تیتر ندارم اما حرف مهمی برای گول نخوردن از دست ثروتمندنماها دارم

زیستن پلاس اصلا راجع‌به پول و ثروت نیست. شاید برخی جاها چیزهایی بگویم که که ربط داشته باشد اما نه هدف زیستن پلاس است نه هدف و تخصص من پولدار کردن دیگران است. این نوشته فقط به عنوان یک یادآور و اشتراک تجربه و اطلاعات مفید است تا دیگران هم به فکر فرو روند قبل از اینکه پولشان را جای اشتباهی تسلیم کنند. درست که قرار است قسمتی از پولمان را روی خودمان سرمایه گذاری کنیم اما هر آموزش و هر مربی و کلاس و دوره‌ای سرمایه‌گذاری نیست همانطور که هر حساب بانکی حساب پس انداز نیست چه برسد به سرمایه‌گذاری.

 

امروز با خودم فکر می‌کردم که این همه راجع به پولدار شدن حرف می‌زنند واقعا پولدار هستند؟ نمی‌خواهم حرف‌های کلیشه‌ای برنم اما لازم می‌دانم با خودم تکرار کنم. به هرحال هرچیزی که کلیشه شده باشد حتما دلیل محکمی داشته.

فکر کردم واقعا این کسایی که حرف مایه داری می‌زنند چقدر پولدارند؟ مثلا یکسری‌ها از ماشین خوبشان مثل بنز و پورشه و ب‌.ام‌.و حرف می‌زنند یک سری‌ها عکس خانه‌های خفن و ویلاهای آنچنانی می‌گذارند اما واقعا انقدر پولدار هستند که اینکار را نکنند ولی پولدار باقی بمانند؟ یعنی تبلیغ زرد نکنند اما پولدار باشند.

شاید این کلیشه تفاوت پولداری و ثروتمندی واقعا درست باشد. یا کسی را سراغ دارم که می‌گفت من عاشق ماشین لندکروزر هستم اما با اینکه پولش را دارم نمی‌خرم چون به اهداف بلندتر فکر می‌کنم. تا اینجا درست بود اما هدف بالاترش ربطی به میزان پولش نداشت یعنی همانقدر هم کافی بود که هدفش را به دست آورد یا دست کم در مسیرش بیافتد. یا یک حرف احمقانه می‌زنند که می‌گویند ماشین نخرید ضرر است. بله ماشین خرج دارد، قیمتش وقتی کار کند از صفر بسیار کمتر می‌شود و اگر کیلویی بخری ممکنه ضرر کنی. همه درست است اما در کشوری که ماشین هر پنج سال از رده خارج می‌شود و قیمت بالایی ندارد. در کشوری که استاندارد و چرخه محصول دارند نه کشوری که ماشین ۵۰ سال پیش به عنوان ماشین روزمره استفاده می‌شود. و می‌دانیم که هرچیزی که از دور انداخته نشود به خاطر تورم قیمتش افزایش می‌یابد البته به صورت نسبتی نه رابطه مستقیم. در کشوری کاربرد دارد که اقتصاد رانتی و فاسد ندارد. خودمانیم اقتصاد کشور ما کاملا فاسد شده است حالا تو دوست داری هی بگو نه مثبت باش. نه عزیزم مثبت بودنی که یادت دادند سبک زندگی کبک هست. یعنی کله در برف به خیال خود همه چیز خوب است. در حالی که مثبت اندیشی واقعی یعنی از بین بدی‌ها بتوانی راه خوب را پیدا کنی. همانطور که همین حالا خیلی‌ها هستند که با این اقتصادی که فاسد شده و در حال تغییر است، درست کار می‌کنند. همان‌هایی که کله خود را زیر برف نکرده‌اند. اما همان توصیه اشتباه کافی بود تا چندین نفر کلی سود از دست بدهند. کاملا معلوم بود که اگر هم چیزی باشند فقط همان قدر اندکی پول از فروش جمع کرده‌اند یعنی درنهایت فقط یک فروشنده هستند نه یک بیزینس من نه یک آدم کسب و کار. مشکل آنجا شروع می‌شود که یک فروشنده به جای یک مشاور کسب و کار صحبت می‌کند. فکر می‌کند چون خودش انجام داد و حال کرد بقیه هم باید انجام دهند.

 

برای من آن سال ذهنیتی پیش آمد مخصوصا که من با در چند پروژه تقریبا سنگین و تخصصی عمرانی کار کرده بودم. آن ذهنیت این بود که یا آن‌ها دربارهٔ هدفشان دروغ می‌گویند یا اصلا چیزی از بیزنس یا همان کسب و کار بلد نیستند. دروغ می‌گویند چون تا الان مسیری را که می‌گفتند هدفشان در آن است پیش نرفته بودند، در حالی که نیاز به پول زیادی نداشتند. یا بدتر اینکه آنها نمی‌دانند بیزینس چیست.

می‌دانی هر دو دسته وجود دارند هم دروغگوها هم نادانان (در کسب و کار البته). ازبین این‌ها تعدادی هم احتمالا هستند که در مسیر درست باشند ولی من هنوز ندیده‌ام.

 

بگذار نکته تلخ و حقیقتی را بگویم:

در ایران پولدار با باج، رانت، پارتی، لابی و انواع کارهای ناجور زیاد داریم بسیار زیاد. اما پولدار درست هم داریم. و این یعنی پول یک وسیله است و وسیله نه چیز بدی است نه خوب. حتی من به شدت معتقدم خیلی هم خوب است و واقعا برایم جز بسیار مهمی از زندگی است. چون وسایلند که کار و زندگی ما را آسان می‌کنند و باعث پیشرفت ما می‌شوند. از طرفی هم می‌دانیم که هرجا سودی باشد آدم سودجو و سو استفاده کننده هم وجود دارند و کشور و فرهنگ ما متاسفانه جای باز برای این‌ها گذاشته.

ولی قرار نیست ما هم چون خیلی‌ها فاسدند از این ابزار استفاده نکنیم و بدمان بیاید یا حتی ما هم فاسد شویم. این همه انسان شریف و خوب ثروتمند وجود دارند. من خیلی فکر کردم از بین این همه که می‌گویند ثروتمند باش، نمی‌دانم پولدارشو، نشو، حرف بزن، نزن و هزارتا چیز دیگر کدام را باید گوش کرد.

اول از همه باید بگویم من به این جمله زیبا علاقه‌مندم و باور دارم:«فقط احمق‌ها هرچه می‌خوانند باور می‌کنند.» (البته در دیالوگ اشاره به روزنامه داشت) حالا این را به باقی جاها و رسانه‌ها ربط بدیم. مثلا هرچه می‌بینند، هرچه می‌شنوند (این دیگه خیلی مهمه) و در هرجا از تلویزیون تا سایت و شبکه‌های اجتماعی و هزاران مثال دیگر.

 

پس لطفا احمق نباشیم حتی این نوشتهٔ من. خودم هم وقتی بازخوانی می‌کنم با نقد می‌خوانم با اینکه باور کامل به نوشته‌ خودم دارم.

 

اولا آن‌ها بگویند پولدارند و با انواع قصر و ماشین نشان بدهند دلیل بر پولداری آن‌ها نیست چه برسد به ثروتمندی. می‌دانم چه فکر می‌کنی یک پورشه و فراری و بنز و غیره کلی قیمت دارد. آری دوست عزیزم اما فقط چند میلیارد آن هم با پول همین حالا یعنی آبان ۱۳۹۷ خورشیدی. قبلتر خریده باشند بعضی‌هایش به میلیارد هم نرسیده بود. و باور کن همین الان هم چند میلیارد پولی نیست کافی به آپارتمان ۱۰۰ متری وسط شهر تهران نگاه کنی ببینی چند شده است.

خب خب خب قبل از اینکه با مشت و لگد و شاید سلاح سرد و گرم به جانم بیافتی یادآوری کنم من فقط فکرهایم را در این پست می‌نویسم و اینجا وبسایت من است 🙂 می‌دانم راضی نشدی اما گفتم صبر کنی تا یک دید تازه به تو بدهم و بدانی چرا این حرف‌ها را می‌زنم.

 

نیلینگ میرداماد

 

سال ۱۳۹۰ من به کارهای عمرانی پیوستم به عنوان یک جوجه مهندس که هنوز با تنبلی درس می‌خواند و مشغول کار شده بودم. البته مانده بود تا فارغ التحصیل شود. اما سال ۹۲ بود که از سبُک کاری به کارهای سنگین‌ رسیدم و باز به عنوان کار‌آموز اما نه بی‌تجربه، کارآموز در یکی از پروژه‌های تخصصی بزرگ و شخصی بودم. (برای کسانی که می‌خواهند بدانند:‌ پروژه تحکیم گود به روش نیلینگ و انکراژ همراه با پایل و زهکشی سنگین بخاطر قنات زیرش بود. اسم کارفرما را نمی‌گویم چون نمی‌دانم راضی است یا نه.) گود بطور متوسط ۱۷ متر عمق داشت (زمین شیب داشت) و فقط هزینه گودبرداری و تحکیم آن حدود یک میلیارد تومان بود. تمام این‌ها جدای از هزینه کارگاه کارفرما، ماشین آلات، میکرو پایل و … که همگی این‌ها تازه مرحله ابتدایی کار بودند یعنی حتی به شروع ساخت نرسیده بودند.

 

نیلینگ وزرا

پروژه نیلینگ و انکراژ خیابان وزرا (شرکت سارنگ)

 

ما بعد از تحکیم گود از آنجا رفتیم اما برای دریافت حسن انجام کار حدود ۸ ماه بعد برگشتیم. در مرحله‌ اولیه اسکلت بودند و طبقه همکف تازه تمام شده بود یعنی از منفی ۱۷ به سقف همکف رسیده بودند. توی جلسه و خوش و بش‌ها متوجه شدم که هزینه تا همینجا برای کارفرما بیشتر از ۷ میلیارد بود. البته مطمئن نیستم با کل اسکلت یا فقط تا همکف را منظورشان بود. به هرحال این داستان برای سال ۹۲ بود و قرارداد برای سال ۹۱. این کوچکترین نمونه از این کارها بود. و این کارفرما جز معمولی‌هاست که تازه این یکی از پروژه‌هایش بود.حالا شما حساب کنید آن موقع پورشه هر مدل، بنز و … چقدر بود.

بله عزیز، بله گرامی، هرکسی بیاد بگه پولدارم و ماشین و خانه نشان بده دلیل نمی‌شود که تو باور کنی پولدار است یعنی ۱۰ میلیارد آن زمان هم پولی نبود و الان که دیگر هیچ:)

خب این‌ها در نهایت ما را به اینجا رساند که پولدارهای ایران تعداد زیادی به خاطر رانت و پارتی و رشوه و … به وجود آمدند و عده‌ای هم با فروش خیلی چیزهای دیگر از جمله خودشان. اما، مهم اینجاست که یکسری‌ها هستند که از روش درست پول دار شدند و واقعا ثروتمندند. این‌ها کسانی هستند که باید مربی و معلم شما باشند. کسی که سنی از آن گذشته و تجربه کافی دارد. در طول زمان ثابت کرده است که راهش را بلد است با آنکه شکست فراوان خورده.

حالا در بین کسانی که می‌خواهند پولدارتان کنند ببینید کدامشان واقعا پولدارند و مهمتر که از چه راهی پولدار شده‌اند. اصلا می‌خواهی فقط فروشنده باشی یا یک پرزنتر؟ می‌خواهی فقط بفروشی و پول جمع کنی یا یک کسب و کار راه بیاندازی؟ حواست باشد که به بلاف‌ها و خالی‌بندی‌ها گوش نکنی. اصلا گوش نکنی

خیلی سادست پیدا کردن پارتی باز و رانت خوار یا پول بگیر از مردم و پولدارشو از پولدار واقعی. البته نه در همه موارد ولی در این مدل‌هایی که می‌بینید به راحتی تشخیص می‌دهید.

کافیست ببینی که کدامشان تخصص دارند و کاری تخصصی می‌کنند. حالا یا تخصص علمی بوده یا فقط کسب و کار مثل تولیدی مثل خدماتی و هرچیزی که به صورت تخصصی نه صرفا مدرکی دنبال شده است. و مهمتر اینکه به جز خالی بندی و بلاف‌های ابلهانه باشد. مثلا بیایند بگویند من با فروش گوشت خوک در ایران پولدار شدم. خیلی خنده دار است سوای جرم بودن، مصرفی در ایران ندارد و اگر باشد بسیار کم است پس به راحتی می‌شود فهمید چقدر خالی بندی است. و شاید خنده دار باشد اما تا همین قدر تابلو خالی می‌بندند منتهی چون با فکر پول و ثروت مخاطب کور شده است نمی‌فهمد. بیا و ما کور نباشیم و از پول ما پولدار نشوند.

اگر غیر از تخصص پولدار شده بود. بدانید جایی از کار می‌لنگد. یا پارتی و رانت و چیزهایی است که در فکرت می‌آید. یا ارث، ترقی زمین و مال اموال مرده‌ای بوده و یا کلاهی برداشته است. یا در آخر دروغ می‌گوید. همین، یک خالی بند حرفه‌ای است.

 

کسی نه از وب سایت راه انداختن پولدار شده است نه از تبلیغ کردن خودش در جاهای مختلف. کسی که کاری دارد تخصصی دارد می‌تواند با تبلیغ و و وب سایت و … پولدار شود. در غیر اینصورت اگر واقعا پولدار شد بدانید کارش بو می‌دهد. بله گوگل، فیس بوک و خیلی‌ها در ایران کارشون وب سایت که پولدار شدن اما بخاطر وبسایت نبوده اگر نمیدونی بهتره مدل بیزینسشان را بررسی کنی نه کار وبسایتشان را.

 

احتمالا یک داستان معروف خارجی که چندسالی است تو کشور ماهم پخش شده شنیده‌اید. یک فردی سایتی (یا تلفن و هرچیزی دوست دارید بگویید) راه انداخته بود و می‌گفت که من راز پولدار شدن را می‌دانم. و ۹۰ روز دیگر آن را به کسانی که از پیش خریده باشند خواهم گفت. هزینه این راز ۱۰ دلار است. خیلی‌ها می‌خرند و درنهایت بعد از ۹۰ روز می‌گوید راز من همین بود. شما رازهای دیگری دارید خوشبحالتان 🙂

 

در دام کلک ۱۰ دلاری نیافتیم. از بین این‌ها کسی را پیدا کنید مسیری را طی کرده است و پولداریش طی سال‌های زیادی ثابت شده است. یعنی دنبال ثروتمندان بگردید و از آن‌ها مشورت بخواهید. خیلی‌هاشان حتی با روی باز می‌پذیرند.

 

من باشم به دنبال بازرگانان موفق که اسمشان را هم نشنیده‌اید می‌روم، یا دنبال سازندگان بزرگی که می‌شناسم می‌روم (بلاخره یکی از آنها هست سالم باشد 🙂 ).

تو هم هرکه بهتر می‌دانی را بجوی.

کسی ثروتمند است که اگر تمام پول، ثروت، سرمایه و ارتباطاتش را بگیری باز هم می‌تواند پیشرفت کند و ثروتمند شود. برای همین اگر می‌خواهی بفهمی آیا طرف ارزش وقتت را دارد کافی که او را بدون سرمایه و ثروت و رابطه‌هایش در نظر بگیری. اگر به نظرت آمد که نمی‌تواند دیگر برگردد و فقط در یک فرصت خاص پولدار شده است. دورش را یک خط قرمز خوشگل بکش و برو. زندگی، وقت و پولت بیشتر از این‌ها ارزش دارد.

 

ستون پروژه میرداماد

 

راستی من می‌خواهم متخصص‌تر بشوم و کسب و کارم را پیشرفت بدهم. برای همین می‌خواهم روی مارکتینگ کار کنم مخصوصا بخش تبلیغ البته تبلیغ درست نه تبلیغ زرد. تو هم اگر بیزینس داری اولا تخصصی کار کن، پیش رفت کن و البته کسب و کار داشته باش، دوما روی مارکتینگ کار کن (نه فقط بازاریابی – نمی‌دانم کدام شیر پاک خورده‌ای مارکتینگ را در ایران بازاریابی ترجمه کرد). اگر هم حوصله نداری دست کم روی بازار هدفت کار کن و از تبلیغ هدفمند استفاده کن. هدفمند و قوی. نه تبلیغ زرد. مطمئنم که جواب خواهی گرفت.

امیدوارم هم من، هم تو، پیشرفتی که به دنبالشیم نه فقط آرزو داریم را لمس کنیم. و آن‌ها هم به راه راست هدایت شوند 🙂

۵ کاری که انجام دادم و حال بهتری پیدا کردم

دو روز پیش برای اینکه حالم گرفته بود سعی کردم تا کاری انجام دهم بلکه از این حالت نالان خارج شوم. تنها کاری که باید می‌کردم فکر کردن به چیزهایی بود که حس و حال مرا بهتر کنند. اما فایده‌ای در پی نداشت. برای همین نشستم و با خودمی کمی فکر کردم، چه چیز حس بهتری به من می‌دهد؟ چه چیز در این روزهای اجباری که زمان در دستان خودم نیست مرا خشنود می‌کند؟
پس از تفکر و تامل بسیار به هیچ چیز خاصی نرسیدم، چرا؟ چون اصلا حوصله هیچ کاری را نداشتم (البته هنوز هم خیلی از این حس دور نیستم). به هر حال توانستم خودم را از قید و بند فکر کردن تا حدی رها کنم، افکار آسیب رسان در اجباری ترین روزهایی که از طرفی ستمگری دیگر در زمان روا داشته شده است و صد البته که به ستمگر نباید هدفش را داد به خصوص ستمگری در زمان. این ستمگر برای ازبین بردن عزت نفس‌ها و اختیارها کاربرد دارد تا خرد کند و با تمام نیروی خود و اتفاقاتی که به واسطه آن به وقوع می‌پیوندند ما را زیر سلطه خود نگه دارد. می‌خواهد فکر و مغز ما را درگیر نماید و زمان برباید تا خودش زنده بماند، مانند زالویی که از خون میزبان زنده است، این ستمگران با خوردن زمان و اندیشه زنده هستند.

 

اما ما می‌توانیم در بدتیرن چیزها بهترین ها را بیابیم. همانطور که می‌توانیم راه خویش را باز بیابیم. زیرا که این نیز بگذرد. من هم خودم را آزاد کردم و گذاشتم جریان اراده و اتفاق ترکیب شوند و مرا در مسیر به راه بیاندازند. برای همین به سرعت به انجام کارهایی که دوست داشتم رسیدم. و آن کارها را در ادامه برای شما بازگو خواهم کرد. کارهایی که می‌توانند حس شما را هنگامی که نمی‌توانید کاری انجام دهید و درمانده هستید بهتر نماید.

 

۱. نوشتن به خود یا آنکه دوستش دارید.

کاری که کردم این بود، پنجره جدید باز کردم و شروع کردم به نوشتن. در انتها به قدری رها شدم که قلبم با تندی و بدون هیچ سنگینی می‌تپید.
شما نیز کافیست قلم کاغذی بردارید یا یک پنجره جدید از نرم افزار موردعلاقه نوشتن خود را باز کنید. انگشتانتان را گرم کنید و بنویسید. می‌پرسید چه بنویسیم؟ هیچ چیز! به چه فکر می‌کنید؟ به هیچ. فقط بگذارید انگشتانتان بلغزند و یا ضربه بزنند. نیاز نیست مسیری طی کنید بگذارید خودشان رها و آزاد بنویسند، هرچه که باشد تخلیه می‌شود، مسیر ندهید، با جریان برید و در آن غوطه‌ور گردید.

 

۲. نقاشی کردن

نمی‌دانم شما چقدر به نقاشی علاقه دارید ولی اگر مانند من کمی خط خطی می‌کنید، بهترین زمان است تا مانند من فقط کمی خط بکشید و در نهایت تمام بی‌حوصلگی‌هایتان را در خط خطی‌ها و یا در نقش‌های زیبایی که خلق می‌کنید شست و شو دهید و رها شوید. پس از این کار همانند یک چشمه زلال غلیان کنان و در عین حال آرام خواهید بود.

 

۳. رفتن، رها شدن و فقط راه رفتن بدون هدف، از مسیر لذت ببرید.

تا کی می‌خواهید مسیری مشخص را بروید؟ تا کی می‌خواهید سوار ماشین شوید و در شهر از یک مسیر به مسیر دیگر و یا پیاده برای کاری مشخصی بروید؟
این بار فقط لباس بپوشید، یک لباس راحت، فقط بروید و بروید. مسیر خودش ساخته خواهد شد. آنقدر که خستگی بر شما چیره شود. یک جا نمانید. به جایی بروید که دوست داریم و از آنجا مسیر را شروع کنید.

 

۴. فعالیت ریتمیک بدنی همراه با موسیقی

خب اولین چیزی که به ذهن شما خطور خواهد کرد همان حرکات موزون و رقص است. این کار را برای خودتان انجام دهید. اینبار خودتان در مقابل خودتان هستید. اگر هم مانند من باشید حرکات موزون شما در رقص پا و شادو زدن غوطه ور خواهد شد. پس از گذشت اندک زمانی است که تخلیه خواهید شد و این شمایید که برای خودتان بودید.

 

۵. باز کردن کشوها و انبار قدیمی و دور ریختن بی‌خودی‌ها و آزاد شدن از خیلی قید و بندها.

بله کشوهای خود را بیرون بریزید، انبار را نیز اگر کوچک است و وقت گیر نیست. آنگاه هر آنچه که دیگر نیاز نیست و یا تلخی دارد را به زباله دان بسپارید. دو دل نباشید رهایشان کنید تا رها شوید. آن‌هایی که نوستالوژیک هستند را بنگرید و نگه دارید هر آنچه برای شما لذت بخش است. خیلی از این چیزها تاریخ زندگی شما هستند و این شمایید که با نگریستن به آن‌ها در افکار خود غرق خواهید شد و آنگاه است که از خود خواهید پرسید، چه بودم و چه شده‌ام؟ حالا چه می‌خواهم بشوم؟ و به آن‌ها پاسخ خواهید داد درحالی که پر از انرژی برای ادامه زندگی هستید.

 

همین پنج کار بسیار ساده و پیش پا افتاده می‌تواند شما را همانند من از بسیاری از کرخی‌ها و افتادگی‌ها نجات دهد و روحیه‌ای پر انرژی برای شم بسازد.

 

شما چه پیشنهاد می‌کنید؟

امید داشتن واقعی چیست؟

امیدوار واقعی

امید داشتن در هر فرهنگی مورد ستایش قرار گرفته است، اما آیا همگی امیدوار واقعی هستیم؟ اصلا امید واقعی داشتن چیست؟ چگونه است؟

امید داشتن خوب است اما هرکسی امید واقعی ندارد. امیدواری واقعی مقطع زمانی ندارد، مهلت پایان ندارد و روی چیز خاصی بنا نیست. بلکه روی یک فلسفه پیش می‌رود. امید داشتن به یک رخداد و یک چیز نمی‌تواند واقعی باشد چرا که ممکن است آن اتفاق نیافتد و یا بصورتی دیگر ظاهر شود که خوش آیند ما نباشد. بگذارید یک مثال ساده بزنم: کسی امیدوار است تا با اصلاحاتی که انجام شده وضعیت بهتری پیدا شود. اگر پیدا شود امیدش به مراد تبدیل می‌شود و اگر نشود چه؟ نا امید می‌شود و خیالاتش از بین می‌رود.

درحقیقت امیدواری باید به فلسفه باشد باید پویا باشد که نه با رسیدن به چیزی مراد شود و نه با نرسیدن از بین رود. امیدواری واقعی آن است که وقتی همه چیز ثابت کردند که باختید که هیچ چیز نیست و همه چیز هم برعلیه شماست، شما همچنان به امید آینده‌ای بهتر تلاش می‌کنید. دقت کنید تلاش می‌کنید. امیدوار واقعی تلاش می‌کند. تلاش. نمی‌نشیند تا صبح دولتش بدمد.

کسی امیدوار واقعی است که از سد امید به روزها و آینده بهتر نیز گذشته باشد. کسی که تلاش می‌کند تا دنیا و هستی را هرچقدر کم جای بهتری برای زندگی خودش و انسان و موجودات کند. کسی که هرگز تسلیم نمی‌شود و امیدوارانه به مبارزه و به تلاشش برای آمدن نیکی ادامه می‌دهد.

آیا شما امیدوار واقعی هستید؟

چند نفر امیدوار واقعی در اطراف خود می‌شناسید؟

سربازی و روزگار سخت – دلنوشته

   روز برفی زیبای امروز و سختی اتلاف وقت سربازی. انگار هرگز راهی نیست، روزهای تکراری با آدم‌هایی که شاید اکثر آنها ندیدنشان برای دست کم برخی از ما بهتر باشد. امروز یکی از آن روزها بود. روز زیبایی که با موقعیت‌های بد، نا زیبا شد. درحالی که شاید در یکی از بهترین مکان‌های ممکن دوران خدمت خود را بعد از ۲۷ ۸ سال سن سپری می‌کنم، همچنان عده‌ای هستند که دیدن آن‌ها برایم کمی عذاب آور است. اشتباه نکنید، منظورم فرمانده یا حتی یک نیروی رسمی نظامی نیست. اینجا بخشی از نظام است ولی کارمند هستند.

 

اما آن عده کدامند؟

سربازان

اولین عده سربازانی هستند که عمرشان به دست عده‌ای بی‌فکر افتاده و متاسفانه جرات دفاع از خود هم ندارند. دست کم افسران یک کمی زبان برای دفاع از خود دارند ولی سربازان بخصوص سربازان صفر نه. البته تنها حسن آنها اینست که معمولا در سنین بسیار پایینتر راهی سربازی شدند. اما بدترین نقطه ضعف هم همین سن پایین آن‌هاست که این روزها سن تکامل عقل در ایران به شدت افزایش یافته و شاید آن هم بخاطر کمبود مطالعه مطالب درست و ازدیاد مطالب هجو و بیخود است که ذهن ما را پر کرده است. متاسفانه اکثر سربازها این روزها اقدام به خودزنی و روی آوردن به مواد مخدر بیش از حد می‌کنند و اگر فکر می‌کنید که مواد مخدر در پادگان‌ها وجود ندارد باید بگویم اگر می‌خواهید دارو و مخدر ببینید و تنوع هم داشته باشد کافیست یک هفته در پادگان‌ها رفت و آمد کنید.
بچه‌هایی را می‌بینم که بخاطر مشکلات خانوادگی، مشکلات رابطه‌ای و … اقدام به خودزنی می‌کنند. مشکلات روانی بیداد می‌کند به خصوص بین سربازان صفر و باز هم به تخصصی تر در بین سربازان پاسدار. سربازانی که در پاسدار خانه‌ها هستن و برجک‌های سرد بی‌روح تقریبا هر ۴ ساعت یک بار انتظار آن‌ها را می‌کشد تا دمی باهم در توهم باشند. سربازهایی هم هستند که خانواده‌های خود را داغدار کرده‌اند حالا یا با خودشکی موفق یا با آسیب‌های جبران ناپذیر. پسران کشور درحالی به سربازی اعزام می‌شوند که کوچکترین اطلاعی از مکان آموزشی خود ندارند و تا آخرین روز آموزشی اکثر آنها از سرنوشت یگان خدمتی خود بی‌خبر هستند. قبلا من یک جزوه‌ آموزشی برای آشنایی با دوره آموزشی سربازی و نکات مهم آن تهییه کرده‌ام که اکنون می‌فهمم حتی برای دوره یگان خدمتی نیز مفید است به خصوص بخش‌هایی که نکاتی درباره مشکلات عاطفی و روابط شخصی و مواد مخدر نوشته‌ام. پیشنهاد می‌کنم این پست را بخوانید و جزوه  را در اختیار سربازان و مشمولان اطراف خود که میشناسید بگذارید.

 

کارمندان (رسمی)

دومین دسته کارمندانی هستند که روزمرگی از وجود آنها می‌بارد. کارمندانی که شما در اداره‌های دولتی به وفور می‌یابید. البته نه همه آن‌ها، خیلی رُک بگویم اینجا انسان‌های بسیار شریفی نیز وجود دارند که وجودشان واقعا نعمت است برای نوع بشر. اما اکثریت دیگر خیر. نمی‌دانم مشکل از نان است یا آب؟ یا مکان یا خودشان. اینجا بازدهی ساعت کار میانگین ۱ دقیقه‌ام نیست. البته مقصر شاید خود افراد نباشند، من یبشتر تقصیر را گردن نان مفتی می‌اندازم که آن‌ها را پرورانده است. فیش های حقوقی برای کارمندان رسمی که اکثر آن‌ها دارای بیش از یک فیش حقوقی هستند. کسانی که از ساعت ۶نیم صبح تقریبا حاضرند و تا ساعت ۸ صبح را به میل صبحانه در سلف‌های مختلف و استراحت صبح‌گاهی در محل کار می‌پردازند. سپس تا ساعت ۱۰ به گفتگو و یا چرتی دیگر می‌پردازند، سپس حدود ساعت ۱۱نیم الی ۱۲ به میعادگاه شکم روانه می‌شوند. بعد از آن به استراحت تا ساعت ۱۴ خواهند پرداخت و ساعت ۱۵ الی ۱۶ هم به فکر رفتن هستند که البته ساعت ۱۶ ردیف ردیف به سوی سرویس‌ها و پارکینگ خودروهای خود قدم برمی‌دارند.

 

همیشه سعی کردم که این صحنه‌ها مرا به یاد کارتون‌ها و یا فیلم‌های عصر انقلاب صنعتی بیاندازد مانند فیلم عصر جدید چارلی چاپلین اما نتوانستم زیرا در آن هنگام افراد ماشینی کار می‌کردند و بازدهی وجود داشت اما اینجا کمتر از یک تنبل سه انگشتی بازدهی وجود دارد. البته‌ عده‌ای نیز هستند که تا ساعت ۱۹ به اضافه کاری یا به قول خودشان به اضافه خوابی می‌پردازند. از حق نگذریم عده معدودی نیز کار می‌کنند که در شمار این حجم به حساب نخواهند آمد.

 

در هر صورت دیدن کسانی که جز پول درآوردن یا بقول خودشان آب باریکه‌ای هدفی ندارند کمی زجر آور است به خصوص که با این اوصافی که شد، بطور متوسط بالای ۴ میلیون و بعضا برخی مدیران بیش از ۱۰ میلیون و حتی بسی بیشتر در جیب خود روانه می‌کنند. کسانی که در کمتر عده‌ای از آنان خوشی نمایان است و لذت آنها هم حتی برای من درک کردنی نیست. واقعا آیا آنها زندگی زیبایی دارند و لذت می‌برند؟

 

به هرحال من مسیر خودم را ادامه می‌دهم و امیدوارم بیشتر به سمت اهدافم سوق پیدا کنم در حالی که در ایست زندگی یعنی دوران اجباری به سر می‌برم. با همه این اوضاع نباید نا امید بود. باید تلاش کرد تا بهتر بود و از کمترین امکانات و زمان بیشترین بهره را جست.

 

من می‌توانم

ما می‌توانیم

 

زندگیتان پلاس