پردهٔ ذهنی داشته باش، نه دیوار

ذهنت را بپوشان.

هرکس و هرچیزی نباید پا برهنه وارد شود.

به همین سادگی.

همچین یک پردهٔ درست حسابی درست کن که هروقت نیاز بود کنار بزنی و هروقت نیاز نبود بگذاری این هجمه‌های زیاد پشتش گیر کند.

 

چرا پرده؟ چرا دیوار نکشیم تا خیالمان راحت شود؟

چون دیوار از ما یک آدم دگم نفهم می‌سازد. بعضی وقت‌ها و بعضی‌جاها لازم است مخصوصا در برابر همین دگم‌ها اما ضررش بیشتر از سودش است.

پرده هم سبک است هم هروقت بخواهی می‌توانی کنار بزنی. دیوار هرچقدر هم بگویی در و پنجره دارد و دروازه بازهم توجیه است. دیوار دیوار است حالا با در و دروازه یا بدون آن، توفیقی نمی‌کند.

 

پردهٔ ذهن را که ساختی دیگر درگیر خزعبلات نمی‌شوی هربار روی این خزعبلات پرده را می‌کشی و به کارت می‌رسی. هروقت هم حس کردی که خوبی‌ها منتظرند پرده را کنار می‌زنی.

این همه هجویاتی که ما در کله خودمان می‌کنیم، می‌توانست صرف خوبیات و خوشیات شود.

 

اما نمی‌شود دیگر، نمی‌شود.

 

من نه بلدم دیوار بکشم نه علاقه‌ای دارم، تو هم نداشته باش. وقتی پرده باشد مطمئن باش هجویات درزی پیدا می‌کنند و می‌آیند. راستش گاهی هجویات هم لازم است، مثل میکروب‌ها.

ولی وقتی هیچ چیزی نباشد دایم خودمان در معرض بیماری قرار می‌دهیم. اگر هم دیوار کشی کنیم، دچار دگماتیسم شدنش به کنار، انقدر پاستوریزه می‌شویم که با اولین میکروب زارتی به زورتی می‌رویم.

 

نه من علاقه‌ای دارم مثل این روشنفکر نماها یا دگما زده‌ها باشم نه تو. پس دایم رادیکال فکر کردن و یکباره همه چیز را کنار زدن برای همیشه، جز خرفتی ندارد. خودمانیم، دیدی دگمازده‌ها را هرچه خلاف میلشان است باید حذف شود. روشنفکر نماها هم که اگر بگویند شامپانزه باش برای آزادی، می‌گویند آری این راه بشر است. یکی الاغ باری است دیگری درازگوش زینتی.

 

پس راه آنان را نرویم.

 

برای برخی چیزها، عین یک گوش در و دیگری دروازه باش. پرده را هم گاهی بکش و گاهی باز. فقط ۲۴ ساعته مطالعه کردن چیزی به دنیا اضافه نمی‌کند همانطور که ۲۴ ساعته کله در گوشی بودن. گرچه اولی خوشتر است. گاهی باید خندید، وولی خورد، شیطانی کرد. پرده برای همین است، سوراخ است و سبک، می‌گذرند و به ما می‌رسند. اما هجم زیادشان پشت آن می‌میرند و ما به راحتی به کارمان می‌رسیم. از طرفی هم به راحتی کنار می‌رود خوبی‌ها هجوم می‌آورند. دست خودمان است.

 

پردهٔ ذهنی، کنترل ذهنت را به تو می‌دهد.

خود الانمان را برای رسیدن به خود آینده‌مان قربانی کنیم و بی‌ادب هم نباشیم

نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

– سعدی

 

یک روزی همه ما حاضر می‌شیم تا رنج و سختی را به جان بخریم. حالا ممکن این روز در جوانی باشه یا میانسالی و شاید پیری. تنها کاری که ما باید کنیم این است که مطمئن بشویم این روز پس از مرگ ما نیست. یعنی در دوران زندگی ما اتفاق بیافتد.

 

وظیفه من، تو و همه ما این که تلاش کنیم این روز هرچه زودتر اتفاق بیافتد. اگر به دنبال این هستی که بشینی و از آسمان فرجی حاصل بشود باید بگویم زهی خیال باطل. فکرش را هم نکن، مخصوصا حالا که قرن ۲۱ میلادی هستیم. یا بهتر بگویم دست کم ۱۰ هزارسالی از بشریت گذشته است. این تفکرات شاید در زمان طلایی اساطیر جواب می‌داد اما حالا همه‌ شدند توهمات. تو نه فرشته‌ای را پیدا می‌کنی که بیاد دنبالت نه پری یا شاهزاده‌ای که بیاد برای خوشبخت کردنت. در حقیقت بیشتر از دو هزار هزار سال می‌شود که دیگر نه فرشته‌ای مفتی برای کسی کار کرده نه خدا برای تنبل‌ها چیزی فرستاده.

 

«از تو حرکت از من برکت»، از تو مفت خوری از من نعمت بری. پس بیا قبل از اینکه این روز سختی انقدر دیر بشود که حالش را نداشته باشیم، بسازیم. همین حالا مسئولیت زندگی خودمان را بر عهده بگیریم. و وقتی می‌گویم مسئولیت زندگی خودمان منظورم فقط مسایل مادی نیست یعنی در حقیقت من خیلی هم مادی نیستم. مادیات برای بهتر کردن وضعیت و کیفیت معنویات خوب است. حالا این معنویات برای کسی عبادت و پرستشگاه می‌تواند باشد، برای دیگری طبیعت گردی، دیگری نوشتن، برای آن یکی مهمانی و پارتی و کسی دیگر ورزش و هزاران مثال دیگر. مطمئن باش راه تو هرچه باشد اگر نتوانی با نداشتن لذت ببری و در مسیرت باشی با هزاران هزار ثروت و مادیات هم نمی‌توانی. پس زور بزن خودت باشی. خودت بودن نقد و آمادست اما پلودار شدن و مادیات نسیه. معلوم نیست من فردا زنده باشم پس امروز لذت می‌برم، شاید فردا نباشم.

 

دقت می‌کنی همین یک روز یک روز است که یک هفته، یک ماه، یک سال و یک عمر را می‌سازد. وقتی هر روزت را برای رسالتت برای مسیر و اهدافت آماده می‌کنی، یعنی تو خودت را قربانی می‌کنی برای خودت. تو اکنون خودت را قربانی می‌کنی برای فردای خودت. تو وقتی می‌توانی آنچه می‌خواهی بشوی که بتوانی کسی که امروز هستی را قربانی کنی. بعد از آنکه خودت را امروز قربانی کردی، فردا تویی نو زاده خواهد شد. الانت را مثل دوران تولدت و جنینی در نظر بگیر. تو رشد می‌کنی و نمی‌فهمی، حتی خیلی بدتر اعصابت بهم خواهد ریخت. اما در نهایت آنچه آرزویش را داشتی متولد خواهی شد. و آن هنگام است که مانند نوزاد تازه متولد شده اشک می‌ریزی و گریه می‌کنی. اما اینبار نه از شگفتی دنیا که از شگفتی خودت و باورهایت. اگر این فداکاری را نکنی یا قبل از مسیر رهایش کنی مانند یک جنین مرده خواهی افتاد.

 

می‌دانم که سخت است اما باور کنیم که از اسپرم تبدیل به یک آدم شدن سختتر نیست. با هردوی ما هستم نه فقط تو بلکه روی حرفم بیشتر با خودم است. نمی‌دانم چرا اینطور رفتار می‌کنیم و فکر می‌کنیم که چقدر دممان گرم هم هست. کسی که سختی مسیرش را قبول نکند مسیری هم طی نخواهد کرد بلکه در همان جا خواهد ماند. ما نه تنها بی فکر و بی مسئولیت شدیم بلکه حس می‌کنم گستاخ و بی‌ادب هم شده‌ایم. خیلی راحت به نعمت‌هایمان لعنت می‌کنم و تازه طلبکارم هستیم. یکسری توهمات هم داریم و فکر می‌کنیم که اگر سختی نکشیم راهمون بهتر است. یک عده دیگرمان هم که برعکسیم، فکر می‌کنیم هرچه راحت به دست آمد ارزش ندارد. افتاده‌ایم در راه بی‌ادبی و گستاخی ذهن و جسم و جان. یا مفت خور شده‌ایم یا کافر. اصلا مغزهایمان را نابود کرده‌ایم. نعمت می‌آید بهانه می‌گیریم، سختی به جان نمی‌خریم منتظر معجزه هم هستیم. وقتی می‌گویم سختی راه را به جان بخریم فکر می‌کنیم باید مرتاض هندی باشیم. وقتی می‌گویم باید قدر نعمت‌ها را بدانیم فکر می‌کنیم نعمت چیزی که به سختی به دست آمده. در حالی که معجزه‌ای که انتظار داشتیم همین است. نعمتی که داریم یا خیلی آسان بر ما نازل شده است. سختی راه با سختی کسب گره خورده اما با میزان معجزه و نعمت نه.

 

نه تنبل شاه عباس باشیم نه بهانه گیر بنی اسراییلی. در هرصورت بی ادبی و گستاخی است. به قول مولوی که گفت:

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب، محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب، تنها نه خود را داشت بد

بل که آتش در همه آفاق زد

درمیان قوم موسی، چند کس

بی‌ادب،گفتند:«کو سیر و عدس؟»

منقطع شد خوان و نان، از آسمان

ماند رنجِ زرع و بیل و داس‌مان

 

 

نه از این‌ور بیافتیم نه از آن‌ور. نه تنبل و بیعار و مفت خور باشیم نه مرتاض نفهم. سختی مسیر و رسالتمان را قبول کنیم و تلاش. قدر نعمت و رحمت هم بدانیم نه اینکه از فرصت‌ها استفاده نکنیم و بگوییم اه این کار ما نیست. نه به یک عده که فرصت طلب و دون مایه شده‌اند نه به عده‌ای که فرصت سوز قد و بی‌مغز.

 

مسیر درست را برویم و از فرصت‌ها و نعمت‌هایی که آسان می‌کنند لذت ببریم. قدر رحمت‌هایی که خدا به آسانی در مسیر برایمان می‌گذارد بدانیم. شاید این رحمت الهی یک شخص و همراه باشد شاید یک کار و کسب خوب شاید یک وسیله و اتفاق. قدر دان باشیم و با ادب.

دنبال استعداد و توانایی‌ات برو، نه دنبال اشتیاقت

چگونه زندگی، شغل و تحصیل واقعی‌مان را پیدا کنیم؟

 

اگر هنوز به دنبال شور و اشتیاقت هستی. باید بگویم راه را اشتباه می‌روی. بگذار راحت بگویم اگر هنوز به دنبال چیزی هستی که شوق داری اصلا شوق آتشین. یعنی به هیچی نرسیده‌ای.

اگر هنوز به چیزی نرسیده‌ای. ولی همچنان به دنبال شوق و اشتیاقت هستی. مسیر را اشتباه آمدی. حقیقت همین‌ست. کسی برای شوق و اشتیاق شما پولی نمی‌دهد. کسی برایش مهم نیست چقدر آتشین شوق داری. آیا کاری انجام می‌دهی؟ برایشان مشکلی حل می‌کنی؟

حتی خودت. چه مشکلی از زندگی خودت را حل می‌کنی؟

 

 

حتما برایت سوال شده که این آدمای موفق که شوق و اشتیاق داشتند چطور پس بالا رفتند؟

صبر کن. آرام باش. شما نکتهٔ آن‌ها را نگرفتی. و هنوز شوق و اشتیاقت در جو است. آن‌ها به دنبال جو و شور و اشتیاق نرفتند. آن‌ها دنبال چیزی رفتند که در وجودشان بود. چیزی که می‌لرزاندشان. اینجا بود که شوق به وجود آمد. در حقیقت آن‌ها با شوق پیش رفتند. نه برای شوق.

اشتیاق آن‌ها چه فرقی داشت؟ آن‌ها اشتیاق را در انجام کاری یافتند. نه انجام کاری را در اشتیاقشان. این حرف‌های بیهوده مربیان جدید دنیا که جز حرف زدن کاری ندارند را بریزیم دور. زندگی موفق‌ها را مطالعه کنیم. خواهیم دید که چطور یک چیزی را پیدا کرده‌اند و به دنبالش رفته‌اند.

 

 

فرق اشتیاق با دوست داشتن

شوق و اشتیاق یا شور بر اثر جو بوجود می‌آید. یعنی شما جوگیر می‌شوی. اصلا این چیز بدی نیست. روش استفاده‌اش می‌تواند مضر باشد.

اما دوست داشتن درونیست. شما چیزی را دوست دارید. حالا به چندین دلیل. گاهی به دلیل خاطره خوب از انجام کاری. گاهی تجربه خوب. گاهی حتی بی‌دلیل. اما در اثر جو نیست.

 

اشتیاق با تجربه و حال و هوای ما به شدت بالا و پایین می‌شود. اما علاقه و دوست داشتن بسیار سخت تغییر می‌کند. و معمولا هنگامی تغییر می‌کند که یا اتفاق بسیار شدید بدی بیافتد. یا به مرور موریانه‌های بدی بدنه علاقه شما را خورده باشند.

خودت را در موقعیتی تصور کن که کنار مخاطب خاصت هستی. می‌خواهی باهاش صحبت‌های خصوصی کنی و مطلب مهمی را بگویی. اما ناگهان متوجه ناراحتی‌اش می‌شوی. برخورد خوبی ندارد و دلت را آزرده می‌کند.

تو حرفت را نمی‌زنی. مدل رفتارت را کمی تغییر می‌دهی. شاید کمی باهم خشک برخورد کنید. و جو سنگین می‌شود. اما دوستش داری.

 

شوق و اشتیاق شما برای برقرار ارتباط و صحبت کور شد. اما علاقه شما کاسته نشد. اصلا هیچ ربطی به علاقه شما نداشت. فقط بخاطر جو رفتار خود را عوض می‌کنید. شاید خشک شوید شاید عاقلانه برخورد کنید و به دنبال حل مشکل برآیید. اما می‌دانید آن که کنارش هستید با همهٔ بداخلاقی که نشان داد همان است که قلبتان برایش می‌تپد.

 

این تفاوت شور و اشتیاق است با دوست داشتن.

 

بگذارید یک مثال دیگری بزنم

تصور کن علاقه‌مند به سبک خاصی از موسیقی هستی. یک روز حوصله نداری و می‌خواهی سبک دیگری گوش کنی. اصلا شور و شوقی برای گوش دادن به آن سبک را نداری. اما آیا واقعا دیگر آن سبک را دوست نداری؟

می‌بینی تفاوت علاقه و شور و اشتیاق اینطور است.

 

پس بجای اینکه به دنبال جو باشی. در کاری که استعداد و علاقه داری جوگیر شو.

 

چطور این علاقه را کشف کنی؟

شاید ناراحت کننده باشد اما بسیار سوال مسخره‌ای است. و این تقصیر ما نیست. تقصیر رسانه‌ها، سیستم آموزشی و … است. اینجا هم عده‌ای فرصت طلب از این ضعف ما استفاده می‌کنند.

گرچه تقصیر ما نبوده اما این مسئولیت ماست که اینطور نمانیم. تقصیر ماست اگر باز به همین اشتباه ادامه دهیم.

 

خیلی ساده‌ست. ما به چه علاقه‌داریم و در چه استعداد داریم. کاملا درون خودمان است. می‌دانم تبلیغ و جو‌های جدید خزعبلات به خورد ما می‌دهند. اما باور کنید دست ماست. کافی به درون خودمان بنگریم. خلوتی کنیم. مطمئن باشید پیدا می‌کنید. اگر هم واقعا نمی‌دانید چه کنید. این راه حل را انجام دهید.

یک کاغذ بردارید. دو قسمت کنید. بالای سمت راست بنویسید: «چیزهایی که دوست دارم» و بالای سمت چپ بنویسید: «هدیه‌های درونی که دارم».

حالا هرچه، از کار تا تحصیل و سبک زندگی که دوست داری داشته باشی سمت راست بنویس. کاغذ کم آوردی کاغذ بعدی. علایقت را خالی کن. ممکن برخی‌هاش شور و جو باشد و تو ندانی. اما مهم نیست. بنویس. در نهایت می‌فهمی کدام‌ها علاقه و کدام جو هستند.

 

 

بعد بیا سمت چپ و هدیه‌های وجودیت را بنویس. از توانایی‌هایی که داری. از روی دست راه رفتن تا توانایی و درک سخت‌ترین مسایل ریاضی. از استعدادهایت بنویس. ممکن است صدای خوبت باشد ممکن است نقاشی زیبا کشیدن باشد. از دویدن خوبت تا نفوذ در دل‌ها و دست پخت خوبت. هرچه استعداد و توانایی داری بنویس.

دلیل اینکه این ستون را هدیه گذاشتم همین است. تا هم استعداد‌هایت را پوشش دهی هم توانایی. هر هدیه‌ای که خدا، آفرینش و یا هرچه که می‌خواهی صدایش کنی در وجودت قرار داده‌است. این‌ها را بنویس.

 

وقتی تمام شد. قدری استراحت کن. شاید بهتر باشد یک روز بگذاری کنار باشد. اما بیشتر از یک روز نشود. شاید هم یک ساعت برایت کافی باشد.

 

 

بعد برگرد و نگاه کن. ببین اینهایی که دوست‌داری کدامشان واقعا علاقه بوده و کدامشان جوگیر شدی. بعد شوق و اشتیاقت را خط بزن. شوق و اشتیاق یک حس زودگذر که می‌توانی در هرچیزی برای خودت به وجود بیاری. همان کاری که رسانه‌ها و خیلی‌ از این جو دهنده‌ها تا الان باهات انجام دادند. تو را به چیزی سوق دادند که اصلا برات مهم نبوده و فکر می‌کنی که دوستش داری. اینجا مشخص خواهد شد.

 

 

حالا وجه مشترک هدیه‌هات با علاقه‌مندی‌ات مشخص است. این‌ها چیزهای هستند که هم یک هدیه درونی در رابطه با آن‌ها داری و هم علاقه داری. اینجاست که شوق درست شکل می‌گیرد. این‌ها چیزهایی هستند که می‌توانی دنبالشان بروی.

 

 

مثلا اگر دست پخت خوبی داری. خب یک آشپزخانه یا یک رستوران محلی است که پیشرفت می‌کنی. می‌توانی همین الان کارت را شروع کنی. از کم شروع کن و بیشتر یادبگیر و پیشرفت کن.

اگر در تدریس توانایی. یک زمینه از علاقه‌ات را دنبال کن و آن را تدریس کن.

 

خیلی سخت نیست. مسیر اینطور است. خیلی ساده شد نه؟

 

حالا یک سوال پیش می‌آید. خیلی از افراد مخصوصا مشاهیر برای رسیدن به چیزی با شوق کار می‌کردند. بلاخره شوق باید داشت یا نه؟

 

قبلش هم گفتم. شوق چیز خوبی‌ست اگر درست استفاده نشود مضر می‌شود. وقتی شما برای چیزی که علاقه‌نداری شوق داشته باشی یعنی جایی از کار می‌لنگد. این‌ها برای چیزی که دوست داشتند و می‌خواستند تلاش کردند. با اشتیاق به سمتش رفتند و تلاش کردند.

 

بگذارید داستان یکی از مشاهیر دنیا را باهم نگاهی کنیم. من ایرانی مثال نزدم چون خیلی وارد نیستم یعنی از مشاهیر هم عصر ما جز عده کمی بقیه به جاهای تاریک می‌رسیم. بعدم من مطالعه خاصی روی زندگی آن‌ها نداشتم. البته بجز کارآفرین‌ها. اما در مشاهیر منظورم سلبریتی‌ها ترجیحا کسی مثال می‌زنم که در کل دنیا مشهور باشد. اینطوری ملموس‌تر است.

 

 

زندگی آرنولد شوارتزنگر را تاحالا خواندی؟

ترمیناتور، کماندو، غارتگر و … فیلم‌های معروف او هستند. فرمانداری کالیفرنیا. قهرمان بدن‌سازی و تناسب اندام جهان. مطمئنا از نظر خیلی‌ها انسان موفقی است.

 

شوق و اشتیاق بسیاری برای همه این‌ها داشت. الان هم در یوتیوب کلیپ‌های خودش مثل له کردن هرچیزی توسط تانک شخصی آرنولد را گذاشته. اولین بار که دیدم برام جالب بود. آرنلود الان ۷۱ سال سن دارد (۱۳۹۷ خورشیدی). ولی ورزش بدنسازی را انجام می‌دهد. تیراندازی می‌کند. وقتی نگاه کردم با خودم مقایسه کردم دیدم. پسر من دارم راهی می‌رم که فکر می‌کنم دوست دارم. شوق و جو بسیار داشتم. برای چیزهایی که فقط جو بود.

آرنولد عاشق بدنسازی بود. عاشق بازیگری. و هرکاری که کرد دوست داشت. شوق و اشتیاقش بر اساس علاقه‌اش به وجود می‌آمد. می‌خواست چیزی باشد نه پولدار. تلاش کرد. توی یکی از ویدیوهاش می‌گفت من وقتی بچه بود از اتریش می‌خواست به آمریکا بیاد. درست در دو دهه رکود بعد از جنگ جهانی دوم به دنیا آمده بود. ولی بجای شوقش، علاقه‌اش را دنبال کرد. برعکس ما آن زمان رسانه‌ها خیلی قوی کار نکرده بودند. ابله‌های موفقیت نما همه جا به لطف شبکه‌های اجتماعی نبودند. که به ما پولدار شو پولدار شو تزریق کنند. یا رسانه‌ها و سیستم آموزشی بگویند، پول اخه، اهه، بده زشته و … .

 

در دوگانگی قرار داریم. کمتر کسی می‌گوید دنبال علاقهٔ درونی‌ات باش. دنبال هدیه‌ات برو.

 

 

آرنولد وقتی وارد آمریکا شدمدرسه می‌رفت و بعد تا عصر کارگر ساختمان بود. باشگاه بدنسازی ورزش می‌کرد. ساعت ۸ تا ۱۲ شب کلاس بازیگری و یک مدت حذف لهجه می‌رفت. به قول خودش ۶ ساعت می‌خوابید. بقیه‌اش را کار می‌کرد. مدرسه، کار، ورزش، کلاس. به امید صبح دولتش ننشسته بود. مثل خیلی‌ها.

 

برای همین به خیلی چیزهایی رسید که آرزوی خیلی‌هاست.

 

بله شوق و اشتیاق در راستای خواسته‌هایشان و هدیه‌های درونیشان دارند. تلاش برای علایق و توانایی‌هاشون. نه برای اینکه صرفا شوق انجام چیزی را داشته باشند. شوق یک احساس است که بعد‌ها به وجود خواهد آمد.

 

 

دنبال اشتیاقت نباش، دنبال هدیه و توانایی‌هایت برو.

چرا برای پیشرفت باید مطالعه کنیم؟

خیلی این حرف کلیشه‌ای را شنیدیم که «برای پیشرفت یا توسعه در هر چیزی باید مطالعه کنیم». اما تا به حال فکر کرده‌اید چرا؟

اول از هر چیز تکلیف این قضیه را حل کنم که تحلیل و حل کردن مشکل با استفاده از تفکر کردن حاصل خواهد شد. چه این تفکر فردی باشد چه جمعی. با حل کردن مشکلات و ارائه راه حل آن‌ها ست که ما پیشرفت خواهیم کرد.

اما چه چیزی باعث می‌شود تا تفکر ما تحلیلی شود؟ برای داشتن تفکر تحلیلی، مانند هر چیز دیگری باید تمرین داشت. مثلا شما برای آنکه بدنی عضلانی داشته باشید باید ورزش کنید و این کار را تا رسیدن به هدفتان دنبال کنید. سپس دوباره باید تمرین کنید تا در آن حالت بمانید. تفکر کردنی که به ارائه راه حل بیانجامد نیز از این قاعده مستثنی نیست. ما همه می‌توانیم حرکت کنیم اما چطور، با چه ریتم، با کمک چی و با چه روشی این‌کار را انجام دادن تبدیل می‌شود به نرمش و ورزش. همهٔ ما می‌توانیم فکر کنیم اما آیا همه ما درست فکر می‌کنیم؟

 

 

بگذارید ساده بگویم. ما می‌توانیم فکر کنیم که چه بدبختی بر سر ما آمده است، ما می‌توانیم فکر کنیم این مشکل را چگونه حل کنیم. از مرحله خشک شدن و در جا زدن به مرحله رسیدن به حل مساله نیاز به یک گذار داریم. برای هر حالت گذاری نیاز به یک سوخت و انرژی نیز داریم. حال این سوخت و انرژی برای فکر کردن و تحلیل مشکل اطلاعات است. از طرفی دیگر مهارت تفکر کردن نیز به کمک ما خواهد آمد.

 

 

مهارت تفکر کردن مثل تصور کردن، تحلیل کردن، تمرکز کردن و غیره است. اما برای اینکه مشکلی را حل نماییم باید این مهارت‌ها همراه با داده‌ها و اطلاعات ترکیب شوند، روی آن‌ها عملیاتی انجام شود (توسط مغز و اندیشه) تا راه حل‌هایی به ذهنمان برسد.

 

 

تا بحال شده که در مقابل یک مشکل ذهنتان مانند برگه‌ای سفید شود و هیچ چیز به ذهنتان نرسد؟

مطمئنا همهٔ ما به نوعی با مشکلات غیرقابل حلی دست و پنجه نرم کرده‌ایم. جالب است بدانید برای هر نوع مشکل و هر سطحی از آن نیاز به مهارت‌های بیشتر و مهمتر اطلاعات بیشتری است. پس ما برای حل مشکلات به این دو بخش نیاز داریم:

  • داده‌ها و اطلاعات
  • مهارت‌های ذهنی و فکری

اما آن‌ها را چگونه بدست آوریم؟ کافیست تا برای حل هر مشکلی یک جستجو کنیم، یک برنامه ببینیم و یا از کسی بپرسیم. آری این همان روش زود پاسخگو است. اما آیا برای همه مشکلات وجود دارد؟ با هر سطحی از آن؟ آخرین باری که یک راه حلی را برای انجام کاری از اینترنت یاد گرفته‌اید تا چند وقت یادتان بود؟ مخصوصا اگر در مورد چیزهای پیچیده مثل ریاضیات، یا حتی خیلی ساده‌تر یک نرم‌افزار باشد؟

 

این‌ها در حقیقت بسته‌های پیچیده شده‌اند که برای یک حل یک مشکل خاص توسط اندیشه کس/کسانی دیگر تهیه شده است. ما همه روزه از آن‌ها استفاده می‌کنیم در حقیقت از ابتدای عمر بشر این بسته‌های مشکل گشا وجود داشته است. از ساختن سلاح با سنگ گرفته تا ابزار و تکنولوژی. اما چه چیزی باعث شد که این ابزارها تغییر کنند؟ پیشرفت کنند و تا به امروز برسند و حتی باز بهتر شوند؟

 

خلاقیت. آری دوست خوبم خلاقیت است که از یک ابزار سنگی مدل‌های جدید بوجود آورد. سپس ابزارهای دیگر و دیگر و دیگر تا پیشرفت کرد و به اینجا رسید. من اینجا به دنبال بررسی E=mC2 و یا اختراع کامپیوتر نیستم. فقط یک خلاقیت کوچک. همان گام ابتدایی.

 

اما اطلاعات و داده چگونه به ما می‌رسد؟ روش‌های زیادی وجود دارد. مطالعه، دیدن، صحبت کردن، گوش دادن و دیگر روش‌ها. چیزی که مطالعه را نسبت به باقی روش‌ها یگانه می‌کند قدرت آن است.

شما با دیدن فیلم در حقیقت اطلاعات می‌گیرید، برای مثلا شما تلویزیون می‌بینید. آن برنامه بر اساس یکسری داده‌ها اطلاعاتی پالایش شده بوجود آورده و در اختیار شما می‌گذارد. این تقریبا در تمام روش‌های بالا یکسان است حتی در مطالعه، گرچه مطالعه معمولا خام‌تر است. اما تلویزیون یا هر چیزی در همین سبک تقریبا قدرت تفکر را از شما می‌گیرد. شما فقط هجم زیادی اطلاعات را وارد می‌کنید و ذخیره. چون انرژی شما صرف ذخیره و به خاطر سپردن می‌شود و معمولا ساعات طولانی پای آن جعبه‌های جادویی یا بهتر بگم امروزه تخته‌های جادویی می‌نشینیم دیگر توانی برای مغز ما نمی‌ماند تا تفکر کند.

 

رادیو نیز مانند تلویزیون است اما، چشمان ما را در گیر نمی‌کند برای همین انرژی بسیار کمتری می‌طلبد و شما باز فرصتی برای تجزیه تحلیل دارید گرچه بستگی به نوع برنامه دارد، اما در کل بهتر از تلویزیون است.

 

 

در مورد مباحثه این موضوع خیلی کمتر است و وضعیت بهتری خواهیم داشت. در حقیقت صحبت کردن یا گفتگو ما را درگیر می‌کند. ما مجبوریم از ذهن خودمان استفاده کنیم و اینگونه مهارت‌های ما افزایش پیدا می‌کند. اما برای مباحثه نیاز به اطلاعات و حتی دانش داریم. مباحثه به خودی خود ما را نمی‌پروراند، باور ندارید! جای دوری نمی‌رویم همین اطراف خود روزانه چقدر بحث می‌شنویم و می‌بینیم که افراد در حال گفتگو هستند و این افرادی که می‌شناسیم تقریبا راه به هیچ جایی نبرده‌اند. مگر عده خاصی که امیدوارم آن‌ها در دایره ارتباطی شما جای داشته باشند. در حقیقت مردم با اطلاعاتی صحبت می‌کنند و عدهٔ خیلی کمی با دانشی که به خوردشان داده‌اند. آن‌ها همان ذخیره کرده‌هایی که به خوردشان داده شده است از خود را تراوش می‌کنند. پس باز در اینجا ما پیشرفت نخواهیم کرد و توسعه پیدا نمی‌کنیم. در حقیقت ما به اندازه اطلاعات و دانش و مهارت‌های خود می‌توانیم توسعه پیدا کنیم. این‌ها مرز ما را تعیین می‌کنند اما لزوما همانقدر پیشرفت نمی‌کنیم.

 

مطالعه. مطالعه ساده حتی. چیزی که ذهن ما را درگیر می‌کند. وقتی ما می‌خوانیم تصور نیز می‌کنیم و هرکس از ما یک نوع تصور خواهد داشت. تصوری که زاده ذهن اوست و هرچقدر نزدیک بهم باشد باز منحصر به فرد خواهد بود حتی منحصر به فردتر از اثر انگشت هر کس. در مطالعه ما تحلیل می‌کنیم. اگر داستان باشد جلوتر را می‌بینیم (همان نیروی تصور). در کتاب‌های دیگر مثل کتاب علمی عمیق می‌شویم تا آن را تجزیه کنیم، سپس با تحلیل کردن آن مطلب را یاد می‌گیریم. شما در مطالعه ذهن خود را درگیر استفاده از مهارت‌ها می‌کنید و حتی مهارت‌های دیگر را بوجود می‌آورید. مطالعه چشمان شما را درگیر نمی‌کند بجز در نوشته و شکل‌هایی که شاید در آن باشد. گوش شما را در گیر نمی‌کند. حس شما تنها به ورق زدن یا لمس صفحه ویا استفاده از موس و کیبرد ختم می‌شود. همه چیز خیلی ساده‌است. نوشته با درون شما سخن می‌گوید. مستقیم ذهن شما را درگیر می‌کند و انرژی شما در قسمت‌های دیگر تلف نمی‌شود. بیش از ۹۰٪ انرژی شما در مغز شما و اندیشیدن مصرف خواهد شد. چیزی که بسیار از شما انرژی خواهد گرفت زیرا مغز ما مانند یک ورزشکار در حال استفاده از خود است و ذهن ما درگیر اندیشیدن و استفاده از مهارت‌های خود است.

 

 

برای همین است که وقتی شما ساعت‌های جلوی تلویزیون وقت تلف می‌کنید حس خستگی بدی دارید. اما ممکن است ساعتی یک مطلب سخت را بخوانید، اما از خستگی و بی‌انرژی بودن راهی رخت خواب شوید حتی اگر فقط چند ساعت از بیداری شما گذشته باشد.

 

 

مطالعه کردن به ما داده می‌دهد. اطلاعات روانه ذهن ما می‌کند و دانشی را منتقل می‌نماید. از طرفی دیگر ذهن ما را به چالش می‌کشد چه این چالش تصور باشد، چه تجزیه، چه تحلیل و بررسی، چه آینده نگری باشد و یا حتی رویا پردازی.

 

 

احتمالا عده‌ای از شما برایشان این سوال به وجود آمده است که اینترنت چطور؟ آیا مطالعه محسوب نمی‌شود؟ وب سایت خواند مطالعه است یا خیر؟

بگذارید همین‌جا یک مساله‌ای را روشن کنم این شبکه جهانی (که اینترنت یکی از بخش‌های آن است) در حقیقت دنیای مجازی است. درست مانند این دنیای واقعی که ما در آن زندگی می‌کنیم، دست کم قدری زندگی می‌کنیم. آنجا مطالعه می‌شود کرد، می‌توان خزعبلات خواند زیرا هرکسی به راحتی می‌نویسد، می‌توان فیلم دید و مانند تلویزیون استفاده کرد، می‌توان غرق در اخبار شد و سکته کرد حتی چند برابر بیشتر از رادیو و تلویزیون، می‌توان عنان از کف داد و هرچه بر لبانمان آمد جاری کرد. می‌توان در توهم غرق شد و هزاران هزار کار دیگر بصورت کاملا مجازی. سپس به خواب رفت و مانند معتادان دوباره به سوی شبکه‌های مثلا اجتماعی رفت. بله، شما می‌توانید در آن مطالعه کنید و شدت و پهناوری بیشتری هم دارد. چه برای مطالعه چه برای فیلم و چه برای اخبار و هر چیز خوب و بد دیگر. انتخاب با شماست.

 

 

 

خب تا اینجا فواید مطالعه برای افزایش مهارت فکری و ذهنی، افزایش اطلاعات و دانش را فهمیدیم. حالا می‌دانیم با افزایش این مهارت‌ها ما می‌توانیم رشد کنیم. زیرا مشکلات را می‌توانیم حل کنیم. مهارت داریم، اطلاعات و دانش داریم. ذهن ما ورزیده شده‌است و افکار ما پخته. اندیشیدن ما همچو تیغی برّان موشکافانه همه چیز را تجزیه و تحلیل می‌کند.

 

 

در حقیقت مطالعه بهترین ورزش برای ذهن و فکر است. مطالعه برای سلامتی جسمی مغز ما نیز مفید است.

 

 

پیشنهاد برای کسانی که نمی‌دانند از کجا شروع کنند.

از کتاب‌های داستان آغاز کنید. اگر فیلمی دیده‌اید مانند هری پاتر یا هابیت یا حتی ارباب حلقه‌ها، کتاب داستان آن را بخوانید. شما یک دنیای زیباتر و بسیار بزرگتر از فیلم را تجربه خواهید کرد.

فراموش نکنید فیلم تصور کارگردان و عوامل آن فیلم از برداشتی از داستان اصلی است. در حالی که داستان اصلی یک روایتی گفته شده از نویسنده که شما با تخیل خود خواهید دید.

چگونه زندگی کنیم؟ – رسالت زندگی خویش

رسالت زندگی خویش

هنر زندگی کردن، چیزی که سال‌هاست اندیشه ما انسان‌ها را درگیر کرده است.

 

این مدل را تصور کنید:

صبح بلند می‌شویم، یک روز دیگر آغاز شده و حالا می‌خواهیم کمی متفاوت باشیم. اما در پایان روز همچنان مانند قبل هستیم و به سوی رختخواب می‌رویم، سپس درجای خود دراز می‌کشیم و با هزار فکر و خیال غلط می‌خوریم تا درنهایت از فرط خستگی ذهنی خوابمان می‌برد. دوباره صبح بیدار می‌شویم به امید روز تازه و تغییر و همچنان در نهایت به همان ترتیب به خواب می‌رویم. سپس آنقدر این سیکل ناقص ادامه پیدا می‌کند تا بعد از مدتی خسته و فرتوت می‌گردیم.

تقریبا همهٔ ما این مدل زندگی را تجربه کرده‌ایم و می‌کنیم. با هر سبکی که زندگی کنیم. این یک سیکل ناقص است، یک چرخهٔ بی‌پایان و ناقص که هربار تکرار می‌گردد. هربار با کلی امید و آرزو به خواب می‌رویم و صبح را تا شب تلاش می‌کنیم اما همچنان در این چرخه گیر کرده‌ایم.

 

اما مشکل از کجاست؟

شاید متوجه این قضه نشده باشیم که این چرخه می‌تواند کامل شود می‌تواند چرخه‌های دیگری بوجود آورد اما تا زمانی که ما هیچ‌وقت به خود جرات برخورد با تازه‌ها را ندهیم در همان حالت فعلی خود گیر خواهیم کرد. اشتباه نکنید مشکل حالت موجود و فعلی ما نیست. بگذارید یک سناریو را باهم مرور کنیم:

 

تصمیم می‌گیریم یک زندگی خوب داشته باشیم. ثروت خوبی داشته باشیم، محل کار عالی و همه چیز حتی با جزئیات. بعد هر روز به دنبال آن هستیم و بهش فکر می‌کنیم دوباره دنبالش می‌رویم و سپس در نهایت باز همانیم.

چرا؟ مشکل دقیقا آنجاست که ثروت، خوشبختی و … همگی خیلی کلیشه‌ای هستند. حتی با تمام جزئیاتی که برایش متصور شویم. خیلی‌ها پس از سالها تلاش و کسب ثروت باز هم وقتی سر صحبت را باز می‌کنند احساس می‌کنند یک چیز خیلی مهم کم است. تند نرویم! مشکل عشق و عاطفه هم ندارد از این لحاظی که ما فکر می‌کنیم هم خوشبخت است. اما خودش می‌گوید که چیزی بسیار مهم نیست.

 

بله ثروت، قدرت عشق و … همه خوب است و در حقیقت باید باشد، هرکسی هم که به شما گفت این‌ها خوب نیست، اعتنا نکنید چون یا مشکلی دارد، یا خودش در خفا و دور از شما حسابی ثروت دارد مثل خیلی از کسانی که دعوت به سقوط می‌کنند ولی همیشه خودشان در بالای قله نشسته و حسابی می‌خورند.

 

Moment

 

مشکل بیشتر ما آنجاست که نمی‌دانیم چه می‌خواهیم باشیم. مشکل آنجاست که ما به دنبال زندگی هستیم دریغا که همین لحظاتی که زندگی می‌کنیم، زندگی هستند تمام لحظاتی که به دنبال چیزی می‌گردیم همان زندگی ما هستند.

 

«آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم»

 

در حقیقت ما رسالت زندگی نداریم. یا آن را پیدا نکرده‌ایم و یا اگر هم پیدا کرده‌ایم جرات حرکت به سمت آن را نداریم. زندگی ما چیست؟ چرا؟ چگونه؟ این‌ها پاسخهایی دارند که ما را به یافتن رسالت و دلیل زندگیمان نزدیک می‌کنند.

هرکسی دنیایی دارد. هرکسی یک داستان بزرگی است که باید با دستان خودش آن را بسازد. آنچه که دنبالش باید باشیم خود زندگی نیست بلکه مقصود و دلیل زندگی است. و ما اشتباه به دنبال زندگی هستیم. زندگی در دستان ماست زندگی همین لحظات است همین لحظه، هم اکنون که چشمانتان به این نوشته‌ها خیره شده و آن را می‌خوانید. این‌ همان زندگی است. زندگی را باید ساخت نباید جست. زندگی پیداست زندگی از لحظه تولد ما بوجود می‌آید و ما با پیدا کردن رسالت زندگی خود آن را می‌سازیم. وقتی می‌دانیم که زندگی ما چیست و چرا. آنگاه به دنبال آن می‌رویم و زندگیمان را می‌سازیم.

 

رسالت زندگی همیشه یک مسیر است. هدف جزیی از آن مسیر است. یکی رسالت زندگی‌اش سفر است، دیگری یافتن و دستیابی به تازه‌ها، آن یکی به دنبال کتاب‌ها و علوم است، کسی دیگر به دنبال کمک به انسان‌ها و هم مسیرش به دنبال کمک به محیط زیست، در گوشه‌ای شخصی به دنبال نوشتن است که با قلم و یا تایپ کردن زندگیش را می‌سازد، آن سوتر دختری به دنبال احساس و عشق حقیقی است و با مهربانی با حیوانات و انسان‌ها و کمک به دیگران جای بهتری را برای زندگی می‌سازد، در جایی دیگر پسری به دنبال زیبایی‌ها می‌رود و با دستانش می‌نوازد یا نقش می‌زند، آنسوی جهان پیری برای رهنمود انسان‌ها گام برمی‌دارد و با کمک‌های کوچک تجربی و ذهنی و احساسی اطرافیانش را به سوی انسانیت سوق می‌دهد و زندگیش را می‌سازد، هزاران هزار و میلیاردها میلیارد زندگی آمده و خواهند آمد. این‌ها تنها مثال‌هایی کوچک بودند.

همه و همه نه از ثروت گریزان بودند، نه به دنبال بدبختی رفتند و یا «نه» به ارتباطات گفتند، گرچه ممکن است رسالت هرکس خیلی متفاوت‌تر باشد و خیلی از این‌ها مانند ثروت در زندگیش جایی نداشته باشد. اما ما از آن دسته نیستم یا دست کم فعلا نیستیم.

 

اما تفاوت آن‌ها با ما چیست؟

آن‌ها نه عجیب و غریبند نه چیزی دارند که ما نداریم. آن‌ها رسالت زندگیشان را پیدا کرده‌اند و مسیرشان مشخص شده است. در مسیرشان گام برمی‌دارند. هرچه که آنان دارند ما نیز داریم فقط آن‌ها گام برداشته‌اند بجای آنکه به دنبال زندگی باشند به دنبال دلیل زندگی بودند تا زندگیشان را بر اساس آن بسازند.

 

فراموش نکنیم که چیزی که گم نشده نیاز به گشتن و پیدا کردن ندارد. زندگی در دستانمان است. در حقیقت ما با ساختن زندگیمان خودمان را می‌سازیم. پیدا کردن خودمان باشد هنگامی که گم شده‌ایم! اکنون که گم نشده‌ایم بهتر است که خودمان را بسازیم و در مسیری که یافته‌ایم یا می‌یابیم گام برداریم.

 

قبل از هرگونه هدف گذاری بیاییم رسالت و دلیل زندگی خودمان را بیابیم. وقتی ندانیم از زندگی چه می‌خواهیم هرگونه هدف‌گذاری اشتباه است. اگر موفق نشویم عمری را تلف کرده‌ایم و اگر موفق بشویم همچنان گمشده‌ای داریم. درست مانند آن است که رسالت و کشش درونی ما در شرق باشد ولی ما با سرعت هرچه تمام‌تر در جهت غرب گام برداریم، حتی کلی قله در غرب فتح کنیم همچنان دلمان، روان، روح و اندیشه‌مان جای دیگری است.

 

 

پس بیایید رسالت زندگیمان را بیابیم. پس از آن هرچه تلاش کنیم در مسیر زیبای خودمان است و هرگونه شکستی برابر است با تجربه و نتیجه در مسیر خودمان و هرگونه موفقیتی، خوشبختی لذت بخشی است.

 

رسالت هرکس منحصر به فرد است گرچه در مسیرتان همراهان زیادی را خواهید یافت. فراموش نکنیم که در دو قسمت از مسیر تنهاییم، ابتدا و انتهای آن، در ابتدا چون گامی برنداشتم و یا گام‌های کمی برداشتیم کسی را نمی‌بینیم، سپس آهسته آهسته افراد را در مسیر خواهیم دید. در نهایت وقتی به پایان مسیر می‌رسیم یک مسیر شخصی و خاص پیدا می‌شود آنگاه اولین گام‌ها در آن مسیر گامهای ما خواهد بود و ما مسیری تازه را رقم خواهیم زد. در حقیقت مسیر زندگی بی‌پایان است و ما در یک مسیر عمومی یک راه تازه یک مسیر نو را کشف می‌کنیم و پیشتاز مسیر خویش خواهیم بود.

 

 


رسالتتان چیست …

سرزمین اندیشه کجاست؟ ما کجای آنیم؟

اندیشه یا تفکر و یا هرآنچه که بنامیدش، بخشی جدا نشدنی از زندگی روزانه ماست. روزانه ساعت‌ها ما به تفکر و اندیشه می‌پردازیم، حتی همین لحظه شما در حال تفکر کردن هستید، هر لحظه و در هرجا این ذهن ماست که به سوی بینهایت‌ها پرواز می‌کند. اما زندگی روزمره پر و بال آن را چیده و از طرفی تنبلی و ترس‌های ما راه بازپروری و حرکت را بر روی ما بسته است. خب لابد فکر می‌کنید یعنی چه؟ بله همین فکری که در موردش در حال خواندن هستید. بگذاری خیلی راحتتر بگویم، ذهن ما خیال پرواز دارد ولی روزمرگی آن را به سوی خود می‌کشاند. حساب‌ها، کار، درس، خوراک، پوشاک، لوازم، صحبت‌های دیگران و هزاران هزار چیز دیگر این تفکر را به بند می‌کشد. اندیشه‌ای که برای پرواز کردن آفریده شده، خود را درگیر مسایل پیش پا افتاده‌ی زندگی می‌کند. در حالی که اندیشه برای حل مشکلات راه حل می‌سازد باید توجه کرد که برای چه چیزی راه حل خواهد ساخت، آیا آن مشکل ارزش دارد یا خیر؟! برای مثال کسی که برای گرفتن حال دیگری، وقت و انرژی خود را تلف می‌کند تا جوابی دهد دفعه بعدی که دندان طرف بشکند، خب این مدل تفکر کردن جز اتلاف وقت، انرژی و عمر چیز ندارد. اما آیا این فرد با کسی که برای کمک به همنوع و یا کودکان بی‌سرپرست فکر می‌کند تا کمکی بهتر و جامعه‌ای سالمتر بسازد یکسان است؟ به طور یقین پاسخ خیر است!

 

گفتیم زمان، تفکر زمانبر است و می‌دانیم وقت طلاست، نه طلا که از طلا بسیار ارزشمندتر است چون در ارتباط مستقیم با عمر و زندگی ماست. وقتی اندیشه جاری می‌شود، زمان ما را می‌گیرد، زمان با ارزش ما و چه جالب که خود اندیشه نیز بسیار ارزشمند است. جالبتر آنکه که این دو سرمایه حساب می‌شوند، سرمایه‌هایی که در جریانند و شریان حیاتی زندگی ما را شکل داده‌اند. اندیشه و زمان (عمر).

 

پس ما با تفکر کردن در حال زندگی کردن هستیم و می‌دانیم که این فکر دایمی هرگز از کار نخواهد افتاد مگر آنکه زمان ما پایان پذیرد. حالا باید خیلی دقیق‌تر به موضوع بنگریم و بسیار حساس‌تر انتخاب‌های فکری انجام دهیم. به هرحال در انتها شما نتیجه خواهید گرفت چه در فکر زخم زبان باشید چه در فکر مهربانی. آن لحظه که نتیجه خود را در بر می‌گیرید چه احساسی دارید؟ و آن وقت به چه چیز جدیدی فکر خواهید کرد؟ یادمان باشد که به روش‌های انتخابی خود عادت خواهیم کرد و عمر و زندگی خود را با آن شکل خواهیم داد. پس بگذارید با عادت‌های زیبا آن را طی کنیم. لحظه‌ای که زندگی خود را پس از سال‌ها نگاه می‌کنیم چه می‌بینیم؟ و آن لحظه که تصویر خود را در بازتاب آیینه و یا آبی زلال می‌نگریم، به چه فکر خواهیم کرد و چه خواهیم دید؟

 

آیا زندگی خود را برپایه افکار بی‌ارزش بنا کرده‌ایم و حالا جز یک انسان فرسوده که نفرت از خود و دیگران در درونش غلیان می‌کند نیستیم؟ و یا اکنون حس رضایت با لبخندی زیبا بر چهره ما نقش خواهد بست؟

بله دوست من، این اندیشه است که با دایمی شدن مسیرش ما و زندگی ما را شکل می‌دهد، پنداری که گفتار و کردار ما را می‌سازد. جهت بخشی به آن و زدودن پلیدی‌ها از آن هرچه که دشوار باشد ارزشش را دارد.

نکته پراهمیت اینجاست که زمان و اندیشه دارای ارزش خام هستند و بار آن ارزش را ما تعیین می‌کنیم. بار زشت، منفی و بی‌ارزش یا باری زیبا، مثبت و ارزنده، همه‌ی این‌ها در دستان ذهن ماست. ما نمی‌توانیم افکار را از خود دور کنیم اما می‌توانیم به آن جهت بدهیم.

 

در واقع من خیلی موافق ایده‌ی تفکر مثبت و منفی نیستم، همیشه مثبت نگریستن همانقدر احمقانه‌است که همیشه منفی نگریستن است. ما جریان فکر داریم نه محصول فکر، اندیشیدن خودش مولد است و محصول نیست و منظور من از مثبت و منفی بودن همان تفکر درست و نادرست یا با ارزش و بی ارزشت است. ارزش افزوده اندیشه‌های ما هنگامی رخ می‌نمایند که زمان نسبتا زیادی را به خود اختصاص داده باشند. در حقیقت تفکر منفی و مثبت مکمل یکدیگر هستند و شما باید از هر دو استفاده کنید. خوش‌خیالی و بدخیالی مطلق ما را در توهمی بی‌پایان غرق خواهد کرد. شما هنگامی که شروع به جهت دادن افکار خود کنید، شخصیت خود را شکل می‌دهید.

 

پس جهت دهی درست به ذهن و اندیشه می‌تواند ما را به ناشناخته‌ها برساند و بر ارزش خود ما و عمرمان بیافزاید.

اکنون فرا گرفتیم که

اندیشه همواره جاریست.

این ما هستیم که باید به اندیشه خود جهت بدهیم و سکان دار آن هستیم.

اندیشه و تفکر زمان ما را می‌گیرد و ما هستیم که این دو سرمایه را مصرف می‌کنیم.

 

حالا دیگر سرزمین اندیشه را می‌دانیم کجاست. در درون ما، در هستی ماست. افکار بهم پیوسته و تفکرات از هم گسسته که در شریانی بی‌پایان غوطه‌ور هستند و ما سکان دار کشتی ذهنمانیم. ما هستیم که با راندن این کشتی دنیای اندیشه‌ها را در می‌نوریدم. همه نوع موجی در این سرزمین جاریست از موج‌های بد تا موج‌های خنثی، از موج‌های راه برنده و سرعت دهنده تا سونامی‌های تخریبگر. اینکه ما حواسمان را جمع کنیم و از موج‌های منفی نکات را بگریم و خطرها را دریابیم، تا به سوی سونامی نرویم و بر موجهای مثبت برانیم در اختیار ماست. اگر سکان این کشتی را رها کنیم، در نهایت خیلی جای دوری نخواهیم رفت، فقط دور خود می‌چرخیم و حتی ممکن است یک سونامی خطرناک کل کشتی ما را واژگون نماید.

 

پس دوست خوبم، بیا تا در آن سرزمین برانیم و برانیم و برانیم. تا به سرزمین‌های تازه‌تری از این دنیای اندیشه برسیم، بله، این سرزمین اندیشه خود دنیایی پر از سرزمین‌های مختلف و بی‌پایان است.

 

یادمان باشد آن لحظه که زمان ما پایان می‌پذیرد و عمرمان به آخر می‌رسد، کشتی ما در آنجا لنگر می‌اندازد و مانند جزیره‌ای استوار در این سرزمین ماورایی استوار می‌گردد، جزیره‌ای که دیگر هیچ موج و سونامی‌ای آن را تکان نخواهد داد. آن لحظه ما هستیم که به دست‌آوردهای خود می‌نگریم و آن دست‌آورد اصلی آن است که ما به چه تبدیل شده‌ایم و اولین نگاه ما به کشتی لنگر انداخته‌ی اندیشه و ذهن خودمان است. و آن لحظه غایی نگریستن با چه احساسی روبرو خواهیم شد؟ آیا حسرت حرکت نکردن مسیر را خواهیم خورد؟ و یا با لبخند رهسپار رهایی خواهیم شد؟

 

آن لحظه غایی نگریستن با چه احساسی روبرو خواهیم شد؟ آیا حسرت حرکت نکردن مسیر را خواهیم خورد؟ و یا با لبخند رهسپار رهایی خواهیم شد؟

 

فراموش نکنیم که پس از ما این کشتی خواهد بود و تاثیر خود را هرچقدر اندک بر این آفرینش خواهد گذاشت. حال با خودتان است که اثر خود را چگونه و در چه راهی برجای بگذارید و در کجا لنگر انداخته باشید که دیگران آن را ببینند.

بیاندیشیم …

 

 

زندگیتان پِلاس

به آسمان بنگر

   چند وقت است که به آسمان ننگریسته ای؟ آسمان از دیرباز برای ما آدمیان نماد آزادی و آزادگی بوده است. زمانی که آرزوی پرواز برای ما رویایی بود و خدایانی که در اساطیر سیطره خود را بر آسمان داشتند تنها آنان توانایی گام گذاشتن بر آسمان را داشتند. از دیرباز این نیلگون دوست داشتنی برای ما آدمیان مقدس بوده به طوری که برای دعا دستهایمان به سوی آسمان باز می شده است و همچنان نیز دعاهای ما رو به آسمان گسترده بر فراز ما است، این مقدس نیلگون برای ما نعمت باران را ارزانی و نسیم فرح بخشش را بر روی زمین ما به حرکت وا میداشت. هزاران سال از قدم نهی ما نخستین مخلوقات هوشمند(تر) زمینی می‌گذرد، اما همچنان آسمان خودش را همانطور زیبا و استوار حفظ کرده است. علاوه بر این‌ها آسمان نیلگون و گاهی رنگارنگ ما چنان گره‌ای با سرشت ما خورده است که نگاه به آن ما را سرشار از احساسات گوناگون خواهد کرد، گویی که تاریخ و احساسات کهن آفرینش بازمانده از نیاکان را، بر تن نحیف آدمی روانه می‌کند. آسمانی که شاهد رشادت‌ها، ستم‌ها، عشق‌ها، جنگ‌ها و همه خوبی‌ها و بدی‌های ما انسان‌های خودخواه بوده و خاطرات و تاریخ ما را در خود نگاه داشته است. کافی است با نگریستن به آسمان افکار خودمان را آزاد کنیم و احساسات را رها تا با برخورد آن دو، به دنیای جدید ورود پیدا کنیم.

 

   بله این آسمان زیبای ما که در روز نیلگون است و در شبِ تاریک پرده از راز نهانی خود بر می‌دارد تا ستارگان و ماه را نمایان کند، پر از حس‌های شگفت از دیرباز بر بالای زمین ما غوطه ور است. این نیلگون خوش سرشت نعمتی است که ما سالیان سال است بر بالای سر خود داریم و متاسفانه خیلی از ما از نگریستن به آن، خود را بازداشته ایم. روی صحبت من با خودمان است با کسانی مانند خودم که زندگی شهری شلوغ و پر از غوغا، ما را از لحظه ای تفکر و تدبر برای خودمان بازداشته است. ما را به موجوداتی تبدیل کرده که نهایت و غایت خود را در سریعتر کار کردن می‌جوید و وقتی برای بازنگری خودش، اندیشه و احساساتش نمی‌گذارد. کسانی هستیم منتظر بهانه‌ای تا کاری بهتر و مفید انجام دهیم ولی همزمان به دنبال بهانه‌ای هستیم تا کاری انجام ندهیم که بهانه برای اهمال بسیار و برای انجام اندک است.

 

   حال که ما بهانه تراشی داریم چه بهتر که بهانه‌ای برای تفکر بر خود بیابیم، و من به شما بهانه کهن سال را معرفی می‌کنم، کهن سالی که در روز نیلگون و در شب تاریک است، و بی پرده و پروا ما را به غرق شدن در خود دعوت می‌کند. آسمان.

 

   نگریستن به آسمان برای من و با اطمینان کامل، دست کم برای عده بسیاری از شما فرح بخش است. اگر تاکنون به آسمان فقط در حد دیدن وضعیت هوا نگریسته‌اید، ازتان دعوت می‌کنم که اینبار با دقت و با احساس به آن بنگرید. برای نگریستن به آسمان کافیست تا در فضای بیرون سر خود را بالا بگیریم و خیره به آن گردیم. شاید تکه ابری ببینم، شاید تمام آن را ابری، گاهی پر از ستاره و گاهی خورشید که در دور دست می‌درخشد (البته که نگاه مستقیم به خورشید جز آسیب به چشمانتان ثمری نخواهد داشت). اینبار با دقت نگاه کنید و خود را با افکار خویش غرق در آسمان کنید، نمی‌دانم که به چه فکر خواهید کرد اما فکر خود را آزاد کنید. من به شخصه با نگاه کردن به آسمان حس غریبی تجربه می‌کنم و جنون را در افکارم میابم، جنونی که آزادی بخش است. کافیست تا خود را برای آزادی آماده کنید و از دریچه آسمان به آن بنگرید. شما لایق آزادی اندیشه خود هستید، شما لایق بازبینی خودتان هستید، برخی افکار پوسیده، برخی ناقص‌اند، برای خانه تکانی خود باید آماده شوید و این آمادگی را می‌توانید از آسمان بزرگ هدیه بگیرید، کافیست با رها نمودن افکارتان به هنگام نگریستن به آسمان آنها را بازبینی کنید و آرزوهایتان و خاطراتتان را، اندیشه و عقایدتان را جلا دهید و بنگرید به آنچه که تا کنون بود و شما غافل بودید.

 

افق

 

   زیبایی دیگری که از نیلگون کهن سال ما پیداست لحظه در آغوش گرفتن معشوقه قدیمی‌اش زمین پاک ما است، لحظه‌ای که نامش را افق نهاده‌ایم. این لحظه زیبا شوربختانه برای ما شهرنشینان غافل از طبیعت ناپیداست، که ساختمانهایی بس بلند و سر به فلک کشیده آن را پوشانده و چهره نگون بخت خود را که نمادی از شلوغی و پراکندی و بی اعتنایی به معنا است بر ما نمایان کرده اند. زمانی معماری و زیبایی بود و گاهی ساختمانی بلند زیبایی بخش افق می‌شد، ونگهی اکنون از سر حسد، باقی آنها قد برافرشته‌اند تا خود را بر ما بنمایانند. بگذریم که دیگر هنر معماری در بیشتر ساختمان‌هایمان خاموش شده است و فقط غول‌هایی سر به فلک کشیده مانند خاری از زمین روییده‌اند. شاید برای همین است که هم عشق در این دوران و در این شهرهای غول‌پیکر گمگشته و حسد روز افزون، ما انسانها را به جان یکدیگر انداخته است. شهرهای بزرگ دیدن عشق آسمان و زمین را از ما ربوده و به دیدن بدنهای زشت ساختمانهایش عادت داده‌اند. راه ما تسلیم شدن نیست، کافیست سر خود را بالابگیریم و بر آسمان چشم بدوزیم، آنگاه با هدایتش از این آشفته بازار خارج شویم و در دور دست، در طبیعت پاک، آن عشق پاک را بنگریم. لذت بردن از این پدیده از طبیعت و آفرینش، همان لذت بردن از لحظات عمر گران‌بهایمان است.

 

آسمان شب

 

   و شب، ستارگانی که سالیان مدیدی راهنمای نیاکان ما بودند، در دریا و در خشکی. و ماه که روشنگر شب‌های آنان بود. ستارگانی که بیشتر آنان درآلودگی نوری شهر گم می‌شوند و باید آنها را در طبیعت بکر جستجو کنیم. اما همین اندک پیدایی کافیست تا شب‌ها در خلوت خویش به آن بنگریم و افکار خود را جلا و نفسی تازه دهیم.

 

   در ادامه می‌خواهم پنج نکته زیبا از نگریستن به آسمانمان را برای شما بازگو نمایم:

۱. درخواهید یافت که هیچ مرزی وجود ندارد.

   هنگامی که نگاهتان به آسمان بی کران گره خورَد، خواهید یافت که مرزی وجود ندارد. هیچ مرزی برای شما نیست و هیچ سقفی برای ذهن شما وجود ندارد. افکار خودتان را از زنجیر گذشته و قفلهای آینده رها خواهید کرد. مرزی برای ما نیست، مرزی برای اندیشیدن ما،مرزی برای تصورات ما و مرزهای موجود فقط توهمات خودمان و دیگران است که ما را محدود کرده است در حالی که طبیعت نامحدود است.

 

۲. حس زیبایی را در وجود شما زنده خواهد کرد.

   در آسمان خبری از تبلیغات انسان‌ها، شرکت‌ها و سیاست‌های پلید انسانی نیست. کسی نیست که از ذن خود و یا از سود خود زیبایی را برای ما تعریف کند. آنجا همه چیز زیباست، آسمان نشان خواهد داد که طبیعت زیباست، رود، دریا، جنگل، کوه، بیابان، صحرا، همه و همه زیبایند، ما نیز جزیی از این زیبایی عظیم هستیم. در اینجاست که درخواهیم یافت همه‌ی انسان‌ها زیبایند، هرکس به نحوی، و این دروغ پلید که زیبایی را برایمان تعریف کرده است از ما دور خواهد شد. زیبایی که چهار چوب خاصی دارد و جز این زیبا نیست فقط برای سود عده‌ای بنا شده است. و زندگی، زندگی زیباست که ما از زیبایی آن غافلیم، هنر زندگی کردن را باید آموخت. و زیبایی زندگی را در آسمان به آسانی خواهیم دید.

 

۳. خودتان را باز خواهید یافت.

   افکار آشفته ما هرگز آرامش نمی‌یابند، که هرگز کم نخواهند شد مگر با رسیدگی به آن‌ها. آنه‌ا جزیی از ما هستند، نگذاریم تبدیل به سرطانی بی درمان شوند. نگریستن به آسمان ما را به خود باز خواهد گرداند. آرامش و تفکری که به ما دست خواهد داد، فرصتی است غنیمت که خود را بازیابیم و اندیشیدن را آغاز. اینبار تفکرات ناقص را تکمیل و مضرات را دور بیاندازیم. اهداف خودمان را روشن و مسیر را انتخاب کنیم. تا خودمان را دریابیم.

 

۴. پرسشهای خود را طرح کنید و پاسخ دهید.

   پرسهایی که شاید هرگز به ذهنتان خطور نکرده یا سوالاتی کهنه که هرگز وقتی برای اندیشیدن برایش نداشتید. اکنون وقت آن رسیده تا با خود صادقانه برخورد کنید و برای خود وقت بگذارید تا پاسخ بسیاری از پرسش‌ها را بدهید و پرسش‌های جدید را برای ادامه زندگی خود مطرح نمایید. پرسشهایی مانند، از کجایم و به کجا می‌خواهم بروم و اکنون در کجای راه قرار دارم. پرسش درباره آفرینش و طبیعت و پرسش‌هایی درباره خود و زندگی.

 

۵. می‌توانید آرزو کنید و آرزوهایتان را مرور کنید.

   ما انسان‌هایی هستیم که با آرزوهایمان زندگی می‌کنیم. در این هنگام است که می‌توانیم آنها را مرور کنیم. برخی از آنها دیگر برای ما ارزشی ندارند و برخی دیگر را بدست آورده‌ایم. وقت آن است تا خانه‌ای بتکانیم و آرزوهای کهنه بی ثمر را دور ریخته و آرزوهای تازه‌ای برای خود بسازیم. سپس اهداف خود را در مسیر آن قرار دهیم.

 

 

از شما دعوت می‌کنم تا به آسمان بنگرید.