زندگی بهتر، آرامش بیشتر، همواره پیشرفت

تلاش، رسیدن یا نرسیدن. مسأله این نیست!

تلاش، رسیدن یا نرسیدن. مسأله این نیست!

تلاش تلاش تلاش

یک کلمه تحریف شده همیشگی! به خصوص که الان حرف خیلی‌ها شده، تلاش کنید تا برسید! درست مثل اینکه بیان و بگویند که برو تا برسی! خب به کجا؟ رسیدن به کدام مکان؟ کدام هدف؟ تلاش درست چطوری است؟ (نمی‌دانم شاید سودی برایشان داشته باشد.)
بله بله! هدف گذاری! باید هدف داشت، این دوره کمتر کسی پیدا می‌شود که آرزویی نداشته باشد. هدف همان آرزویی است که عاقلانه بهش نگاه کردیم، موهومات را جدا کرده‌ایم، منطق را در نظر گرفته‌ایم و به یک جمله معلوم رسیده‌ایم. جمله معلوم یعنی جمله‌ای که درش هیچ مجهولی نداشته باشیم. برای مثال من می‌خواهم یک برنامه نویس در زمینه سیستم عامل شوم و در شرکت فلان کار کنم یا می‌خواهم یک کسب و کار در زمینه بسته بندی راه بندازم با فلان قدر سرمایه در فلان جا از فلان زمان. این‌ها یک جمله معلوم هستند، ولی من می‌خواهم یک برنامه نویس معروف شوم یا می‌خواهم یک کاری راه بندازم برای خودم. فقط یک آرزو هستند. آرزو هم بر جوانان و پیران عیب نیست، در کل نه تنها عیب نیست بلکه کاملا آرزو نیاز اولیه یک هدف است. حالا این هدف شما می‌تواند مستقیم خود آرزویی باشد که تبدیل به هدف شده است یا این هدف مشتقی از آرزو و یا حتی بدون ربط مستقیم به آن باشد. (در مورد هدف هم بعدا خواهم نوشت).

 

تلاش هم درست مثل آرزو مثل خیال کردن و فکر کردن است. یک حرکت لازم است (بسیار لازم و ردخور هم ندارد) اما تلاش خالی درست مثل آرزو است و البته بسیار ملموس است. مثل دویدن بی دلیل. برای چه می‌دویم؟ برای تمرین؟ برای سلامتی؟ برای مسابقه؟ برای رسیدن به جایی؟ و … . الکی دویدن بلاخره یک سودی دارد اما تلاش الکی کردن مطمئنا غیر از فرسودگی برای شما سودی نخواهد داشت. یک زمانی من هم موافق تلاش دایمی بودم و هنوزم موافق تلاش کردن درست هستم. اما دیگر فقط تلاش الکی کردن یا به قولی زور زدن الکی هیچ جایی برایم ندارد. تلاش شما را در یک حرفه، یک مسیر یا یک روش می‌سازد، قوی‌تر می‌کند اما وقتی هدف ندارید مطمئناً نمی‌دانید از کجا سر درمی‌آورید، هر کجا ممکن است بروید، و این تلاش نیست که باید رهایش کرد که به جایی شما را برساند. بلکه آن جریان است، جریان است جریان زندگی است که با رها کردنش می‌توانید لذت ببرید. تلاش کردن بدون هدف دقیقاً مثل دویدن است در یک مسیر غلط، شما با تمام وجود بدوید، خب شما در یک مسیر اشتباه رفته‌اید درست مثل دویدن برعکس مسیر مسابقه، هرجایی خلاف مسیر رفتن هم کار خوبی نیست، شاید متفاوت باشد اما آیا واقعا مفید است؟ بحث من نگاه و تفاوت از نگرش دیگران نیست که بگویند شما آدم متفاوتی هستید، منظور من این است که شما برای خودتان چه تفاوتی را ایجاد می‌کنید؟ آیا در مسیر خلاف جهت مسابقه دویدن شما را نفر اول می‌کند؟ (فرض بر این است که شما در مسابقه برای مقام آوردن شرکت کرده‌اید).

 

مثال دیگری که برای زندگی خیلی طبیعی‌تر از دویدن است مثال ورزش‌های رزمی مبارزاتی است (ورزش‌های رینگی)، شما توی یک رینگ مسابقه هستید و مشکلات زندگی مقابل شما، هر حرکت شما، هر ضربه شما هر رقص پا هر تکان خوردن شما، انرژی مصرف می‌کند. حالا فکر کنید وقتی زنگ را می‌زنند شما بجای رفتن به سمت حریف دور خودتان بچرخید و برای هوا مشت بزنید، لگد بزنید، بپرید چپ بپرید راست، گارد بگیرید بهترین فنون و حرکات قشنگتان را اجرا کنید. آیا حریفتان چیزی می‌شود؟ خیر بلکه خودتان را فقط خسته کرده‌اید و کار را برای حریف راحتتر. کافی است یک مشت نه چندان محکم به شما بزند، مطمئن باشید ناک اوت خواهید شد! چون دیگر توانی برای مبارزه ندارید، توانی برای ایستادگی ندارید، همه توانتان را خرج هوا کرده‌اید!

 

زندگی و مشکلات زندگی هم بسیار شبیه یک مبارزه هستند، یک مبارزه همیشگی. شما باید مثل یک مبارزه حرفه‌ای تک تک حرکات، ضربات، جا خالی‌ها و دفاع‌هایتان حساب شده باشد. مطمئن باشید که حریف شما هم همینکار را خواهد کرد. پس فکر کنید، بله مبارزه ذهن فعال می‌خواهد، خصوصا مبارزه با مشکلات زندگی. تلاش بی وقفه و بی هدف مساوی خواهد شد با ناک اوت شدن. همه ما درست مثل خود من این حس را تجربه کرده‌ایم که آخر چرا؟! من که همه‌ی تلاشم را کردم پس چرا هیچ اتفاقی نیافتاد! ما تلاش کردیم ولی برای هوا.

 

باید نقشه کشید، از قبل آمادگی ذهنی داشت، تلاش درست کرد مطمئنا نتیجه خواهیم گرفت. و وقتی می‌گویم نتیجه می‌گیریم منظورم مثل افرادی نیست که وعده پوشالی تلاش و بردن را می‌دهند. نتیجه می‌گیریم یعنی فقط کتک نمی‌خوریم، بلاخره دوتا ضربه هم می‌زنیم! ما ممکن است نتیجه مساوی بگیریم، ممکن است ببریم و حتی ببازیم اما نتیجه‌ای پر بار داریم. حتی در صورت باختن یاد گرفته‌ایم که کجا اشتباه بود، کجا ضربه نباید می‌زدم، کجا باید دفاع می‌کردم کجا باید حمله می‌کردم و کجا باید جاخالی می‌دادم! در حالی که وقتی بیهوده تلاش کرده باشیم بدون نتیجه می‌بازیم. نمی‌فهمیم چه شد، چه یاد گرفتیم، حتی اگر هم مبارزه با مشکلات را حالا با هر شانس یا معجزه‌ای ببریم هرگز نخواهیم فهمید که مشکلات خودمان کجاست. چون تلاش ما بیهوده بوده و نمی‌دانیم که چه شد. پس حتی در صورت برد لذت لحظه‌ای خواهیم داشت و باز در همان سطح خواهیم ماند.

 

 

تلاش با هدف و فکر در باتلاق یعنی فکر کردن برای رها شدن، آزاد کردن گیر! اما تلاش و زور الکی زدن برابر است فرو رفتن سریعتر و بیشتر در باتلاق!



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Enter Captcha Here : *

Reload Image