راز هزاران ساله بشر که با استفاده از آن می‌توانی از مشکلات عبور کنی

آیا می‌توان از این مشکلات و سختی‌های بد عبور کرد؟

در این پست می‌خوام بهت یک راز قدیمی و خیلی ساده را بگم. رازی که از این شرایط سختتر بشر را نجات داد و به اینجا رساند.

وقتی اتفاقی می‌افتد یا تغییر ایجاد می‌شود و یا حتی چیز تازه‌ای وارد بشود معمولا ما یکهو قاط می‌زنیم.

خیلی‌ها هم مسخره می‌کنند و ادای روشن فکری در می‌آورند، خیلی‌ها هم شورش را در می‌آورند. اما چرا؟

در حقیقت پنیک شدن چیز بدی نیست. بگذار قصه را از اول اول شروع کنم.

روزگاری بشر اولیه شغل شکارچی و گردآورنده داشت یا همان (Hunter-gatherer). آن زمان مرگ به هر دلیلی امکان پذیر بود. یک سرمای کوچک بی‌موقع کافی بود تا بچه‌ها بمیرند. بچه‌ها نمی‌مردند کلی از حیوانات یا کوچ می‌کردند یا می‌مردند و غذایی پیدا نمی‌شد. از طرفی میوه‌ها و درخت‌ها خشک می‌شدند، همین‌ها کافی بود تا انواع مریضی و مرگ و میر یک قبیله را نابود کند.

کم کم بشر یاد گرفت که به تغییرات حساس باشد. همانطور که به انواع رنگ‌ها و نشانه‌های طبیعت حساس شده بود. مثلا ترکیب رنگ قرمز و مشکی و نارنجی همیشه احساس خطر و هیجان دارد و شکل‌های نوک تیز هم همینطور.

قلیدون انقراض

کم کم این بشر دو پا از غار و قبیله در آمد و با ساخت جامعه از خود به در شد. حالا دیگر کدخدایان، حاکمان یا ریش سفیدان قبایل که بزرگتر و سازمان یافته شده بودند تصمیم می‌گرفتند. این تصمیم‌ها که سیاست اولیه را درست می‌کردند در بیشتر اوقات مردم را به فنا می‌دادند، البته که همچنان این موضوع صادق است. مردم طی این سال‌ها و سال‌های قبل با تغییرات نابود می‌شدند، نه فقط به معنی بیماری یا سختی بلکه به معنای واقعی کلمه به فنا می‌رفتند. می‌مردند.

بشری که تازه توانسته بود با ساخت تمدن‌های اولیه از شر تغییرات آب و هوایی و کوچ رها شود، باید در مقابل تغییرات انسانی مقاومت می‌کرد. حاکمان تصمیمات اشتباه می‌گرفتند، جنگ می‌شد، بیماری به خاطر ارتباط نزدیک یکباره گسترش پیدا می‌کرد و یک شهر را نابود می‌کرد، مثل وبا. سرد شدن هوا نشانه خشک شدن جوانه‌ها را داشت چه آن‌هایی که کشت می‌شدند چه وحشی‌هایی که در طبیعت می‌روییدند.

این‌ها همگی باعث قاطی کردن ما می‌شدند و در درون ما نسل به نسل منتقل شده‌اند تا به امروز. در واقعیت پنیک شدن و قاط زدن موقع هر تغییر یک روند طبیعی است و هیچ مشکلی هم ندارد. این واکنش طبیعی باعث نجات یافتن ما می‌شود. پس این روشنفکرنماها را کلا درون یک چاله‌ای ریخته و دستشویی را روی همان چاله احداث کنید. اما از طرفی درست فکر کردن هم ما را به این نتیجه می‌رساند که باید یک راه بهتری هم باشد.

راه بهتر چه بود؟

بشر اگر تسلیم تغییرات می‌شد الان من و تو از پشت این تکنولوژی ارتباط برقرار نمی‌کردیم. بشر دو راه اساسی داشت، یکی تسلیم شدن و دیگری تغییر. جالب است بدانی که آدمها هر دو راه را می‌رفتند، کسانی که تسلیم شدند اکنون نسلشان وجود ندارد. اما من و تو می‌خواهیم راه دوم را برویم، تغییر. دقیقا مقابله مشابه با تغییرات چه خوب و چه بد همان تغییر کردن است.

تغییر به دو صورت اتفاق می‌افتاد تا بشر به امروز رسید. اولین صورت تغییر فیزیکی-بیولوژیکی بود که باعث می‌شد ما نسلمان باقی بماند. با تغییر دی‌ان‌ای ما و با تغییرات زیستی درون بدن یا بیولوژیکی و تغییرات فیزیکی که از پس آن اتفاق می‌افتاد. تغییراتی که هزاران سال طول کشیدند تا به این شکل و مدل رسیدیم. این تعریف بسیار ساده از انتخاب طبیعی بود که الان اینطوری شده‌ایم.

اما صورت دوم در انتخاب انسانی بود. انتخابی که از تجربه و اندیشه به وجود می‌آمد. جایی که بین تسلیم و تغییر، تفاوت ایجاد می‌کرد، همینجا بود. عده‌ای تسلیم نشدند و به این فکر افتادند که باشد حالا اینطور شد و ما نتوانستیم جلویش را بگیرم، حالا چه کنیم؟ چه کار کنیم که زنده بمانیم؟ (جلوتر) چه کار کنیم که مردم ما پیروز شوند؟ (جلوتر) چکار کنیم که کسب و کار ما پیشرفت کند و … .

همین کار باعث پیدا کردن راه حل شد و همین ادامه دادن و زنده ماندن باعث می‌شد آن صورت فیزیکی-بیولوژیکی هم تغییر کند. در حقیقت هر دو همدیگر را بصورت یک سیکل ساپورت می‌کنند و نتیجه اینی هست که الان هستیم.

سیکل پیشرفت مغزی انسان

این ترس، پنیک و قاطی کردن یک دکمه یا یک ماشه برای انتخاب طبیعی و انتخاب دیگر که من اسمش را انتخاب عقلی-انسانی می‌گذارم است. وقتی اتفاقی می‌افتد انتقاد می‌کنیم تا مغزمان باز شود و وقتی بازشد راه حل‌ها را پیدا کنیم.

اما وقتی اتفاقی می‌افتد و فقط انگشت انتقاد و اتهام رو به بقیه می‌گیریم درست می‌شویم مثل آن انسان‌هایی که تسلیم شدند. همان‌هایی که به روی بلایای طبیعی سجده می‌کردند و منتظر مرگ بودند چون فکر کردند که کاری از دستشان بر نمی‌آید. یا شبیه کسانی که فقط می‌ترسیدند و می‌گفتند خدایان بر ما غضب کردند و باید بمیریم یا هرمدل دیگری که به فنا می‌رفتند.

حالا من و تو هم باید انتخاب کنیم. انتخاب اینکه چطور باشیم؟ به فنا برویم یا تغییر کنیم؟

اما امروز استادنماها که زور آلترناتیو بودن می‌زنند می‌گویند بی‌تفاوت باش و برای پیشرفت خودت تلاش کن و هزارتا خزعبل دیگر. انگار وسط این اقتصاد نیستند انگار اصلا نمی‌فهمند. یا پول یامفتی گیرشان آمده نمی‌دانند از کدام سوراخ حرف بزنند.

راز این نیست که هیچی نگفت و اینجا هم نیست که فقط نق زد. نق زدن و یا هیچی نگفتن فقط دو طرف عرضی مسیر هستند. هر کدام را بگیری منحرف شدی. باید از هرکدام یک مقدار داشته باشیم تا با تعادل پیش برویم، درست روی خط.

ماندن در مسیر و منحرف نشدن به بیخیالی و یا نق نق کردن

بی‌تفاوت بودن و کار خودت را کردن دردی دوا نمی‌کند. نق نق کردن هم تغییری ایجاد نمی‌کند. چیزی که مهم است اینکه اول شاخک‌ها فعال بشوند یعنی بی‌خیال نباشیم. انتقاد کنیم اما از انتقاد هم گذر کنیم فقط یکجا نمانیم تا انتقاد تبدیل بشود به نق و بعد از چندسال ببینیم فقط نق زدیم و هیچ پیشرفتی نداشتیم. بعد از انتقاد فکر کنیم چطور می‌شود بهتر شد، چطور راه حل ارایه بدهیم یعنی در اصل همانطور که اجدادمان فکر می‌کردند چطور حالا زنده بمانند.

موقعیت را درک کن بعد نقشه بکش. یک استراتژی ساده. دیگه مسخره بازی و جو گیر شدن و فرمول ثروت و تغییر به روش قلی و گلی و فکر کردن به روش ایکیوسان (تف نوک انگشت فراموش نشود)، همه اینها کلک پوله!

راز اجداد ما پیدا کردن راه حل با تحلیل موقعیت و پرسیدن سوال بود.

اگر نمی‌دانی چطور اینکار را کنی یا انقدر حرف‌های صدمن یه قاز اینترنتی و آتاشغال دورت پر شده که خستت کرده از جمله ساده زیر شروع کن.

راه حل ساده را با پر کردن جمله زیر پیدا می‌کنی.

حالا که اینطور شده به این دلایل …………….. و مقصر هم ممکن است ……………. باشد(ند). پس من باید اینکار ………………………….. را بکنم تا بتوانم …………………………………. برسم.

متن پیدا کردن مسیر و روش زنده ماندن در سختی

بعد از این خیلی راحت با راز هزاران ساله می‌توانی هم تغییر کنی هم پیشرفت هم زنده بمانی. یعنی همان تحلیل موقعیت و پرسیدن سوال‌های درست که به چیزی که می‌خواهی تو را برساند.

ساده‌ترین راه داشتن تفکر انتقادی هست. و ساده‌تر از آن هم اینکه فکر کنیم حالا چه کار کنیم تا زنده بمانیم.

چگونه می‌توان از دردهای درونی و احساس بد رها شد؟

شکست خورده‌ای؟ بیزینست از بین رفته است؟ خیانت دیدی؟ بهم ریخته‌ای؟ می‌خواهی از این افسردگی نجات پیدا کنی؟

وقتی بیدار می‌شوی حس خوبی نداری؟ یا وقتی به مشکل بر می‌خوری همیشه افکارت درگیر می‌شود؟ خب تا اینجا طبیعی است اما اگر انقدر گیر می‌کنی که نمی‌توانی هیچ پیشرفتی داشته باشی یا خودت را به حالت عادی برگردانی دیگر طبیعی نیست. در ناملایمتی‌ها گیر می‌کنیم و این اصلا چیز خوبی نیست.

دوست‌داری بدانی چطور می‌شود باز احساس خوبی داشت؟

مثلا فرض کن در یک امتحان قبول نشدی و ترس ترم بعد را داری؟ این‌همه هم کار داری باز یک ترم عقب افتادن خودش کلی ذهن را درگیر می‌کند. این را وقتی می‌فهمی که آخرهای درست باشد.

یا تصور کن در یک رابطه عاطفی قرارگرفتی و به تو خیانت شده. چقدر احساساتت بهم می‌ریزد؟ ممکن است حس کنی همه چیز تمام شده، شاید با خودت دعوا بیافتی که کاش فلان می‌کردم و بهمان. شاید هم حتی خون خودت را می‌خوری که ببین من چقدر عمرم تلف شد من خر را بگو بخاطر این کثافت عشق و حال نکردم با اینکه هزارتا فرصت داشتم و …

همه این‌ها درمان دارد هر دردی درمان دارد. به قول قدیمی‌ها کسی که درد داده، دوا هم داده. حالا یکی دوایش را در ماری‌جوانا پیدا می‌کند دیگری در خوب شدن واقعی.

بگذار دوایی که من خیلی استفاده کردم را برایت باز کنم. برخلاف خیلی‌ها مستقیم می‌گویم چه کنی. فقط کافی که بخواهی تا عمل کند.

flower on the wall

فرمول من این است. یک بطری آب، یک جفت کتانی ورزشی و نرم، یک دست گرم کن. پیش به سوی پیدا روی صبح‌گاهی یا شبانه.

وسط روز است و یا حوصله ندارم بدوم؟ کاری ندارد باز هم آب + موسیقی + لباس بیرونی + کتانی. پیش به سوی پیاده روی.

بعد از کار هستم؟ مسیر دور است؟ ماشین پارک و قدم زدن و بعد از یکی دوساعت دوباره به سمت کار یا خانه و هرجایی که لازم است.

اما چرا پیاده روی یا دویدن؟ چرا تفریح نکنم؟ چرا استخر نه؟ چرا با دوستان نه؟

ادامه…

بازگشت به سبک خودم

باز جوییم روزگار وصل خویش

تصمیم گرفتم که در زیستن پلاس بعد از دو سال کم و بیش نوشتن به صورت تخصصی ادامه بدهم. از اول هم مسیر مشخصی نداشتم اما یک چیز جالب همیشه صدایم می‌زد. یادم میاد اول برای همین زیستن پلاس نقشه دکوراسیون و سبک زندگی کشیده بودم. بعد کلا پاک کردم با اینکه چندتا جزوه نوشتم و یکی هم در اینترنت هست به اسم آشپزخانه دلخواه من. چه کارهایی که نکردیم. حتی دو تا اینفوگرافی هم درست کردم که یکی را هنوز دارم.

بعدتر زیستن پلاس کلا تغییر کرد و پاکش کردم و باز از اول. اما اینبار دلنوشته بود و چیزهایی که دوست داشتم. یاد روزهایی افتادم که وبلاگ داشتم نه یکی نه دوتا، البته هرگز تخصصی ننوشتم همیشه دست نوشته بود. از پرشین بلاگ که یادش بخیر هک شد دامنه تا بلاگفا و چه حالی می‌کردیم. برای قالب درست کردن که متفاوت باشیم چه دردسرها می‌کشیدم. الان اصلا خبر ندارم توی تاریخ هستند یا نه. تنها وبلاگی که دوست داشتم و خواستم جدی ادامه بدهم گارسیلوانیا بود که چندتا پست بیشتر نذاشتم. اما هنوز توی کامپیوتر دارم.

آره گارسیلوانیا و معنی‌ هم ندارد. من از این اسم‌ها زیاد درست کردم و می‌کنم. حتی یک زبان شخصی دارم. پس تعجب نکن.

خلاصه همین نوشتن دوباره حس نوشتن را بعد از چندسال دوباره برای من زنده کرد. الان هم می‌نویسم اما رسیدم به همان حسی که گفتم از اول صدا می‌کرد و این‌ها را مدیون زیستن پلاس هستم. (این هم یک اسم دیگر البته ترکیبی نه من درآوردی که اگر از اول به من بود این هم من درآوردی بود.)

بعد از مدت‌ها برگشتم به تمرین‌های گذشته کنگفو و حتی کاراته. تمرکز، مدیتیشن، ذن (چن) هرچی اسمش هست فرقی ندارد اما خیلی کمک کرد. همیشه سبک زندگی برایم جالب بود و هست و در حقیقت سبک زندگی من فعلا این است یعنی بوده و هنوز هم هست.

یک زمانی دوره درست کردم به تاکید و گیر دیگران برای همین زیستن پلاس تا چند ماه قبل هم بود ولی نه من حوصله ایمیل مارکتینگ داشتم نه زیستن پلاس هدف خاصی برای اینکار داشت و نه مردم که بیشتر دیگر دوستانم شدند مچل چنین کارهایی هستند. اینجا من فقط نوشتم چون دوست داشتم بنویسمشان. و نوشتم.

حالا تصمیم دارم از تجربه‌ام در سبک زندگی به این مدل که هنوز اسم درستش را پیدا نکردم، بنویسم. سبکی از دل هنرهای شرقی مثل ذن و زیبایی غربی مثل مینیمالیسم و عمق ایران مثل تصوف مثل مراقبه. شاید اسمش را بگذارم «تاراس مگنولیوم» کی به کیست اسم است دیگر.

چند روز پیش با خودم فکر می‌کردم که شاید من هرگز فایتر نبودم برای همین جز چندتا مسخره بازی و کسب نشان‌های خنده‌دار جلوتر نرفتم. حقیقتش چندین بار هم از رینگ اخراج شدم متاسفانه خشونت دیسکوالیفای دارد. اما آرامم می‌کرد یک زمانی شاید اکثر پسرها این خشونت را داشته باشند ولی من اینجا آرامم می‌کرد.

در حقیقت عمق مطلب بود که من را آرام می‌کرد.

حالا هم یک دستی دیگر بر سر و گوش این زی پلاس (ز+) کشیدم. اینبار تخصصی برای فرهنگ ذن، مینیمالیسم و سبک زندگی می‌نویسم باز هم سبک خودم به بیانی دیگر. همانطور که همیشه برای خودم اول بعد برای دلم نوشتم. اما با همین نوشتن‌ها دوستان همدلی پیدا کردم که ارزششان از هزاران انسان بیشتر است.

امیدوارم هم من، هم تو و هم رهگذری که از همین مسیر می‌گذرد روزگار را خوش کنیم. روزگار که خودش حوصله خوشی ندارد.

خود ارضایی ذهنی با فیلم‌های انگیزشی و موفقیتی

خود ارضایی ذهنی با فیلم‌های انگیزشی و موفقیتی

دوست خوبم سلام؛

قبل از اینکه گاردت را تبدیل به مشت‌های آهنین کنی و بر سر صورت من بکوبی ادامهٔ این نامه را بخوان.
من نه تنها مخالف موفقیت و انگیزه داشتن نیستم، تازه خیلی هم دوست دارم. اما هر چیزی که از حد گذشت، خفگی و فرو رفتن در توهم می‌آورد.
بله سخن داریم، حدیث داریم، نمی‌دانم تحقیق داریم و هزاران چیز دیگر که همگی می‌گویند: زیادی کار خوب کردن تنها چیزی است که ایرادی ندارد. یعنی زیاده‌روی در کار نیک، بد که نیست هیچ، خوب هم هست.

من هم کاملا موافقم.

اما آیا موفقیت و انگیزش چیزهای خوبی هستند؟ یا بدند؟
راستش نه خوبند نه بد. موفق شدن یک حرکت است، یک دستاورد، یک نتیجه. انگیزه هم یک وسیله است برای پیشرفت.

اینطور تصور کن، هیتلر انسان موفقی بود اما آیا انسان خوبی بود؟ عقیم سازی ضعیفان کار خوبی بود یا سوزاندن آدم‌ها؟ حمله و کشت و کشتار و تجاوز به زن‌ها و بچه‌ها چطور؟ در هر جنگی هست بی‌خودی طفره نرویم و بگوییم این داشت آن یکی نداشت. همهٔ جنگ‌ها داشتند و دارند. دستاورد کثیف بشری است. همین کافی بود که بدانی انسان موفق دلیل بر خوبی نیست. هیتلر، چنگیز و هزاران هزار نفر دیگر از این‌ها در طول تاریخ به هدفشان رسیدند و موفق شدند.

دیدی؟

از طرفی انگیزش هم نمی‌تواند خوب یا بد باشد. فقط خیلی ساده بگویم در یک جمله: انگیزه قتل!

یکی جهان را به صلح می‌کشاند و ایستادگی می‌کند حتی تا پای جنگ (متاسفانه گذری نیست بعضی اوقات). دیگری جنگ می‌کند و دنیا را بهم می‌ریزد.
یکی انگیزه عشق‌ورزی دارد دیگری انگیزه سواستفاده.

تا دلت بخواهد برایت مثال دارم و تو هم تا من دلم بخواهد می‌توانی مثال بیاوری.

اما چرا فیلم‌ها، حرف‌ها و چیزهای انگیزشی و موفقیتی باعث خودارضایی ذهن می‌شوند؟
مخصوصا فیلم‌ها.

تصور کن یک فیلم موفقیتی و انگیزشی می‌بینی. یک آدم بیچاره که با ورزش کردن و تلاش به جایی می‌رسد، دیگری بخاطر تلاش در راه کسب و کار از فقر با هزاران بلایی که سرش می‌آید نجات پیدا می‌کند.

 

این داستان را تصور کن:
سارا به خاطر مشکلات مالی و خانواده فقیرش در یک خیاطی کار می‌کند. چندبار اخراج می‌شود و در نهایت در یک تولیدی مشغول می‌شود. بعد از مدتی با پسری آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند اما پسر خیانت می‌کند و سارا شکسته‌تر از همیشه بعد از طلاق دوباره به خانهٔ فقیرانه‌اش بر می‌گردد. این بار تصمیم می‌گیرد و از همان اتاق کوچک یک تولیدی راه می‌اندازد. یک سال اول با هزاران سختی حتی با خوردن نان خشک و آب سر می‌کند. از سال دوم کم کم وضعش بهتر می‌شود.
حالا هفت سال گذشته و سارا نه تنها چند تولیدی دارد بلکه یک زندگی لوکس و زیبا برای خودش دارد. به هیچ‌کس نیاز ندارد و خواهر و مادرش در رفاه کامل کنارش هستند. حالا او زندگی می‌کند.

 

حس خوبی داری؟
ذهنت احساس می‌کند چون تو هم می‌توانی. تو هم این حق را داری. تو باید این حق را بگیری.
حالا فیلمش را می‌بینی و حست دوچندان می‌شود.

 

چطوره فیلم بعدی را هم ببینی؟ اینبار همین داستان برای علی اتفاق می‌افتد که بعد از خیانت زن‌اش از یک اغذیه خانگی به رستوران می‌رسد.

 

داستان و فیلم بعدی را تصور کن که یک پسر از فقر در ورزش موفق می‌شود و زندگی خودش و مادرش را عوض می‌کند.

 

فیلم بعدی و بعدی و بعدی.

 

همین گفتنش هم ذهنت را خسته کرد. چون عملی انجام نشد. تو فقط ذهنت را پر کردی و پر کردی تا انرژی کاملش گرفته شد و حس خوبی هم معمولا داری.
اما بعد از چند ساعت و در بهترین حالت چند روز بعد بیمارگونه یک گوشه‌ای و حوصله خودت هم نداری.
خیلی حس آشنایی هست، می‌دانم من هم این‌ها را خوب طی کردم حتی خیلی بدتر. من هم همین مشکل را داشتم.

 

اما حالا ترجیح می‌دهم که کاری کنم و شکست بخورم، اصلا شکست چیه، ببازم. صفر بشم باز هم، که چندین بار شده‌ام. اما دیگر به این خودارضایی ذهنی رضایت نخواهم داد.

 

این خودارضایی‌های ذهنی تو را تنها می‌کند. به جای انگیزه گرفتن از طبیعت، از دوستان. به جای ساختن یک گروه دوستی خوب که هم را پشتیبانی مثبت کنید، تو را گوشه گیر می‌کند. تو را در توهم غرق می‌کند و در نهایت یک گوشه خواهی افتاد و چشم باز می‌کنی می‌بینی سال‌ها در توهم ماندی. هیچ کس هم نبود بهت بگه کجایی تو.

 

فقط این سوال را از خودت بپرس
دقت کردی با اینکه این همه فیلم انگیزشی و موفقیتی و الهام بخش و … دیدی، چرا باز زندگیت همینه؟

 

 

واقعا چرا؟ چرا با اینکه این همه انرژی می‌گیری اما باز شوت می‌شوی می‌روی کنار؟
چون ذهن ما تصور می‌کنه که واقعا کاری کرده، برای همین هست که انرژی می‌گیری و شنگول می‌شوی. این یک سو استفاده از قدرت ذهن ماست. ذهن این قدرت را دارد. تصور کن وقتی یکی از عزیزانت نارحت است تو هم ناراحتی می‌شوی و با خوشحالی آن خوشحال. تو کاری کردی؟

 

این فیلم‌ها هیچ چیز خاصی نمی‌دهند جز لحظه‌ای انگیزه. انگیزه‌ام اگر استفاده نکنی تمام شده‌است و سوختی. درست مثل آتشی که روشن کنی زیر دیگ اما غذایی توش نباشد. آخر گرسنه می‌مانی.

 

نگذار با ذهنت بازی کنند و نگذار ذهنت با این تصورهای غلط خودارضایی کند. مگر اینکه دوست داشته باشی بیشتر از هر زمانی در تاریخ عمرت را تلف کنی.

 

بلند شو و حرکتی انجام بده. چیز به درد بخور جدید یادبگیر. دقت کن، چیز به درد بخور، نه هرچیزی که هرکسی بهت گفت. چیزی که به درد خودت به درد پیشرفتت به درد زندگیت بخورد.
قبلا اینجا گفتم با جو پیش نرو با شوق الکی پیش نرو. تکلیف خودت با زندگی را روشن کن و پیش برو. شاید باید یک مهارت جدید یادبگیری یا یک تکنیک یا حتی کار کردن با یک دستگاه. فقط خودت را بشناس و حرکت کن.

 

فیلم و سخن انگیزشی هم ببین و بعدش عمل کن و حرکت در مسیرت. انگیزه را مثل بنزین مثل سوخت اضافی درنظر بگیر.

 

یا اصلا تصور کن انگیزه مثل توربو که روی ماشین نصب می‌کنی. یک مقدار موقع مناسب به خودت تزریق کن تا جلو بیافتی. اگر هی توربو بزنی یا بد موقع حتی تزریق کنی که یا موتور می‌سوزانی یا با اجازه اگر خیلی باشد میزنه به باک و خودت و ماشین باهم می‌روید به فنا.

 

تصمیم با خودت

 

پی‌نوشت: فیلم‌های انسان‌های موفق لازم هست و به نظرم باید دید. حتی آن‌هایی که یک کلیپ هستند و مثلا میان و می‌گویند من اینطوری موفق شدم. چیزی که مهمه زیاده روی نکردن برای مغز است.

پی‌نوشت ۲: مریم در کامنت‌ها به نکته خیلی خوبی اشاره کرد. اینکه وقتی در مسیر خودت قرار بگیری و کارهایی درست و موردعلاقه خودت را دنبال کنی چقدر انرژی و انگیزه خواهی داشت. در حقیقت مریم خانم به خود انگیزشی با عمل کردن که شاید بشود گفت بهترین نوع انگیزش است اشاره کرد.

“وقتی به هر دلیلی یا انگیزه کم یا بی حوصلگی و یا هر دلیل دیگه این فیلم های انگیزشی رو میبینیم حالمون خوب میشه درسته؛ ولی برای من انچنان اثراتی نداشت، بیشتر دچار توهم میشم. ولی حالا هر وقت کم انرژی میشم به سراغ علاقه هام میرم یا نه دوباره با خودم هدف اصلیم رو مرور میکنم اینکه چرا باید بیشتر مقاومت کنم چی از درون در اینده خوشحالم میکنه؟ این چیزیه که این روزها حالم رو خیلی خوب میکنه…”

پردهٔ ذهنی داشته باش، نه دیوار

ذهنت را بپوشان.

هرکس و هرچیزی نباید پا برهنه وارد شود.

به همین سادگی.

همچین یک پردهٔ درست حسابی درست کن که هروقت نیاز بود کنار بزنی و هروقت نیاز نبود بگذاری این هجمه‌های زیاد پشتش گیر کند.

 

چرا پرده؟ چرا دیوار نکشیم تا خیالمان راحت شود؟

چون دیوار از ما یک آدم دگم نفهم می‌سازد. بعضی وقت‌ها و بعضی‌جاها لازم است مخصوصا در برابر همین دگم‌ها اما ضررش بیشتر از سودش است.

پرده هم سبک است هم هروقت بخواهی می‌توانی کنار بزنی. دیوار هرچقدر هم بگویی در و پنجره دارد و دروازه بازهم توجیه است. دیوار دیوار است حالا با در و دروازه یا بدون آن، توفیقی نمی‌کند.

 

پردهٔ ذهن را که ساختی دیگر درگیر خزعبلات نمی‌شوی هربار روی این خزعبلات پرده را می‌کشی و به کارت می‌رسی. هروقت هم حس کردی که خوبی‌ها منتظرند پرده را کنار می‌زنی.

این همه هجویاتی که ما در کله خودمان می‌کنیم، می‌توانست صرف خوبیات و خوشیات شود.

 

اما نمی‌شود دیگر، نمی‌شود.

 

من نه بلدم دیوار بکشم نه علاقه‌ای دارم، تو هم نداشته باش. وقتی پرده باشد مطمئن باش هجویات درزی پیدا می‌کنند و می‌آیند. راستش گاهی هجویات هم لازم است، مثل میکروب‌ها.

ولی وقتی هیچ چیزی نباشد دایم خودمان در معرض بیماری قرار می‌دهیم. اگر هم دیوار کشی کنیم، دچار دگماتیسم شدنش به کنار، انقدر پاستوریزه می‌شویم که با اولین میکروب زارتی به زورتی می‌رویم.

 

نه من علاقه‌ای دارم مثل این روشنفکر نماها یا دگما زده‌ها باشم نه تو. پس دایم رادیکال فکر کردن و یکباره همه چیز را کنار زدن برای همیشه، جز خرفتی ندارد. خودمانیم، دیدی دگمازده‌ها را هرچه خلاف میلشان است باید حذف شود. روشنفکر نماها هم که اگر بگویند شامپانزه باش برای آزادی، می‌گویند آری این راه بشر است. یکی الاغ باری است دیگری درازگوش زینتی.

 

پس راه آنان را نرویم.

 

برای برخی چیزها، عین یک گوش در و دیگری دروازه باش. پرده را هم گاهی بکش و گاهی باز. فقط ۲۴ ساعته مطالعه کردن چیزی به دنیا اضافه نمی‌کند همانطور که ۲۴ ساعته کله در گوشی بودن. گرچه اولی خوشتر است. گاهی باید خندید، وولی خورد، شیطانی کرد. پرده برای همین است، سوراخ است و سبک، می‌گذرند و به ما می‌رسند. اما هجم زیادشان پشت آن می‌میرند و ما به راحتی به کارمان می‌رسیم. از طرفی هم به راحتی کنار می‌رود خوبی‌ها هجوم می‌آورند. دست خودمان است.

 

پردهٔ ذهنی، کنترل ذهنت را به تو می‌دهد.

تیتر ندارم اما حرف مهمی برای گول نخوردن از دست ثروتمندنماها دارم

زیستن پلاس اصلا راجع‌به پول و ثروت نیست. شاید برخی جاها چیزهایی بگویم که که ربط داشته باشد اما نه هدف زیستن پلاس است نه هدف و تخصص من پولدار کردن دیگران است. این نوشته فقط به عنوان یک یادآور و اشتراک تجربه و اطلاعات مفید است تا دیگران هم به فکر فرو روند قبل از اینکه پولشان را جای اشتباهی تسلیم کنند. درست که قرار است قسمتی از پولمان را روی خودمان سرمایه گذاری کنیم اما هر آموزش و هر مربی و کلاس و دوره‌ای سرمایه‌گذاری نیست همانطور که هر حساب بانکی حساب پس انداز نیست چه برسد به سرمایه‌گذاری.

 

امروز با خودم فکر می‌کردم که این همه راجع به پولدار شدن حرف می‌زنند واقعا پولدار هستند؟ نمی‌خواهم حرف‌های کلیشه‌ای برنم اما لازم می‌دانم با خودم تکرار کنم. به هرحال هرچیزی که کلیشه شده باشد حتما دلیل محکمی داشته.

فکر کردم واقعا این کسایی که حرف مایه داری می‌زنند چقدر پولدارند؟ مثلا یکسری‌ها از ماشین خوبشان مثل بنز و پورشه و ب‌.ام‌.و حرف می‌زنند یک سری‌ها عکس خانه‌های خفن و ویلاهای آنچنانی می‌گذارند اما واقعا انقدر پولدار هستند که اینکار را نکنند ولی پولدار باقی بمانند؟ یعنی تبلیغ زرد نکنند اما پولدار باشند.

شاید این کلیشه تفاوت پولداری و ثروتمندی واقعا درست باشد. یا کسی را سراغ دارم که می‌گفت من عاشق ماشین لندکروزر هستم اما با اینکه پولش را دارم نمی‌خرم چون به اهداف بلندتر فکر می‌کنم. تا اینجا درست بود اما هدف بالاترش ربطی به میزان پولش نداشت یعنی همانقدر هم کافی بود که هدفش را به دست آورد یا دست کم در مسیرش بیافتد. یا یک حرف احمقانه می‌زنند که می‌گویند ماشین نخرید ضرر است. بله ماشین خرج دارد، قیمتش وقتی کار کند از صفر بسیار کمتر می‌شود و اگر کیلویی بخری ممکنه ضرر کنی. همه درست است اما در کشوری که ماشین هر پنج سال از رده خارج می‌شود و قیمت بالایی ندارد. در کشوری که استاندارد و چرخه محصول دارند نه کشوری که ماشین ۵۰ سال پیش به عنوان ماشین روزمره استفاده می‌شود. و می‌دانیم که هرچیزی که از دور انداخته نشود به خاطر تورم قیمتش افزایش می‌یابد البته به صورت نسبتی نه رابطه مستقیم. در کشوری کاربرد دارد که اقتصاد رانتی و فاسد ندارد. خودمانیم اقتصاد کشور ما کاملا فاسد شده است حالا تو دوست داری هی بگو نه مثبت باش. نه عزیزم مثبت بودنی که یادت دادند سبک زندگی کبک هست. یعنی کله در برف به خیال خود همه چیز خوب است. در حالی که مثبت اندیشی واقعی یعنی از بین بدی‌ها بتوانی راه خوب را پیدا کنی. همانطور که همین حالا خیلی‌ها هستند که با این اقتصادی که فاسد شده و در حال تغییر است، درست کار می‌کنند. همان‌هایی که کله خود را زیر برف نکرده‌اند. اما همان توصیه اشتباه کافی بود تا چندین نفر کلی سود از دست بدهند. کاملا معلوم بود که اگر هم چیزی باشند فقط همان قدر اندکی پول از فروش جمع کرده‌اند یعنی درنهایت فقط یک فروشنده هستند نه یک بیزینس من نه یک آدم کسب و کار. مشکل آنجا شروع می‌شود که یک فروشنده به جای یک مشاور کسب و کار صحبت می‌کند. فکر می‌کند چون خودش انجام داد و حال کرد بقیه هم باید انجام دهند.

 

برای من آن سال ذهنیتی پیش آمد مخصوصا که من با در چند پروژه تقریبا سنگین و تخصصی عمرانی کار کرده بودم. آن ذهنیت این بود که یا آن‌ها دربارهٔ هدفشان دروغ می‌گویند یا اصلا چیزی از بیزنس یا همان کسب و کار بلد نیستند. دروغ می‌گویند چون تا الان مسیری را که می‌گفتند هدفشان در آن است پیش نرفته بودند، در حالی که نیاز به پول زیادی نداشتند. یا بدتر اینکه آنها نمی‌دانند بیزینس چیست.

می‌دانی هر دو دسته وجود دارند هم دروغگوها هم نادانان (در کسب و کار البته). ازبین این‌ها تعدادی هم احتمالا هستند که در مسیر درست باشند ولی من هنوز ندیده‌ام.

 

بگذار نکته تلخ و حقیقتی را بگویم:

در ایران پولدار با باج، رانت، پارتی، لابی و انواع کارهای ناجور زیاد داریم بسیار زیاد. اما پولدار درست هم داریم. و این یعنی پول یک وسیله است و وسیله نه چیز بدی است نه خوب. حتی من به شدت معتقدم خیلی هم خوب است و واقعا برایم جز بسیار مهمی از زندگی است. چون وسایلند که کار و زندگی ما را آسان می‌کنند و باعث پیشرفت ما می‌شوند. از طرفی هم می‌دانیم که هرجا سودی باشد آدم سودجو و سو استفاده کننده هم وجود دارند و کشور و فرهنگ ما متاسفانه جای باز برای این‌ها گذاشته.

ولی قرار نیست ما هم چون خیلی‌ها فاسدند از این ابزار استفاده نکنیم و بدمان بیاید یا حتی ما هم فاسد شویم. این همه انسان شریف و خوب ثروتمند وجود دارند. من خیلی فکر کردم از بین این همه که می‌گویند ثروتمند باش، نمی‌دانم پولدارشو، نشو، حرف بزن، نزن و هزارتا چیز دیگر کدام را باید گوش کرد.

اول از همه باید بگویم من به این جمله زیبا علاقه‌مندم و باور دارم:«فقط احمق‌ها هرچه می‌خوانند باور می‌کنند.» (البته در دیالوگ اشاره به روزنامه داشت) حالا این را به باقی جاها و رسانه‌ها ربط بدیم. مثلا هرچه می‌بینند، هرچه می‌شنوند (این دیگه خیلی مهمه) و در هرجا از تلویزیون تا سایت و شبکه‌های اجتماعی و هزاران مثال دیگر.

 

پس لطفا احمق نباشیم حتی این نوشتهٔ من. خودم هم وقتی بازخوانی می‌کنم با نقد می‌خوانم با اینکه باور کامل به نوشته‌ خودم دارم.

 

اولا آن‌ها بگویند پولدارند و با انواع قصر و ماشین نشان بدهند دلیل بر پولداری آن‌ها نیست چه برسد به ثروتمندی. می‌دانم چه فکر می‌کنی یک پورشه و فراری و بنز و غیره کلی قیمت دارد. آری دوست عزیزم اما فقط چند میلیارد آن هم با پول همین حالا یعنی آبان ۱۳۹۷ خورشیدی. قبلتر خریده باشند بعضی‌هایش به میلیارد هم نرسیده بود. و باور کن همین الان هم چند میلیارد پولی نیست کافی به آپارتمان ۱۰۰ متری وسط شهر تهران نگاه کنی ببینی چند شده است.

خب خب خب قبل از اینکه با مشت و لگد و شاید سلاح سرد و گرم به جانم بیافتی یادآوری کنم من فقط فکرهایم را در این پست می‌نویسم و اینجا وبسایت من است 🙂 می‌دانم راضی نشدی اما گفتم صبر کنی تا یک دید تازه به تو بدهم و بدانی چرا این حرف‌ها را می‌زنم.

 

نیلینگ میرداماد

 

سال ۱۳۹۰ من به کارهای عمرانی پیوستم به عنوان یک جوجه مهندس که هنوز با تنبلی درس می‌خواند و مشغول کار شده بودم. البته مانده بود تا فارغ التحصیل شود. اما سال ۹۲ بود که از سبُک کاری به کارهای سنگین‌ رسیدم و باز به عنوان کار‌آموز اما نه بی‌تجربه، کارآموز در یکی از پروژه‌های تخصصی بزرگ و شخصی بودم. (برای کسانی که می‌خواهند بدانند:‌ پروژه تحکیم گود به روش نیلینگ و انکراژ همراه با پایل و زهکشی سنگین بخاطر قنات زیرش بود. اسم کارفرما را نمی‌گویم چون نمی‌دانم راضی است یا نه.) گود بطور متوسط ۱۷ متر عمق داشت (زمین شیب داشت) و فقط هزینه گودبرداری و تحکیم آن حدود یک میلیارد تومان بود. تمام این‌ها جدای از هزینه کارگاه کارفرما، ماشین آلات، میکرو پایل و … که همگی این‌ها تازه مرحله ابتدایی کار بودند یعنی حتی به شروع ساخت نرسیده بودند.

 

نیلینگ وزرا

پروژه نیلینگ و انکراژ خیابان وزرا (شرکت سارنگ)

 

ما بعد از تحکیم گود از آنجا رفتیم اما برای دریافت حسن انجام کار حدود ۸ ماه بعد برگشتیم. در مرحله‌ اولیه اسکلت بودند و طبقه همکف تازه تمام شده بود یعنی از منفی ۱۷ به سقف همکف رسیده بودند. توی جلسه و خوش و بش‌ها متوجه شدم که هزینه تا همینجا برای کارفرما بیشتر از ۷ میلیارد بود. البته مطمئن نیستم با کل اسکلت یا فقط تا همکف را منظورشان بود. به هرحال این داستان برای سال ۹۲ بود و قرارداد برای سال ۹۱. این کوچکترین نمونه از این کارها بود. و این کارفرما جز معمولی‌هاست که تازه این یکی از پروژه‌هایش بود.حالا شما حساب کنید آن موقع پورشه هر مدل، بنز و … چقدر بود.

بله عزیز، بله گرامی، هرکسی بیاد بگه پولدارم و ماشین و خانه نشان بده دلیل نمی‌شود که تو باور کنی پولدار است یعنی ۱۰ میلیارد آن زمان هم پولی نبود و الان که دیگر هیچ:)

خب این‌ها در نهایت ما را به اینجا رساند که پولدارهای ایران تعداد زیادی به خاطر رانت و پارتی و رشوه و … به وجود آمدند و عده‌ای هم با فروش خیلی چیزهای دیگر از جمله خودشان. اما، مهم اینجاست که یکسری‌ها هستند که از روش درست پول دار شدند و واقعا ثروتمندند. این‌ها کسانی هستند که باید مربی و معلم شما باشند. کسی که سنی از آن گذشته و تجربه کافی دارد. در طول زمان ثابت کرده است که راهش را بلد است با آنکه شکست فراوان خورده.

حالا در بین کسانی که می‌خواهند پولدارتان کنند ببینید کدامشان واقعا پولدارند و مهمتر که از چه راهی پولدار شده‌اند. اصلا می‌خواهی فقط فروشنده باشی یا یک پرزنتر؟ می‌خواهی فقط بفروشی و پول جمع کنی یا یک کسب و کار راه بیاندازی؟ حواست باشد که به بلاف‌ها و خالی‌بندی‌ها گوش نکنی. اصلا گوش نکنی

خیلی سادست پیدا کردن پارتی باز و رانت خوار یا پول بگیر از مردم و پولدارشو از پولدار واقعی. البته نه در همه موارد ولی در این مدل‌هایی که می‌بینید به راحتی تشخیص می‌دهید.

کافیست ببینی که کدامشان تخصص دارند و کاری تخصصی می‌کنند. حالا یا تخصص علمی بوده یا فقط کسب و کار مثل تولیدی مثل خدماتی و هرچیزی که به صورت تخصصی نه صرفا مدرکی دنبال شده است. و مهمتر اینکه به جز خالی بندی و بلاف‌های ابلهانه باشد. مثلا بیایند بگویند من با فروش گوشت خوک در ایران پولدار شدم. خیلی خنده دار است سوای جرم بودن، مصرفی در ایران ندارد و اگر باشد بسیار کم است پس به راحتی می‌شود فهمید چقدر خالی بندی است. و شاید خنده دار باشد اما تا همین قدر تابلو خالی می‌بندند منتهی چون با فکر پول و ثروت مخاطب کور شده است نمی‌فهمد. بیا و ما کور نباشیم و از پول ما پولدار نشوند.

اگر غیر از تخصص پولدار شده بود. بدانید جایی از کار می‌لنگد. یا پارتی و رانت و چیزهایی است که در فکرت می‌آید. یا ارث، ترقی زمین و مال اموال مرده‌ای بوده و یا کلاهی برداشته است. یا در آخر دروغ می‌گوید. همین، یک خالی بند حرفه‌ای است.

 

کسی نه از وب سایت راه انداختن پولدار شده است نه از تبلیغ کردن خودش در جاهای مختلف. کسی که کاری دارد تخصصی دارد می‌تواند با تبلیغ و و وب سایت و … پولدار شود. در غیر اینصورت اگر واقعا پولدار شد بدانید کارش بو می‌دهد. بله گوگل، فیس بوک و خیلی‌ها در ایران کارشون وب سایت که پولدار شدن اما بخاطر وبسایت نبوده اگر نمیدونی بهتره مدل بیزینسشان را بررسی کنی نه کار وبسایتشان را.

 

احتمالا یک داستان معروف خارجی که چندسالی است تو کشور ماهم پخش شده شنیده‌اید. یک فردی سایتی (یا تلفن و هرچیزی دوست دارید بگویید) راه انداخته بود و می‌گفت که من راز پولدار شدن را می‌دانم. و ۹۰ روز دیگر آن را به کسانی که از پیش خریده باشند خواهم گفت. هزینه این راز ۱۰ دلار است. خیلی‌ها می‌خرند و درنهایت بعد از ۹۰ روز می‌گوید راز من همین بود. شما رازهای دیگری دارید خوشبحالتان 🙂

 

در دام کلک ۱۰ دلاری نیافتیم. از بین این‌ها کسی را پیدا کنید مسیری را طی کرده است و پولداریش طی سال‌های زیادی ثابت شده است. یعنی دنبال ثروتمندان بگردید و از آن‌ها مشورت بخواهید. خیلی‌هاشان حتی با روی باز می‌پذیرند.

 

من باشم به دنبال بازرگانان موفق که اسمشان را هم نشنیده‌اید می‌روم، یا دنبال سازندگان بزرگی که می‌شناسم می‌روم (بلاخره یکی از آنها هست سالم باشد 🙂 ).

تو هم هرکه بهتر می‌دانی را بجوی.

کسی ثروتمند است که اگر تمام پول، ثروت، سرمایه و ارتباطاتش را بگیری باز هم می‌تواند پیشرفت کند و ثروتمند شود. برای همین اگر می‌خواهی بفهمی آیا طرف ارزش وقتت را دارد کافی که او را بدون سرمایه و ثروت و رابطه‌هایش در نظر بگیری. اگر به نظرت آمد که نمی‌تواند دیگر برگردد و فقط در یک فرصت خاص پولدار شده است. دورش را یک خط قرمز خوشگل بکش و برو. زندگی، وقت و پولت بیشتر از این‌ها ارزش دارد.

 

ستون پروژه میرداماد

 

راستی من می‌خواهم متخصص‌تر بشوم و کسب و کارم را پیشرفت بدهم. برای همین می‌خواهم روی مارکتینگ کار کنم مخصوصا بخش تبلیغ البته تبلیغ درست نه تبلیغ زرد. تو هم اگر بیزینس داری اولا تخصصی کار کن، پیش رفت کن و البته کسب و کار داشته باش، دوما روی مارکتینگ کار کن (نه فقط بازاریابی – نمی‌دانم کدام شیر پاک خورده‌ای مارکتینگ را در ایران بازاریابی ترجمه کرد). اگر هم حوصله نداری دست کم روی بازار هدفت کار کن و از تبلیغ هدفمند استفاده کن. هدفمند و قوی. نه تبلیغ زرد. مطمئنم که جواب خواهی گرفت.

امیدوارم هم من، هم تو، پیشرفتی که به دنبالشیم نه فقط آرزو داریم را لمس کنیم. و آن‌ها هم به راه راست هدایت شوند 🙂

خود الانمان را برای رسیدن به خود آینده‌مان قربانی کنیم و بی‌ادب هم نباشیم

نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

– سعدی

 

یک روزی همه ما حاضر می‌شیم تا رنج و سختی را به جان بخریم. حالا ممکن این روز در جوانی باشه یا میانسالی و شاید پیری. تنها کاری که ما باید کنیم این است که مطمئن بشویم این روز پس از مرگ ما نیست. یعنی در دوران زندگی ما اتفاق بیافتد.

 

وظیفه من، تو و همه ما این که تلاش کنیم این روز هرچه زودتر اتفاق بیافتد. اگر به دنبال این هستی که بشینی و از آسمان فرجی حاصل بشود باید بگویم زهی خیال باطل. فکرش را هم نکن، مخصوصا حالا که قرن ۲۱ میلادی هستیم. یا بهتر بگویم دست کم ۱۰ هزارسالی از بشریت گذشته است. این تفکرات شاید در زمان طلایی اساطیر جواب می‌داد اما حالا همه‌ شدند توهمات. تو نه فرشته‌ای را پیدا می‌کنی که بیاد دنبالت نه پری یا شاهزاده‌ای که بیاد برای خوشبخت کردنت. در حقیقت بیشتر از دو هزار هزار سال می‌شود که دیگر نه فرشته‌ای مفتی برای کسی کار کرده نه خدا برای تنبل‌ها چیزی فرستاده.

 

«از تو حرکت از من برکت»، از تو مفت خوری از من نعمت بری. پس بیا قبل از اینکه این روز سختی انقدر دیر بشود که حالش را نداشته باشیم، بسازیم. همین حالا مسئولیت زندگی خودمان را بر عهده بگیریم. و وقتی می‌گویم مسئولیت زندگی خودمان منظورم فقط مسایل مادی نیست یعنی در حقیقت من خیلی هم مادی نیستم. مادیات برای بهتر کردن وضعیت و کیفیت معنویات خوب است. حالا این معنویات برای کسی عبادت و پرستشگاه می‌تواند باشد، برای دیگری طبیعت گردی، دیگری نوشتن، برای آن یکی مهمانی و پارتی و کسی دیگر ورزش و هزاران مثال دیگر. مطمئن باش راه تو هرچه باشد اگر نتوانی با نداشتن لذت ببری و در مسیرت باشی با هزاران هزار ثروت و مادیات هم نمی‌توانی. پس زور بزن خودت باشی. خودت بودن نقد و آمادست اما پلودار شدن و مادیات نسیه. معلوم نیست من فردا زنده باشم پس امروز لذت می‌برم، شاید فردا نباشم.

 

دقت می‌کنی همین یک روز یک روز است که یک هفته، یک ماه، یک سال و یک عمر را می‌سازد. وقتی هر روزت را برای رسالتت برای مسیر و اهدافت آماده می‌کنی، یعنی تو خودت را قربانی می‌کنی برای خودت. تو اکنون خودت را قربانی می‌کنی برای فردای خودت. تو وقتی می‌توانی آنچه می‌خواهی بشوی که بتوانی کسی که امروز هستی را قربانی کنی. بعد از آنکه خودت را امروز قربانی کردی، فردا تویی نو زاده خواهد شد. الانت را مثل دوران تولدت و جنینی در نظر بگیر. تو رشد می‌کنی و نمی‌فهمی، حتی خیلی بدتر اعصابت بهم خواهد ریخت. اما در نهایت آنچه آرزویش را داشتی متولد خواهی شد. و آن هنگام است که مانند نوزاد تازه متولد شده اشک می‌ریزی و گریه می‌کنی. اما اینبار نه از شگفتی دنیا که از شگفتی خودت و باورهایت. اگر این فداکاری را نکنی یا قبل از مسیر رهایش کنی مانند یک جنین مرده خواهی افتاد.

 

می‌دانم که سخت است اما باور کنیم که از اسپرم تبدیل به یک آدم شدن سختتر نیست. با هردوی ما هستم نه فقط تو بلکه روی حرفم بیشتر با خودم است. نمی‌دانم چرا اینطور رفتار می‌کنیم و فکر می‌کنیم که چقدر دممان گرم هم هست. کسی که سختی مسیرش را قبول نکند مسیری هم طی نخواهد کرد بلکه در همان جا خواهد ماند. ما نه تنها بی فکر و بی مسئولیت شدیم بلکه حس می‌کنم گستاخ و بی‌ادب هم شده‌ایم. خیلی راحت به نعمت‌هایمان لعنت می‌کنم و تازه طلبکارم هستیم. یکسری توهمات هم داریم و فکر می‌کنیم که اگر سختی نکشیم راهمون بهتر است. یک عده دیگرمان هم که برعکسیم، فکر می‌کنیم هرچه راحت به دست آمد ارزش ندارد. افتاده‌ایم در راه بی‌ادبی و گستاخی ذهن و جسم و جان. یا مفت خور شده‌ایم یا کافر. اصلا مغزهایمان را نابود کرده‌ایم. نعمت می‌آید بهانه می‌گیریم، سختی به جان نمی‌خریم منتظر معجزه هم هستیم. وقتی می‌گویم سختی راه را به جان بخریم فکر می‌کنیم باید مرتاض هندی باشیم. وقتی می‌گویم باید قدر نعمت‌ها را بدانیم فکر می‌کنیم نعمت چیزی که به سختی به دست آمده. در حالی که معجزه‌ای که انتظار داشتیم همین است. نعمتی که داریم یا خیلی آسان بر ما نازل شده است. سختی راه با سختی کسب گره خورده اما با میزان معجزه و نعمت نه.

 

نه تنبل شاه عباس باشیم نه بهانه گیر بنی اسراییلی. در هرصورت بی ادبی و گستاخی است. به قول مولوی که گفت:

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب، محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب، تنها نه خود را داشت بد

بل که آتش در همه آفاق زد

درمیان قوم موسی، چند کس

بی‌ادب،گفتند:«کو سیر و عدس؟»

منقطع شد خوان و نان، از آسمان

ماند رنجِ زرع و بیل و داس‌مان

 

 

نه از این‌ور بیافتیم نه از آن‌ور. نه تنبل و بیعار و مفت خور باشیم نه مرتاض نفهم. سختی مسیر و رسالتمان را قبول کنیم و تلاش. قدر نعمت و رحمت هم بدانیم نه اینکه از فرصت‌ها استفاده نکنیم و بگوییم اه این کار ما نیست. نه به یک عده که فرصت طلب و دون مایه شده‌اند نه به عده‌ای که فرصت سوز قد و بی‌مغز.

 

مسیر درست را برویم و از فرصت‌ها و نعمت‌هایی که آسان می‌کنند لذت ببریم. قدر رحمت‌هایی که خدا به آسانی در مسیر برایمان می‌گذارد بدانیم. شاید این رحمت الهی یک شخص و همراه باشد شاید یک کار و کسب خوب شاید یک وسیله و اتفاق. قدر دان باشیم و با ادب.

دنبال استعداد و توانایی‌ات برو، نه دنبال اشتیاقت

چگونه زندگی، شغل و تحصیل واقعی‌مان را پیدا کنیم؟

 

اگر هنوز به دنبال شور و اشتیاقت هستی. باید بگویم راه را اشتباه می‌روی. بگذار راحت بگویم اگر هنوز به دنبال چیزی هستی که شوق داری اصلا شوق آتشین. یعنی به هیچی نرسیده‌ای.

اگر هنوز به چیزی نرسیده‌ای. ولی همچنان به دنبال شوق و اشتیاقت هستی. مسیر را اشتباه آمدی. حقیقت همین‌ست. کسی برای شوق و اشتیاق شما پولی نمی‌دهد. کسی برایش مهم نیست چقدر آتشین شوق داری. آیا کاری انجام می‌دهی؟ برایشان مشکلی حل می‌کنی؟

حتی خودت. چه مشکلی از زندگی خودت را حل می‌کنی؟

 

 

حتما برایت سوال شده که این آدمای موفق که شوق و اشتیاق داشتند چطور پس بالا رفتند؟

صبر کن. آرام باش. شما نکتهٔ آن‌ها را نگرفتی. و هنوز شوق و اشتیاقت در جو است. آن‌ها به دنبال جو و شور و اشتیاق نرفتند. آن‌ها دنبال چیزی رفتند که در وجودشان بود. چیزی که می‌لرزاندشان. اینجا بود که شوق به وجود آمد. در حقیقت آن‌ها با شوق پیش رفتند. نه برای شوق.

اشتیاق آن‌ها چه فرقی داشت؟ آن‌ها اشتیاق را در انجام کاری یافتند. نه انجام کاری را در اشتیاقشان. این حرف‌های بیهوده مربیان جدید دنیا که جز حرف زدن کاری ندارند را بریزیم دور. زندگی موفق‌ها را مطالعه کنیم. خواهیم دید که چطور یک چیزی را پیدا کرده‌اند و به دنبالش رفته‌اند.

 

 

فرق اشتیاق با دوست داشتن

شوق و اشتیاق یا شور بر اثر جو بوجود می‌آید. یعنی شما جوگیر می‌شوی. اصلا این چیز بدی نیست. روش استفاده‌اش می‌تواند مضر باشد.

اما دوست داشتن درونیست. شما چیزی را دوست دارید. حالا به چندین دلیل. گاهی به دلیل خاطره خوب از انجام کاری. گاهی تجربه خوب. گاهی حتی بی‌دلیل. اما در اثر جو نیست.

 

اشتیاق با تجربه و حال و هوای ما به شدت بالا و پایین می‌شود. اما علاقه و دوست داشتن بسیار سخت تغییر می‌کند. و معمولا هنگامی تغییر می‌کند که یا اتفاق بسیار شدید بدی بیافتد. یا به مرور موریانه‌های بدی بدنه علاقه شما را خورده باشند.

خودت را در موقعیتی تصور کن که کنار مخاطب خاصت هستی. می‌خواهی باهاش صحبت‌های خصوصی کنی و مطلب مهمی را بگویی. اما ناگهان متوجه ناراحتی‌اش می‌شوی. برخورد خوبی ندارد و دلت را آزرده می‌کند.

تو حرفت را نمی‌زنی. مدل رفتارت را کمی تغییر می‌دهی. شاید کمی باهم خشک برخورد کنید. و جو سنگین می‌شود. اما دوستش داری.

 

شوق و اشتیاق شما برای برقرار ارتباط و صحبت کور شد. اما علاقه شما کاسته نشد. اصلا هیچ ربطی به علاقه شما نداشت. فقط بخاطر جو رفتار خود را عوض می‌کنید. شاید خشک شوید شاید عاقلانه برخورد کنید و به دنبال حل مشکل برآیید. اما می‌دانید آن که کنارش هستید با همهٔ بداخلاقی که نشان داد همان است که قلبتان برایش می‌تپد.

 

این تفاوت شور و اشتیاق است با دوست داشتن.

 

بگذارید یک مثال دیگری بزنم

تصور کن علاقه‌مند به سبک خاصی از موسیقی هستی. یک روز حوصله نداری و می‌خواهی سبک دیگری گوش کنی. اصلا شور و شوقی برای گوش دادن به آن سبک را نداری. اما آیا واقعا دیگر آن سبک را دوست نداری؟

می‌بینی تفاوت علاقه و شور و اشتیاق اینطور است.

 

پس بجای اینکه به دنبال جو باشی. در کاری که استعداد و علاقه داری جوگیر شو.

 

چطور این علاقه را کشف کنی؟

شاید ناراحت کننده باشد اما بسیار سوال مسخره‌ای است. و این تقصیر ما نیست. تقصیر رسانه‌ها، سیستم آموزشی و … است. اینجا هم عده‌ای فرصت طلب از این ضعف ما استفاده می‌کنند.

گرچه تقصیر ما نبوده اما این مسئولیت ماست که اینطور نمانیم. تقصیر ماست اگر باز به همین اشتباه ادامه دهیم.

 

خیلی ساده‌ست. ما به چه علاقه‌داریم و در چه استعداد داریم. کاملا درون خودمان است. می‌دانم تبلیغ و جو‌های جدید خزعبلات به خورد ما می‌دهند. اما باور کنید دست ماست. کافی به درون خودمان بنگریم. خلوتی کنیم. مطمئن باشید پیدا می‌کنید. اگر هم واقعا نمی‌دانید چه کنید. این راه حل را انجام دهید.

یک کاغذ بردارید. دو قسمت کنید. بالای سمت راست بنویسید: «چیزهایی که دوست دارم» و بالای سمت چپ بنویسید: «هدیه‌های درونی که دارم».

حالا هرچه، از کار تا تحصیل و سبک زندگی که دوست داری داشته باشی سمت راست بنویس. کاغذ کم آوردی کاغذ بعدی. علایقت را خالی کن. ممکن برخی‌هاش شور و جو باشد و تو ندانی. اما مهم نیست. بنویس. در نهایت می‌فهمی کدام‌ها علاقه و کدام جو هستند.

 

 

بعد بیا سمت چپ و هدیه‌های وجودیت را بنویس. از توانایی‌هایی که داری. از روی دست راه رفتن تا توانایی و درک سخت‌ترین مسایل ریاضی. از استعدادهایت بنویس. ممکن است صدای خوبت باشد ممکن است نقاشی زیبا کشیدن باشد. از دویدن خوبت تا نفوذ در دل‌ها و دست پخت خوبت. هرچه استعداد و توانایی داری بنویس.

دلیل اینکه این ستون را هدیه گذاشتم همین است. تا هم استعداد‌هایت را پوشش دهی هم توانایی. هر هدیه‌ای که خدا، آفرینش و یا هرچه که می‌خواهی صدایش کنی در وجودت قرار داده‌است. این‌ها را بنویس.

 

وقتی تمام شد. قدری استراحت کن. شاید بهتر باشد یک روز بگذاری کنار باشد. اما بیشتر از یک روز نشود. شاید هم یک ساعت برایت کافی باشد.

 

 

بعد برگرد و نگاه کن. ببین اینهایی که دوست‌داری کدامشان واقعا علاقه بوده و کدامشان جوگیر شدی. بعد شوق و اشتیاقت را خط بزن. شوق و اشتیاق یک حس زودگذر که می‌توانی در هرچیزی برای خودت به وجود بیاری. همان کاری که رسانه‌ها و خیلی‌ از این جو دهنده‌ها تا الان باهات انجام دادند. تو را به چیزی سوق دادند که اصلا برات مهم نبوده و فکر می‌کنی که دوستش داری. اینجا مشخص خواهد شد.

 

 

حالا وجه مشترک هدیه‌هات با علاقه‌مندی‌ات مشخص است. این‌ها چیزهای هستند که هم یک هدیه درونی در رابطه با آن‌ها داری و هم علاقه داری. اینجاست که شوق درست شکل می‌گیرد. این‌ها چیزهایی هستند که می‌توانی دنبالشان بروی.

 

 

مثلا اگر دست پخت خوبی داری. خب یک آشپزخانه یا یک رستوران محلی است که پیشرفت می‌کنی. می‌توانی همین الان کارت را شروع کنی. از کم شروع کن و بیشتر یادبگیر و پیشرفت کن.

اگر در تدریس توانایی. یک زمینه از علاقه‌ات را دنبال کن و آن را تدریس کن.

 

خیلی سخت نیست. مسیر اینطور است. خیلی ساده شد نه؟

 

حالا یک سوال پیش می‌آید. خیلی از افراد مخصوصا مشاهیر برای رسیدن به چیزی با شوق کار می‌کردند. بلاخره شوق باید داشت یا نه؟

 

قبلش هم گفتم. شوق چیز خوبی‌ست اگر درست استفاده نشود مضر می‌شود. وقتی شما برای چیزی که علاقه‌نداری شوق داشته باشی یعنی جایی از کار می‌لنگد. این‌ها برای چیزی که دوست داشتند و می‌خواستند تلاش کردند. با اشتیاق به سمتش رفتند و تلاش کردند.

 

بگذارید داستان یکی از مشاهیر دنیا را باهم نگاهی کنیم. من ایرانی مثال نزدم چون خیلی وارد نیستم یعنی از مشاهیر هم عصر ما جز عده کمی بقیه به جاهای تاریک می‌رسیم. بعدم من مطالعه خاصی روی زندگی آن‌ها نداشتم. البته بجز کارآفرین‌ها. اما در مشاهیر منظورم سلبریتی‌ها ترجیحا کسی مثال می‌زنم که در کل دنیا مشهور باشد. اینطوری ملموس‌تر است.

 

 

زندگی آرنولد شوارتزنگر را تاحالا خواندی؟

ترمیناتور، کماندو، غارتگر و … فیلم‌های معروف او هستند. فرمانداری کالیفرنیا. قهرمان بدن‌سازی و تناسب اندام جهان. مطمئنا از نظر خیلی‌ها انسان موفقی است.

 

شوق و اشتیاق بسیاری برای همه این‌ها داشت. الان هم در یوتیوب کلیپ‌های خودش مثل له کردن هرچیزی توسط تانک شخصی آرنولد را گذاشته. اولین بار که دیدم برام جالب بود. آرنلود الان ۷۱ سال سن دارد (۱۳۹۷ خورشیدی). ولی ورزش بدنسازی را انجام می‌دهد. تیراندازی می‌کند. وقتی نگاه کردم با خودم مقایسه کردم دیدم. پسر من دارم راهی می‌رم که فکر می‌کنم دوست دارم. شوق و جو بسیار داشتم. برای چیزهایی که فقط جو بود.

آرنولد عاشق بدنسازی بود. عاشق بازیگری. و هرکاری که کرد دوست داشت. شوق و اشتیاقش بر اساس علاقه‌اش به وجود می‌آمد. می‌خواست چیزی باشد نه پولدار. تلاش کرد. توی یکی از ویدیوهاش می‌گفت من وقتی بچه بود از اتریش می‌خواست به آمریکا بیاد. درست در دو دهه رکود بعد از جنگ جهانی دوم به دنیا آمده بود. ولی بجای شوقش، علاقه‌اش را دنبال کرد. برعکس ما آن زمان رسانه‌ها خیلی قوی کار نکرده بودند. ابله‌های موفقیت نما همه جا به لطف شبکه‌های اجتماعی نبودند. که به ما پولدار شو پولدار شو تزریق کنند. یا رسانه‌ها و سیستم آموزشی بگویند، پول اخه، اهه، بده زشته و … .

 

در دوگانگی قرار داریم. کمتر کسی می‌گوید دنبال علاقهٔ درونی‌ات باش. دنبال هدیه‌ات برو.

 

 

آرنولد وقتی وارد آمریکا شدمدرسه می‌رفت و بعد تا عصر کارگر ساختمان بود. باشگاه بدنسازی ورزش می‌کرد. ساعت ۸ تا ۱۲ شب کلاس بازیگری و یک مدت حذف لهجه می‌رفت. به قول خودش ۶ ساعت می‌خوابید. بقیه‌اش را کار می‌کرد. مدرسه، کار، ورزش، کلاس. به امید صبح دولتش ننشسته بود. مثل خیلی‌ها.

 

برای همین به خیلی چیزهایی رسید که آرزوی خیلی‌هاست.

 

بله شوق و اشتیاق در راستای خواسته‌هایشان و هدیه‌های درونیشان دارند. تلاش برای علایق و توانایی‌هاشون. نه برای اینکه صرفا شوق انجام چیزی را داشته باشند. شوق یک احساس است که بعد‌ها به وجود خواهد آمد.

 

 

دنبال اشتیاقت نباش، دنبال هدیه و توانایی‌هایت برو.

چیزی به نام اهمال‌کاری وجود ندارد!

آری درست خواندید، چیزی به نام اهمال‌کاری وجود ندارد. در حقیقت اهمال‌کاری هرچی که هست یک تعریف برای یک چیزی است که نیست! کمی جمله عجیبی است اما در حقیقت اهمال‌کاری نامی است که برای عدم انجام کاری می‌گذاریم. بگذارید یک مثال بزنم:

شما یک روز بیدار می‌شوید، دکمه اسنوز ساعت (یا موبایل) خود را می‌زنید و دوباره می‌خوابید. و دوباره صدای زنگ و تکرار این روند. تا دقیقا زمانی می‌رسد که شما دیر کرده‌اید و به قول معروف تا دقیقه ۹۰ طولش می‌دهید تا کاری را انجام دهید. کارتان دیر می‌شود، دیر به سر کار می‌رسید و کلی ماجرا که مطمئناً پیش خواهد آمد. یا شاید اصلا به سر کار نروید و خب مشکلات بدتر بعد از آن. از طرفی یک پروژه دارید با زمان پایان دو ماهه و حالا که روز چهل و پنجم است شما هنوز کاری انجام نداده‌اید. احتمالاً تا روز پنجاه و پنجم هم کاری نمی‌کنید. در اینطورت یک پروژه سر هم بندی شده اگر خیلی وارد باشید تازه، یا یک پروژه بی‌مصرف تحویل می‌دهید، در حقیقت شما پروژه را انجام نمی‌دهید!

در این مثال دقت کنید، یک وجه اشتراک با همه ما دارد. نداشتن، نکردن، نرسیدن، انجام ندادن و غیره. تمام افعال منفی هستند. این افعال موکد نبودن هستند در حقیقت ما برای چیزی که نیست نام اهمال‌کاری می‌گذاریم.

ما فعل تنبلی داریم، اما اهمال‌کاری وجود ندارد. اهمال‌کاری در عدم است، در نبودن.

 

 

 

راه‌های بسیاری را برای غلبه بر اهمال‌کاری ارائه داده‌اند و این روزها نقل مجلس همگی است. کسانی که در این زمینه تخصص دارند و یا حتی ندارند هم کلی راه ارائه دادند. کاری به غیر متخصص‌ها ندارم که امروزه فراوانند اما در حرف متخصص‌ها یک چیز مشترک هست و آن هم هدف‌گذاری است. یعنی می‌گویند هدف ندارید برای همین اهمال می‌کنید. درست است تا حدی. اما این همه آدم بی‌هدف که اهمال می‌کنند و اهمال نمی‌کنند. پس مشکل هدف نیست. چیز نسبتا مشترک دیگرشان هم اولویت بندی است. و انصافا هم تاکید زیادی دارند. در حقیقت شاید نمی‌دانند که این دلیل اصلی اهمال‌کاری است و یا شاید می‌دانند و روش کار این است. اما چیزی که مهم است همین اولویت و اهمیت است. بگذارید یک مثال دیگر بزنم:

شما اهمال‌کارید، در کارهایتان اهمال می‌کنید از بیدار شدن صبح زود تا حتی خوابیدن به موقع. اما یک شب درست هنگام نیمه شب به شما بگویند که فردا صبح دقیقاً ساعت ۴:۳۰ اینجا باشید تا یک جعبه طلا تقدیم شما کنیم. شما کی حاضر خواهید بود؟ درست است ساعت چهار صبح آنجایید. چرا؟ چون برای شما اهمیت دارد. چون اولویت شماست! بله دقیقاً مشکل اینجاست که شما اولویت زندگی خودتان را نمی‌دانید.

 

شما تکلیف درس و مدرسه و دانشگاه دارید و تا شب واقعه انجام نمی‌دهید! شما کار و پروژه دارید و دقیقه ۹۰ شروع می‌کنید همه و همه این‌ها در واقع شما را به این موضوع می‌رساند که آن کارها برایتان اهمیت ندارد…

آری، کارهای شما اولویت شما نیستند، سرکار دیر می‌رسید چون برایتان اهمیت ندارد، کاری را انجام نمی‌دهید چون برایتان اهمیت ندارد. بجای انجام پروژه خودتان را سرگرم بازی می‌کنید، چون اهمیت آن با بازی کردن برایتان یکسان است و یا حتی کمتر است. شما احتمالا کاری را از سر اجبار انجام می‌دهید. برای پول درآوردن، برای گرفتن مدرک و … اما آن‌هام گویا برایتان اولویت ندارند! اهمیتی ندارند!

 

خودمانیم، در حقیقت برایمان مهم نیستند که اولویت ندارند. در حقیقت با نداشتن اولویت سبب انجام ندادن کارها می‌شویم. پس مهمترین چیز این است که اولویت خودمان را پیدا کنیم. و اینکه چطور اولویت خودمان را پیدا کنیم باید ابتدا خودمان را پیدا کنیم. و برای اینکه بدانیم که هستیم از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت باید رسالت زندگی خویش را درک کنیم. پس از آن می‌توانیم پیدا کنیم که هدفهایمان چیست، نیازهایمان و علایقمان چیستند.

 

 

دفعه بعدی که کلمه اهمال‌کاری را شنیدید بدانید که همچین کاری وجود ندارد بلکه اولویت‌ها و اهمیت‌ها معلوم نیستند و این معمولا یک مشکل ریشه‌ایست که با یک دوره، فیلم، سمینار و کتاب و هزاران چیز انگیزشی دیگر رفع نخواهد شد. شما اگر نمی‌دانید از کجایید و در کجایید و به کجا می‌روید، با انگیزش دیگران فقط مانند یک برق گرفته از جا می‌پرید و سپس به حالت خود برمی‌گردید و انقدر این روند تکرار می‌شود تا در نهایت دیگر اثری رویتان ندارد. آنجاست که برای برگشتن هزاران برابر انرژی لازم خواهید داشت.

 

پس مشکل و ریشه مشکل خودمان را پیدا کنیم و آن را حل کنیم نه آنکه صورت مساله را پاک کنیم! برای اینکه انگیزش اثر بخش باشد باید رسالت و هدف داشته باشیم. هرگز هم دیر نیست. اندک ثانیه در مسیر خویش بودن، به عمرهای باطله‌ی غوطه‌ور در خیال و وهم می‌ارزد، می‌ارزد. می‌ارزد.

رژیم داری؟ فست فود نه!

امروز خسته‌ای، رژیم هم داری، در حال برگشت از سر کار هستی. می‌دانی خانه که برسی حوصله درست کردن غذا هم نداری. پس چه بهتر از اینکه ساندویچی سر محله را خوشحال کنی. آن‌ها هم انسانند و باید درآمد کسب کنند، شما هم که آدم خیری هستید. شکمتان هم نیازمند آرامش. یک بار هم که چیزی نمی‌شود.

 

این سناریو تکراری بیشتر ما آدم‌ها ست. هر کداممان به سبک خودمان این سیکل ناقص را تکرار می‌کنیم. همیشه رژیم می‌گیریم، ولی بخاطر کار فراوان وقت نمی‌کنیم تغذیه سالم داشته باشیم. قبل از هر چیز خدمت خودتان و شکم محترم عرض کنم که تغذیه سالم هیچ ربطی به زمان و کمبود وقت ندارد. نه نه! اشتباه نکنید تغذیه سالم فقط غذای خانگی نیست، شما می‌توانید بجای خوردن ساندویچ چرب و پر از نمک، یک سیخ کباب چرب بخورید. یا یک سیخ جوجه کباب. شاید به تمیزی و سالمی غذای خانگی نباشند اما مطمئنا از ساندویچ سرخ شده در روغنی که از یک هفته پیش همچنان در حال پخته شدن است و صد البته چربی با ترانس بالا و انواع کلسترول و تری‌گلیسرید را برای بدن شما به ارمغان می‌آورد هزار برابر بهتر است.

 

مشکل در خوردن فست فود نیست، مشکل در پایبند نبودن به رژیم است. وقتی رژیم ندارید خب خوردن فست فود مشکلی ندارد مخصوصا اگر سلامتی برایتان در درجه اهمیت پایینی قرار دارد. اما وقتی رژیم خودتان را می‌شکنید چه اتفاقی می‌افتد؟

 

ابتدا شما نظم و انضباط شخصی خودتان را بهم می‌ریزید. سپس اعتماد به نفستان را از بین می‌برید زیرا هم کاری که باید را انجام نمی‌دهید و هم تغییری در خودتان احساس نمی‌کنید و این در ناخودآگاهتان تاثیر بدی باقی می‌گذارد و شما برای خودتان یک انسان منفعل خواهید شد که مطمئنا این مشکل به باقی مسایل زندگیتان راه پیدا می‌کند.

 

مشکل بعدی در عزت نفستان پدیدار خواهد شد. کسی که تصمیم به انجام کاری بگیرد و هربار آن را با تنبلی و اهمالکاری انجام ندهد، در مقابل عزتش را از دست می‌دهد. فرض کنید که به اطرافیان هر بار بگویید می‌خواهم کاری انجام دهم، اما هر بار انجام نمی‌دهید و درنهایت شکسته می‌شوید. مثلا می‌گویید امثال می‌روم خارج فلان کشور، در نهایت بعد از ۱۰ سال همچان قرار است بروید. این موضوع هم دقیقا به همین شکل است. شما خودتان را سرخورده می‌کنید و عزت نفستان را از بین می‌برید. کافیست به اطرافیانتان که همین راه را رفته‌اند بنگرید!

 

بعد از همه این‌ها شما هم کاری انجام نداده‌اید و روحیه خوبی ندارید. هم اضافه وزنی بیشتر داری و هم چربی و فشار خون هم به مشکلاتتان اضافه کرده‌اید. این فشار خون لعنتی که بیشتر ما ایرانی‌ها داریم و نمی‌خواهیم درمانش کنیم. بهترین درمان هم، پیشگیری است.

خوردن فست فود هنگامی که رژیم ندارید و فقط سلامتی برایتان مهم است به خودی خود ایرادی ندارد. اما به شرطی که بسیار کم باشد و تعدادش به هفته‌ای یک بار هم نرسد!:)

 

اما هنگامی که رژیم دارید باید فست فودتان را با تغذیه دیگر جایگزین کنید. در این مدت که دوستانم را راهنمایی می‌کردم متوجه شدم ایراد اصلی در ندانستن انواع غذاهاست.  به هرحال بهتر است بجای ساندویچ این‌ها را امتحان کنیم:

  •  کباب (انواع آن، کوبیده، چنجه – بهترین -، برگ و البته کباب ترکی توصیه نمی‌شود زیرا معمولا بصورت فست فودی تهیه می‌شود و شکل اصلی آن را ندارد)
  •  انواع مرغ (جوجه کباب، زرشک پلو، اکبر جوجه و… – امیدوارم هورمون زیادی نداشته باشند:) )
  •  عدسی
  • آش (پایینتر از میدان انقلاب را یکبار امتحان کنید:) )
  • حلیم
  • ماهی
  • میگو
  • دیزی
  • جگر
  • و …

 

این‌ها بهترین جایگزین‌ها هستند و بیشتر آن‌ها تقریبا به اندازه فست فودی‌ها وجود دارند.

این‌ها را جایگزین کنید تا هم به رژیم خود پایبند بشوید هم فست فود را نه بگویید و در نهایت در ناخودگاه خود احساس بهتری کنید و عزت نفس بالاتری پیدا کنید.