباشد. آخر گرسنه می‌مانی.

 

نگذار با ذهنت بازی کنند و نگذار ذهنت با این تصورهای غلط خودارضایی کند. مگر اینکه دوست داشته باشی بیشتر از هر زمانی در تاریخ عمرت را تلف کنی.

 

بلند شو و حرکتی انجام بده. چیز به درد بخور جدید یادبگیر. دقت کن، چیز به درد بخور، نه هرچیزی که هرکسی بهت گفت. چیزی که به درد خودت به درد پیشرفتت به درد زندگیت بخورد.
قبلا اینجا گفتم با جو پیش نرو با شوق الکی پیش نرو. تکلیف خودت با زندگی را روشن کن و پیش برو. شاید باید یک مهارت جدید یادبگیری یا یک تکنیک یا حتی کار کردن با یک دستگاه. فقط خودت را بشناس و حرکت کن.

 

فیلم و سخن انگیزشی هم ببین و بعدش عمل کن و حرکت در مسیرت. انگیزه را مثل بنزین مثل سوخت اضافی درنظر بگیر.

 

یا اصلا تصور کن انگیزه مثل توربو که روی ماشین نصب می‌کنی. یک مقدار موقع مناسب به خودت تزریق کن تا جلو بیافتی. اگر هی توربو بزنی یا بد موقع حتی تزریق کنی که یا موتور می‌سوزانی یا با اجازه اگر خیلی باشد میزنه به باک و خودت و ماشین باهم می‌روید به فنا.

 

تصمیم با خودت

 

پی‌نوشت: فیلم‌های انسان‌های موفق لازم هست و به نظرم باید دید. حتی آن‌هایی که یک کلیپ هستند و مثلا میان و می‌گویند من اینطوری موفق شدم. چیزی که مهمه زیاده روی نکردن برای مغز است.

پی‌نوشت ۲: مریم در کامنت‌ها به نکته خیلی خوبی اشاره کرد. اینکه وقتی در مسیر خودت قرار بگیری و کارهایی درست و موردعلاقه خودت را دنبال کنی چقدر انرژی و انگیزه خواهی داشت. در حقیقت مریم خانم به خود انگیزشی با عمل کردن که شاید بشود گفت بهترین نوع انگیزش است اشاره کرد.

“وقتی به هر دلیلی یا انگیزه کم یا بی حوصلگی و یا هر دلیل دیگه این فیلم های انگیزشی رو میبینیم حالمون خوب میشه درسته؛ ولی برای من انچنان اثراتی نداشت، بیشتر دچار توهم میشم. ولی حالا هر وقت کم انرژی میشم به سراغ علاقه هام میرم یا نه دوباره با خودم هدف اصلیم رو مرور میکنم اینکه چرا باید بیشتر مقاومت کنم چی از درون در اینده خوشحالم میکنه؟ این چیزیه که این روزها حالم رو خیلی خوب میکنه…”

چیزی به نام اهمال‌کاری وجود ندارد!

آری درست خواندید، چیزی به نام اهمال‌کاری وجود ندارد. در حقیقت اهمال‌کاری هرچی که هست یک تعریف برای یک چیزی است که نیست! کمی جمله عجیبی است اما در حقیقت اهمال‌کاری نامی است که برای عدم انجام کاری می‌گذاریم. بگذارید یک مثال بزنم:

شما یک روز بیدار می‌شوید، دکمه اسنوز ساعت (یا موبایل) خود را می‌زنید و دوباره می‌خوابید. و دوباره صدای زنگ و تکرار این روند. تا دقیقا زمانی می‌رسد که شما دیر کرده‌اید و به قول معروف تا دقیقه ۹۰ طولش می‌دهید تا کاری را انجام دهید. کارتان دیر می‌شود، دیر به سر کار می‌رسید و کلی ماجرا که مطمئناً پیش خواهد آمد. یا شاید اصلا به سر کار نروید و خب مشکلات بدتر بعد از آن. از طرفی یک پروژه دارید با زمان پایان دو ماهه و حالا که روز چهل و پنجم است شما هنوز کاری انجام نداده‌اید. احتمالاً تا روز پنجاه و پنجم هم کاری نمی‌کنید. در اینطورت یک پروژه سر هم بندی شده اگر خیلی وارد باشید تازه، یا یک پروژه بی‌مصرف تحویل می‌دهید، در حقیقت شما پروژه را انجام نمی‌دهید!

در این مثال دقت کنید، یک وجه اشتراک با همه ما دارد. نداشتن، نکردن، نرسیدن، انجام ندادن و غیره. تمام افعال منفی هستند. این افعال موکد نبودن هستند در حقیقت ما برای چیزی که نیست نام اهمال‌کاری می‌گذاریم.

ما فعل تنبلی داریم، اما اهمال‌کاری وجود ندارد. اهمال‌کاری در عدم است، در نبودن.

 

 

 

راه‌های بسیاری را برای غلبه بر اهمال‌کاری ارائه داده‌اند و این روزها نقل مجلس همگی است. کسانی که در این زمینه تخصص دارند و یا حتی ندارند هم کلی راه ارائه دادند. کاری به غیر متخصص‌ها ندارم که امروزه فراوانند اما در حرف متخصص‌ها یک چیز مشترک هست و آن هم هدف‌گذاری است. یعنی می‌گویند هدف ندارید برای همین اهمال می‌کنید. درست است تا حدی. اما این همه آدم بی‌هدف که اهمال می‌کنند و اهمال نمی‌کنند. پس مشکل هدف نیست. چیز نسبتا مشترک دیگرشان هم اولویت بندی است. و انصافا هم تاکید زیادی دارند. در حقیقت شاید نمی‌دانند که این دلیل اصلی اهمال‌کاری است و یا شاید می‌دانند و روش کار این است. اما چیزی که مهم است همین اولویت و اهمیت است. بگذارید یک مثال دیگر بزنم:

شما اهمال‌کارید، در کارهایتان اهمال می‌کنید از بیدار شدن صبح زود تا حتی خوابیدن به موقع. اما یک شب درست هنگام نیمه شب به شما بگویند که فردا صبح دقیقاً ساعت ۴:۳۰ اینجا باشید تا یک جعبه طلا تقدیم شما کنیم. شما کی حاضر خواهید بود؟ درست است ساعت چهار صبح آنجایید. چرا؟ چون برای شما اهمیت دارد. چون اولویت شماست! بله دقیقاً مشکل اینجاست که شما اولویت زندگی خودتان را نمی‌دانید.

 

شما تکلیف درس و مدرسه و دانشگاه دارید و تا شب واقعه انجام نمی‌دهید! شما کار و پروژه دارید و دقیقه ۹۰ شروع می‌کنید همه و همه این‌ها در واقع شما را به این موضوع می‌رساند که آن کارها برایتان اهمیت ندارد…

آری، کارهای شما اولویت شما نیستند، سرکار دیر می‌رسید چون برایتان اهمیت ندارد، کاری را انجام نمی‌دهید چون برایتان اهمیت ندارد. بجای انجام پروژه خودتان را سرگرم بازی می‌کنید، چون اهمیت آن با بازی کردن برایتان یکسان است و یا حتی کمتر است. شما احتمالا کاری را از سر اجبار انجام می‌دهید. برای پول درآوردن، برای گرفتن مدرک و … اما آن‌هام گویا برایتان اولویت ندارند! اهمیتی ندارند!

 

خودمانیم، در حقیقت برایمان مهم نیستند که اولویت ندارند. در حقیقت با نداشتن اولویت سبب انجام ندادن کارها می‌شویم. پس مهمترین چیز این است که اولویت خودمان را پیدا کنیم. و اینکه چطور اولویت خودمان را پیدا کنیم باید ابتدا خودمان را پیدا کنیم. و برای اینکه بدانیم که هستیم از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت باید رسالت زندگی خویش را درک کنیم. پس از آن می‌توانیم پیدا کنیم که هدفهایمان چیست، نیازهایمان و علایقمان چیستند.

 

 

دفعه بعدی که کلمه اهمال‌کاری را شنیدید بدانید که همچین کاری وجود ندارد بلکه اولویت‌ها و اهمیت‌ها معلوم نیستند و این معمولا یک مشکل ریشه‌ایست که با یک دوره، فیلم، سمینار و کتاب و هزاران چیز انگیزشی دیگر رفع نخواهد شد. شما اگر نمی‌دانید از کجایید و در کجایید و به کجا می‌روید، با انگیزش دیگران فقط مانند یک برق گرفته از جا می‌پرید و سپس به حالت خود برمی‌گردید و انقدر این روند تکرار می‌شود تا در نهایت دیگر اثری رویتان ندارد. آنجاست که برای برگشتن هزاران برابر انرژی لازم خواهید داشت.

 

پس مشکل و ریشه مشکل خودمان را پیدا کنیم و آن را حل کنیم نه آنکه صورت مساله را پاک کنیم! برای اینکه انگیزش اثر بخش باشد باید رسالت و هدف داشته باشیم. هرگز هم دیر نیست. اندک ثانیه در مسیر خویش بودن، به عمرهای باطله‌ی غوطه‌ور در خیال و وهم می‌ارزد، می‌ارزد. می‌ارزد.